بررسي مباني مکتب پان ايرانيسم از منظر دين ودانش
برخي عقيده دارند که پان ايرانيسم مکتب پوسيده و غير قابل استفادهاي است. درحاليکه نگارنده عقيده داردايدئولوژي پان ايرانيسم علاوه برعقل ودانش، توسط دين هم حمايت ميشود. اساس پذيرش دين نيز به «فلسفه تاريخي» بازميگردد که خداوند درقرآن وپيامبر وائمه درروايات برآن تاکيد نمودهاند. البته پان ايرانيسم بايد ايدئولوژي هرايراني باشد که دراين کشور زندگي ميکند. اما جالب اينکه به سبب همين فلسفه تاريخ اسلامي، پان ايرانيسم بايد ايدئولوژي همه مسلمانان جهان ازشيعه وسني يي باشد که درانتظار ظهور مهدي (عج) هستند. همچنين پان ايرانيسم مکتب هر مسيحي است که درانتظاربازگشت مسيح (ع) است زيرا که او به همراهي مهدي(ع)ظهور خواهد کرد و پان ايرانيسم مکتب همه کساني است که به اميد حاکميت «صالحان» نشستهاند وبالاخره پان ايرانيسم مکتب بند کشيدگان تاريخ ومستضغفين است که درانتظار روزي هستندکه حکومت ستمگران تاريخ به پايان برسد، وعجيب مکتبي است !زيرا درحالي که به شدت پارسي وآريايي است، درعين حال به همه قوميتهاي ايراني ازعرب وعجم وکرد وترک وبلوچ تعلق دارد وسبب خير وبرکت براي همه ايرانيان است ودرحاليکه به شدت ملي است، انديشهاي جهاني وگلوبلوزاسيون است و اين همه تضاد در يک انديشه جمع شدن نشانه ديالکتيکي پويا و سنتزي متکامل ازهمه اين تضادها است ونشان ميدهد ملتي که عشق محمد و علي وحسن وحسين ومهدي (ع) درآخرالزمان در تاروپود وجودش لانه کرده، وعشق ذوالقرنين (کوروش بزرگ) درقرون اوليه تاريخ و عشق ِرستم وسهراب وسياوش وعشق آشوزرتشت وهمه انبياي الهي از ايراني وعبراني وعرب واز عيسي وموسي وغيره وجودش را مالامال کرده است. بي ترديد شخصيتي به پيروي ازاين بزرگان، کامل وهمه جانبه دارد. بنابراين لازم است بدانيم که اين مکتب پرکرامت چيست که اين همه برکت ازوجود آن سرشار است؟ براي تبيين اين موضوع بحث خويش را دردو بخش، يعني پان ايرانيسم ازمنظر دانش ودومي پان ايرانيسم ازمنظردين ارائه خواهم نمود. اين بحث را با يک مقدمه در مورد تاثيرات زيانبار فاصله گرفتن ملي گرايان از يکسو واسلام گرايان از سوي ديگر با توجه به مواردي که در خوزستان رخ داده طرح خواهم نمود، که البته شباهت زيادي به مسايل وعوارض زيانبار اين فاصله واختلاف در قوميتهاي ديگر دارد. اما پيش ازهرچيز بايد بگويم که نگارنده هيچ گونه ارتباطي با حزب مشهور پان ايرانيست ندارد ودفاع ازمکتب پان ايرانيسم را نيزدرانحصار هيچ فردوگروهي نميداند. چنانچه اين فرمايش مقام معظم رهبري که سال 86را سال «اتحادملي وانسجام اسلامي» ناميده است شعاري پان ايرانيستي ميداند. واصولا بسياري ازبيانات رهبري دراين زمينه است اما به گمان برخي از ملٌيون، روش رهبران ومديران جمهوري اسلامي استفاده ابزاري ازارزشها وهويت ملي ست. اين توٌهم را دراين مقاله پاسخ خواهم داد والبته تاکيد ميکنم که همين توهم از عوامل اصلي فاصله افتادن ميان ملي گرايان و اسلام گرايان است پس درآغاز ببينيم که پان ايرانيسم چيست وکدام دلايل علمي وديني حامي آن است.
تعريف پان ايرانيسم:
يکي از صاحب نظران درزمينه مباحث پان ايرانيستي به نام مهندس رضا کرماني ميگويد: پان ايرانيسم، ترکيبي ازسه کلمه «پان»، «ايران» وپسوند «ايسم» که به رستاخيز آزادگي خواه ويگانگي طلب ملت ايران گفته ميشود. واژه «پان» که به معني همه ميباشد، واژهاي است که هم درزبانهاي اروپايي به کار برده ميشود وهم درگويشهاولهجههاي ايراني ريشه آنرا ميتوان يافت. پان ژرمن، پان ترکيسم، پان اسلاميسم، پان آمريکن و. . . درزبانهاي اروپايي ولاتين به معني وحدت وهمبستگي به کار برده ميشود. درلهجهها وگويشهاي ايراني واژه پهن به معني وسيع وگسترده و.... به کاربرده ميشود. واژه ايران نام زيباي ميهن ايرانيان ميباشد. واژه يا پسوند «ايسم» که نمودار مکتبها وانديشهها ومرام هااست. واژه يا پسوند ايست معرف افراد يا تشکيلات وسازمانهاي پيرو يک انديشه است. «پان ايرانيسم» مکتب يگانگي ووحدت طلب ملت ونيز آرمان ملت ايران در زمان فترت وپراکندگي است. «پان ايرانيسم» مکتب وانديشه ونهضت. و«پان ايرانيست» افراد وتشکيلاتي را که به پان ايرانيسم باور دارند مشخص ميکند.... با توجه به مطالب فوق روشن است پان ايرانيست کسي است که وحدت ويکپارچگي ملت ايران ازهمه اقوام ومذاهب را ميخواهد. اين مکتب ميخواهد همه ايرانيان اختلاف ودشمني راکنار گذاشته وشکاف قومي ومذهبي وطبقاتي را فعال نکنند، با يکديگر روابط صميمانه داشته باشند، وراه برادري وپيوند منسجم ملي را بپويند.
بياناتي از مقام معظم رهبري دربار ه برکات حمايت ازهويت ملي:
از مقام معظم رهبري سخنان وبيانات گوناگوني در تاييد وحمايت از هويت ملي وارزشهاي ايراني وزبان پارسي وجود دارد. اين نگارنده گوشهاي ازبيانات معظم له را که در نشريه «محوريابي» که از نشريات آموزشي بسيج وسپاه است درزير ميآورم. اين نشريه به نيروهاي بسيج و سپاه زيست اسلامي و انقلابي را آموزش ميدهد و اين امر نشان ازاين دارد که طرح اين موضوعات براي رهبري اسلامي جنبه ابزاري ندارد. زيرا اگر چنين بود در عميق ترين لايههاي ديني نظام مبادرت به طرح اين موضوعات نميکردند. اما نگارنده دليل بسيار مهمتري براي اثبات اين موضوع دارد که پس از طرح فاسفه تاريخ اسلامي به آن خواهم پرداخت وثابت خواهم کرد که طرح اين موضوعات ودفاع ازپان ايرانيسم جنبه حياتي واساسي براي جمهوري اسلامي و حتي براي نهضت جهاني مهدي عليه السلام دارد. مقام معظم رهبري دريکي از بيانات خويش چنين ميفرمايد:قبل از انقلاب اسلامي از هويت ملي و مليت ياد ميشد امّا به هيچ وجه «هويت ملّي» تقويت نميشد. علت هم اين بود کساني که ايران را براي منافع خود ميخواستند، ميدانستند که اگر هويت ملي دراين کشور زنده شود با منافع آنها ناسازگار بوده، لذا هويت ملي تضعيف ميشد... کشور ما تا آنجا به سمت وابستگي پيش رفت که افراد برجسته خجالت نکشيدند وپيشنهاد تغيير زبان وخط فارسي را دادند. بعد ازپيروزي انقلاب اسلامي.... به مقوله هويت ملي که خود اين يک فرهنگ وجزو مصاديق وسطور برجسته يک ملت وکشور است اهتمام ورزيده شد... اهتمام ورزيدن به فرهنگ وهويت ملي برکاتي رابه همراه داشته که اين برکات بدون آن به هيچ وجه ممکن نبود در کشوربه وجود بيايد. (محوريابي شماره 6، 7، 8، 9 مورخ 15/3/83) آنانيکه زمان پهلوي دوم رادرک کردهاند به خوبي ميدانند که قراربود زبان پارسي وهمچنين خط آن تغيير کند اماچون شرايط مهيا نبود، اقدام نشد. روشن است که اين کار يک خيانت بزرگ به تاريخ وهويت ملي به شمار ميآيد. خيانت ديگر تجزيه راحت وبي سروصدا بحرين از ايران بود اگر درآ ن زمان هويت ملي واتحاد نيرومندي وجود داشت اجازه چنين خيانتي را نميدادند. مورد ديگرنيز که همان کاپيتولاسيون وتحقير ملت ايران وحاکم نمودن خارجيها بر سرنوشت ايران بود. بي ترديد اگرملتي متحد باشد حاکمان، قدرت سلطه ناروا وخيانت را نداشتند. بااين توصيف روشن است که وضعيت پان ايرانيسم در دوره پهلوي دوم به شدت درجهت عکس آن سير ميکرد. امّا پس از پيروزي انقلاب تحت رهبري روحانيت و به خصوص رهبري امام خميني (ره) اتحاد ملي به واسطه انسجام اسلامي وروابط حسنه با مذاهب تقويت شد. اين امر خصوصا پس از پايان درگيري با گروهکها وتضعيف موقعيت آنها به وجود آمد. امّا درگيري با ملّي گراياني که قصد داشتند در چارچوب نظم جهاني وروابط حسنه با ابرقدرتها، خصوصا غربيان، کشوررا اداره کنندواز جريان اشغال سفارتخانه آمريکا توسط دانشجويان پيرو خط امام وحمايت جدي امام از آنهاراضي نبودند وهمچنين تمايلات سکولاريستي ملي گرايان در اجراي قوانين اسلامي به خصوص نسبت به اصل قصاص وموارد ديگر. ، تضادو تفرقه تقريبا آشتي ناپذيري ميان ملّيون سکولار با رهبران جمهوري اسلامي به وجود آورد. تا آنجا که اسلامي وحزب اللهي بودن به معناي ضد ملّي. وملّي گرا بودن نيز به معناي مخالفت با حاکميت اسلامي تعبير شد. اين تضاد و تلقي متناقض از حضور سياسي اسلام از يک سو و ملي گرايي وهويت ملي از سوي ديگر وضعيتي رابه وجود آورد که نگران کننده است وجامعه را به سوي فقدان ناسيوناليسم موثر وتابوشدن آن در ميان هواداران نظام هدايت کرد. اما ملي گرايان سکولار وروشنفکران ديگر نيزچه در داخل وخارج نظام، وچه در کشور وهمچنين در خارج کشور نيزبه تضعيف اسلام سياسي خصوصا اسلامي که متکي بر ولايت فقيه باشد مبادرت نمودند. ايضا تبليغات موثر دشمنان خارجي به خصوص آمريکا در تداوم پروژه ي«تهاجم فرهنگي» به شدت نقش دين سياسي وروحانيت را درانسجام اسلامي کشور به چالش کشيد. اوضاع بد اقتصادي نيز برآن افزود.
نتيجه زيانبار تضاد فوق ميدان داري نيروهاي تجزيه طلب و فدراليستهاي جاده صاف کن تجزيه است:
مخالفت با ملي گرايي ازيکسو و تضعيف روحانيت وحکومت اسلامي در انسجام اسلامي از سوي ديگر وضعيتي راايجاد نمود که ميدان فعاليت براي قوم گرايان تجزيه طلب ويا هوادار فدراليسم فراهم شد، لذا مجددا ابتکار عمل را در دست گرفتند. پيروزي جريان اصلاح طلب در سال 76 که هوادار آزاديهاي مدني وسياسي بود مزيدبرعلت شدو اوضاع را براي جريانات قوم گرا بيش ازپيش هموار نمود. البته در اين شرايط دو جريان قومي شکل گرفت. يکي برهمان شيوه وروش تجزيه طلبي پاي ميفشرد وپايگاهش در کشورهاي دشمن ايران بود. اين گروهها برنفرت قومي واقدامات نظامي عليه قوميت مرکزي متمرکز شده بودند. ترورها وجنايات متعدد در نقاط مختلف کشور مجددا مانند روزهاي اول انقلاب شکل گرفت. اما دراين ميان جريان ديگري نيز شکل گرفته بود که بر فدراليسم پاي ميفشرد. اساس کار اين گروه براين بودکه ايران کشوري چند مليتي است. ارتباط آنها با گروههاي قدرتمند دوم خردادي که برحقوق قوميتها نيز اصرارداشتند برتوان تبليغي ومانورهاي سياسي آنها افزود. در عين حال آگاهانه با جريانات تجزيه طلب از در مخالفت درنيامدندواجازه تاخت وتاز ازجانب فدراليستها به آنها داده شدتا تاثير کار واقدامات خرابکارانه آنها موثرتر واقع شود. هدف فدراليستها ازاين تاکتيک اين بود که به اصطلاح« به مرگ بگويند تا نظام به تب راضي شود» و ازاين طريق حاکميت از ميان اين دو جريان، ناچار ميدان داري را به هواداران فدراليسم بسپارد. البته نگارنده در وقت ديگري به زيانهاي فدراليسم درايران خواهم پرداخت اما توجيه هواداران فدراليسم درايران که اکثرا همان چپهاي مارکسيستي سابق بودند دقيقا به تهديدات تجزيه طلبان بازمي گشت که اگرفرصت رابه فدراليسم ندهيد کشور به تجزيه کشيده خواهد شد. براي مثال يوسف عزيزي بني طرف که ازمارکسيستهاي سابق است وپي گير همان تئوري خلقها مارکسيستي است در يکي از سخن رانيهاي خويش در وزارت کشور مورخ 14/9/81تحت عنوان «احزاب قومي ونطفه نئوفاشيسم درايران» ميگويد:{ مسالهاي هست که گهگاه درباره تجزيه طلبي واستقلال خواهي وهمانند آن گفته ميشود... اين گرايش در آذربايجان هست، درکردستان ودرخوزستان هم هست.... به نظر من گرايشهاي استقلال خواهانه از 20-15 درصد فراتر نميرود... من فکر ميکنم! اگردولت اصول 15و 19قانون اساسي و آزادي احزاب قومي را واقعا اجرا کند اين نسبت باز هم پائين خواهد آمدواستقلال خواهان خلع صلاح خواهند شد}.... عليرغم دلايل روشن وآشکار براينکه خوزستان سرزمين يکي ازاقوام غير عرب به نام هوزي يا خوزي است چنانچه نام خوزستان از «خوزي» و نام «اهواز» و «هوزيه» که اکنون به هويزه تغيير نام داده است از دونام اين قوم گرفته شده است، امٌا آنها اصرار فراوان دارند که خوزستان سرزمين عربها بوده که توسط مردم فارس غصب شده است. دراين مورد هفته نامه اهواز مقالهاي تحت عنوان« علوانيه»، درشماره 53 مورخ 29 آبان 1379درج نمود که توصيف يک جوان عرب خوزستاني است که در جستجوي کار رهسپار کويت ميشود. وي وهمراهانش دربدو ورود با يک پليس کويتي روبرو ميشوند وتوضيح ميدهند که «رژيم دردادن کار تبعيض قائل ميشود وازاعطاي مناصب وپست ها، حتي شغلهاي معمولي، به ما جلوگيري ميکند.» پليس کويتي که به سبک آواز ياد شده علاقه مند است، ميگويد: اگر علوانيه بخوانيد، من همه شما را آزاد وسفارش ميکنم که به شما کار بدهند، آن گاه يکي از اين عده شعري ميخواند که درآن آمده است: «اکنون بيگانه در پي ايجاد مزاحمت براي من، آن هم درشهر خودم، برآمده است» (خوزستان وچالشهاي قوم گرايانه ـ سيد عبدالامير نبوي ـ ص 517) درحاليکه چنانکه گفتم خوزستان به قوم خوز يا هوزي تعلق دارد که نام اين قوم در اصول کافي نيز ذکر شده است. قوم خوزي يا هوزي از زمان سلسله اتابکان به لر تغيير يافت ودر دوران صفوي به لر بزرگ (بختياري) و لرهاي کوچک تقسيم وتغيير نام داد. هدف اين گروهها (يعني تجزيه طلبها وفدراليست ها)از اينکه خوزستان سرزمين عربها بوده که به واسطه (بيگانه) يعني عجم تسخير شده است، ايجاد نوعي نفرت نسبت به عجمها وغير قابل تحمل کردن زندگي همزيستانه با اقوام ديگر درميان اعراب است. اما حقيقت وواقعيت اينست که پس از قرنها زندگي اقوام غير عرب در خوزستان (مانندخوزي ها= هوزي ها)، به علل خاصي برخي ازقبايل عرب توسط حاکميت ايران نخستين بار ساکن ايران شدند «وقتي شاپور ذوالاکتاف به سن کمال رسيد....، از دريا گذشت وقبايل عرب را در داخل جزيره تعقيب کرد.... به شمال جزيرههاي بين عراق وشام رفت وبعضي قبايل عرب را کوچانيد ودر ناحيه بحرين واهواز وکرمان اقامت داد. » (ديرينگي نام وتاريخ خوزستان واهواز –ص47 - درج شده درنشريه ايرانشناخت، شماره 13) بي ترديد که اگر در مورد اهواز و خوزستان دلايل روشني که وجود دارد را براي هموطنان عرب بيان ميکردند وحقايق را ميگفتند، قوم عرب خوزستاني از نفرتهاي ساختگي آسوده ميشد. اماازجمله روشهاي ديگري که جريانات تجزيهطلب و همچنين فدراليستها پييري مينمايند، مطالبي است که موجب تحقير مردم پارسي وترساندن وتحقير عربهايي است که ميکوشند دختران خويش را به همسري مردان پارسي در آورند. براي مثال درهفته نامه اهواز، شمار ه فوق الذکر در مقاله ديگري که به نقد فيلم عروس آتش پرداخته با عنوان «فيلم عروس آتش، نقد يک سنت يا تحقير يک قوميت» آورده است که:{ اما چنانچه مبحث عدم پذيرش ازدواج دختران عرب با غير عرب مطرح باشد که اين مقولهاي است جداوبه ديدگاه اعراب مسلمان صراسلام برمي گرددکه معتقد بودند مسلمانان غيرعرب «موالي» هستند وکفو{هم شان } دختران عرب نيستند که آثار اين تفکر درعصرماهم مشاهده ميشود}. . . منظور نويسنده از موالي همان « مسلمانان دست دوم و زير دست اعراب» است که البته سخني سخيف وغير واقعي ومبتني برديدگاه منحرف بني اميه وبني عباس است که برداشت آنها از حکومت اسلامي، همان حکومت نژادپرستانه عربي بود. والبته برخي از نحلههاي عرب پرست عصر حاضر در کشورهاي عربي به اين فکر دامن زدند. درمورد نژادپرستي عربي حتي نظريه پردازاني مانند حسن البنا، کنستانتين زوريق ؛ وادموند رباط وديگران نظريههايي به وجود آوردهاند که توجيه کننده افکار نژادپرستانه عربي در قالب دين اسلام است. اما نگارنده در اينجا فقط ديدگاه عبدالرحمن البزاز نخست وزيراسبق عراق رابيان ميکنم، که درقياس با ديگران روشنتر بيان شده است. دراين رابطه حجت الله درويش پور درکتاب (بررسي پديده ناسيوناليسم در جهان عرب) مينويسد:ولي بزاز براي اينکه ايرادهاي مخالفينش رابه کلي بي اعتبار کند سرانجام به همان استدلالي پناه برد که دستاويز هميشگي نژاد پرستان وقوميان افراطي عرب بوده است وآن اينکه اسلام، اصلا دين عربي است وخاص عربها است. «پيامبر عرب بوده وقرآن به عربي فروفرستاده شده». گرچه اسلام براي تمام مردم جهان مناسب است ويک دين جهاني است ولي درمرحله اول، دين ِ خاص اعراب است.... بزاز معتقداست که وحدت اسلامي غير ممکن است، وبه فرض اينکه ممکن باشد، کشورهاي همزبان بايستي قبل از هرچيز درفکر وحدت خويش باشند.
بنابراين، اعراب پيش از آنکه در غم اسلام باشند بايستي درپي صلاح خويش بکوشند. بدين صورت بزاز نيز سر انجام مانند بسياري از ناسيوناليستهاي عرب کارش به اثبات برتري قوميت عرب براسلام ميکشد. . . (ص176) اين نگاه ميگويد که اگر مسلمان غير عربي وجود داشته باشد، مسلمانان عرب نسبت به آنها برتري دارند. نگارنده در سطور بعد به سجاياي قوم پارسي از نگاه و منظر پيامبراسلام و امامان معصوم (ع) به عنوان يکي از مباني اصيل پان ايرانيسم خواهم پرداخت. وحتي نقش اساسي اين قوم رابه عنوان زمينه ساز ظهور مهدي (ع) ووظيفه قوميتهاي ديگر دربرابر اين قوم رابيان خواهم نمود. اما در اينجا براي توضيح وخامت اوضاع (که ناشي از تخريب متقابل اسلام سياسي ازجانب ملٌيون و سکولارها و تجزيه طلبان و فدراليستها ازيک سو وهمچنين تضعيف ملي گرايي از سوي جريانات حزب اللهي ومجددا تجزيه طلبان وفدراليستها ازسوي ديگرمي باشد) لازم است به مواردديگري بپردازم وتوضيح دهم که اهميت انسجام اسلامي واتحاد ملي که درمجموع همان پان ايرانيسم است درچيست؟ درباره مطلبي که درانتقاد به فيلم عروس آتش در هفته نامه اهواز درج شد ومادربالا به آن اشاره نموديم واکر کانور به تبيين علت وانگيزههاي آن پرداخته ميگويد که اين قبيل سخنان واقدامات براي حفظ اسطوره ملي گرايي قومي صورت ميپذيرد. وي مينويسد:اعتقادنيمه آگاهانه به جدا بودن سرچشمه گروه ازتحول ورشد آن، يک جزءضروري از روانشناسي ملي گرايي قومي است. يک ملت عبارت است از گروهي از مردم که اسطورهاي ازاجدادمشترک دارند. به علاوه، هرملتي، (صرف نظر از ريشههاي خود) بايد علي الاصول نوعي حالت درون ازدواجي داشته باشدتا اين اسطوره حفظ شود. (ص246) اين اقدامات وتبليغات براي حفظ اسطوره مليت قومي است. به عبارت روشنتر کوششي اساسي براي اين است که يک قوم ايراني به عنوان يک ملت شناخته شود. آنها، به روشهاي تقريبا موثر دست زدهاند. لذاقومگرايان تجزيه طلب و فد راليستها با نفرتها وترسهاي گوناگون ميکوشند که پروژه جداسازي را تداوم بخشند. آنها براي تداوم بخشيدن به اين پروژه به فرزندان عرب ميآموزند که پيوسته عرب بايد حامي عرب باشد. حتي اگر عربي که مورد حمايت است آشکارا ظلم وگناه او ثابت باشد. آنها با اين روشها همبستگي قومي را افزايش داده ودرعجمها نفرت به قوميت عرب را افزايش ميدهند والبته اين روش درميان برخي ازمردم پارسي جواب داده است. اين گروهها حتي از بازي فوتبال نميگذرند. به خصوص اين روش رادربرابربازي فوتبال ايران ويکي ازگشورهاي عربي به کار ميگيرند. مثلا اگر تيم کشورعربي بازي را ببرد دربرابرچشم مردم پارسي کارنوال شادي راه مياندازند واگر آن تيم، بازي رابه ايران ببازد. آنگاه جلوي چشم مردم خشم وعصبانيت خود رابه نمايش ميگذارند. اين روشها براي اينست که خشم و نفرت پارسيان نسبت به هموطنان عرب تعميق يابد. البته چنانچه پيش از اين گفتم اين تاکتيکها تقريبا موثرواقع شده است. آنها به نحو توهين آميزي از زبان پارسي ياد مي کنند مثلا در هفته نامه «صوت الشعب» که نشريهاي دوزبانه بود و به علت تاکيد فراوان بر گسترش نفرت عربي عليه پارسيان لغو امتياز شد، آمده است:همچنان در جامعهاي زندگي ميکنيم که ازآسمان وزمينش، زبان فارسي ميبارد و از تحصيل به زبان خود و حق بيان محروميم. مانه روزنامه ونه راديوي عربي داريم که شعارها و مطالبات مشروع وحقوق لازم مارا، حتي درچارچوب قانون، منعکس کند. برتو پنهان نيست که شعرايمان، اشعار خود را پنهاني ميخوانند و نويسند گان ما، قصه هايشان را در خفا روايت ميکنند و نغمه موسيقي ما، همانند صداي هنرمندان ما، ازکثرت سکوت وخاموشي، خفه شده است.... در سايه اين واقعيت تلخ و تلاشهاي پليد و تروريسم فکري، زبان ما به اين حال وروز افتاده است. (شماره ي16 يکم اسفندماه 1380) اين مغالطات چيزي جز تداوم وتعميق نفرت را دنبال نميکند. زيرا که نشريه صوت الشعب نشريهاي دوزبانه (عربي – فارسي) بود. چنانچه نشريه (شورا) نيز نشريه دوزبانه عربي –فارسي بود. وايضا نشريه (حديث) نشريه دوزبانه عربي- فارسي است. مساله اين است که اينها نشريهاي صددرصد عربي ميخواهند( که البته مغاير اصل پانزده قانون اساسي است. )يعني نشريهاي ميخواهند که هموطنان عرب را، جدا از زبان بين الاقوامي فارسي که ارتباط بين قوميت هارا ممکن ميکند جدايي ونفرت راتعميق بخشند. درحاليکه در همين نشريههاي دوزبانه نيز نفرت را به انحاء گوناگون ميان عرب وفارس انتشار دادهاند وحتي در نشريه تماما فارسي اهواز نيز چنين ميکنند. شما ميدانيدکه اصل پانزدهم قانون اساسي آموختن وفراگيري زبان قوميتها را آزاد گذاشته است. تا هر کس تمايل دارد به آموزش وتبليغ زبان قوميتي خويش مبادرت کندواگر مردم عرب که هموطنان خوب ماهستندبخواهند اين زبان را (درخواندن ونوشتن) بياموزند، هيچ مانعي براي ايجاد زبانکدههاي خصوصي در ميان نيست.
البته قوميت عرب يک امتياز نسبت به قوميتهاي ديگر دارد. زير ا ا صل شانزدهم قانون اساسي مقرر کرده است: ازآنجا که زبان قرآن وعلوم ومعارف اسلامي عربي است و ادبيات فارسي کاملا با آن آميخته است اين زبان بايد پس از دوره ابتدايي تا پايان دوره متوسطه درهمه کلاسها ودر همه رشتهها تدريس شود.... اين گروهکها به اصل پانزدهم اعتراض ميکنند و مي نويسند: چرا اصل 15 عملا زبان پارسي را برتر از همه زبانهاي موجود در ايران برشمرده است؟ وچرا اصل پانزده حق رسمي شدن زبان را فقط به زبان پارسي داده است؟ آيا اصل پانزده با اصل نوزده سازگار است؟... و چرا در اصل پانزده درمورد زبان پارسي از کلمه «بايد» استفاده شده است و براي ساير زبان ها، استفاده از آنها رادر کنار زبان پارسي آزاد؟ ! گذاشته است که هم اکنون چنين آزادي؟! گفته شدهاي در هيچ کودکستان و مدرسه ودانشگاهي عملا وجود ندارد. (هفته نامه اهواز –شماره 46) اين مطلب عمق نفرت از زبان پارسي را نشان ميدهد. چگونه ممکن است مردم دنيا که عضو کشورها وملل مختلف هستند، نياز به زبان بين المللي جهت ارتبا ط با يکديگر داشته باشند اما مردم يک کشوربه زبان بين الاقوامي براي ارتباط با يکديگر نيازنداشته باشند؟!! البته خيلي مسخره است که اين ضرورت را انکار نماييم!نکته ديگرآنکه اگر زباني آموزش آن آزاد است معنايش اينست که ميتوان در زبانکدهها خصوصي آنرا آموخت. نه اينکه دردبستانها وکودکستانها ومدارس ديگري که مجبورند بايدهارا تدريس کنند ومثلاطبق اصل پانزده بايد زبان پارسي را براساس قانون بياموزند وهمچنين طبق اصل شانزده بايد زبان عربي رابه آن شکلي که مقررشده است، آموزش دهند، اين دروس آزاد تدريس شود...
بي ترديد درو سي که قانون اساسي آنهارا آزادکرده وظيفه مدارسي که دولتي هستند يا دولت برنامههاي آنها را بايد تعيين کند (مانند مدارس غير انتفاعي) نيست. البته نگارنده در قالب همگرايي قوميتها وآسميله زيشن پيشنهادي دارم که بعدا آن را طرح مينمايم. پرسش اساسي اينست که قوم گرايان اگر به آموزش زبان قوميتي علاقه مند هستند چرابه ايجاد زبانکدههاي خصوصي که آموزش واقدام به آن آزاد است نميپردازند؟ علت آن روشن است. زيرا هزينه کردن در زمينهاي که مردم به آن علاقهاي نشان نميدهند واز آن استقبال نميکنند، کاري عبث است. آنها ميترسند که هموطنان عرب به اين زبانکدهها علاقه واستقبالي نشان ندهند ومعلوم شود که اين گروهکها چقدر درميان مردم تنها هستند. لذا تلاش خويش را معطوف به اين امر مينمايند که دولت را مجبور به اين آموزشها بخوانندتا اگر شکستي درميان باشد واستقبالي نشودبه گردن دولت وکم کاري آن بياندازند. چگونه ميتوان ترديدکردکه اگر ايران قراراست تماميت ارضي ومليت آن حفظ شود بايد زبان بين الاقوامي فارسي در ميان همه قوميتها تدريس شود؟ درغير اينصورت براي مثال جوان آموزش ديده عرب خواهد توانست ازطريق نوشتهها با کشورهاي عربي ديگر ارتباط برقرارکند اما با هموطنان خويش قادر به ارتباط ودرک مطالب آنها نخواهد بود. نشريه اهواز دريکي از شمارههاي خويش تحت عنوان نامه يک کودک پنج ساله به رييس جمهور دردوره رياست جمهوري حجت الاسلام خاتمي مطالبي از قول دختر بچهاي به نام «ابتهال» مينويسد که خلا صه آن اينست که کودکان عرب اگر از همان ابتدا به آموزش زبان عربي نپردازند امکان رشد وترقي از آنها گرفته خواهدشد.
مطالب متنوع ديگري دراين زمينه ازنويسندگان طرفدار سيستم فدرالي درنشريات مختلف درج شد. اما از همه مهمتر گفتههاي مدير کل اسبق آموزش وپرورش خوزستان بود. او به عنوان متولي آموزش کودکان وجوانان خوزستاني با ذکر بياناتي به اين امرپرداخت که کودکان ونوجوانان وجوانان عرب به خاطر اينکه دوزبانه هستند دچار افت آموزشي شدهاند. اين سخنان براي اين بود که توجيه شود بايستي کودکان از ابتدا به زبان قوميتي خويش آموزش ببينند(مطالب ايشان درنشريات محفوظ است). البته آمارهايي که اکثر افراد اين گروه طرفدار فدراليسم ميدادند، بسيار نادرست وساختگي بود اما برفرض صحت بايد براي حفظ روابط تمام ملت با يکديگر زبان پارسي به همه قوميتها آموزش داده شود. آنها براي رفع اين معضل آدرس اشتباهي ميدهند. ميگويند که به جاي زبا ن پارسي بايد زبان عربي وهر قوميتي کودکانشان از همان ابتدا زبان قوم خويش را در مدارس بياموزند. اماراه حل واقعي اينست که مربياني ازسنين دوسالگي به پدر ومادر کساني که ميخواهند فرزندانشان زبان پارسي رابهتر بياموزند کمک کنند. وظيفه دولت اينست که اين امکانات رافراهم کند وعلتش رابراي قوميت هابيان وتبليغ نمايد. اما هيچکس را در اين مورد نبايد مجبور کرد. بنابراين والدين در کنار آموزش زبان عربي وقوميتهاي ديگرنيز درکنار آموزش زبان قوميتي ميتوانند نقيصه آموزشي فرزندان خويش را برطرف نمايند. اما آيا همانطور که يوسف عزيزي بني طرف گفته کمک وراهگشايي به فدراليستها موجب از بين رفتن گرايشهاي تجزيه طلبانه خواهدشد؟ يا اينکه به عکس اين تصور، فدراليسم جاده صاف کن تجزيه وجدايي است؟ به نظر من واقعيت اينست که فدراليسم زمينه ساز تجزيه است. زيرا به اين واسطه عقايدمنحرف خويش رابه کمک کشورهاي عربي به خورد فرزندان معصوم قوميتها داده آنان رابه دام تجزيه ميکشانند. درقوميتهاي ديگر نيز چنين است. آذريها به واسطه ترکيه وکشور آذربايجان، ، کردها به واسطه کردهاي عراق وکردهاي کشورهاي ديگر، بلوچها به واسطه بلوچهاي پاکستان وافغانستان وترکمنها به واسطه ترکمنستان اين راه راخواهندرفت. اينها همه نقشه تجزيه است که فدراليستها به دنبال آن ميگردند زيرابرفرض اينکه درمدارس دولتي موفق شوندکه زبان قومي راآموزش دهند. دراين صورت چگونه آموزشهاي وحدت گرايانه را خواهند توانست به کودکان وجوانان خويش منتقل نمايند؟ !! البته هنگامي که زبان آموزشي فقط زبان قوميتي باشدبراي کودکان وجوانان آن قوم قابل هضم نخواهد بود که مثلا از کوروش و داريوش بگوييم و از افتخارات ايرانيان دم بزنيم و آن را همراه با خدمات ورشادت هاوکوششهاي قوميتهاي ديگر به ايران در اعتلا و دفاع از کشور ياد کنيم.
زيرا بسيار عجيب خواهد بود که با قومي چون پارسيان که درآن صورت هيچ گونه اشتراکي با آن ندارندبتوانند کنار بيايند. اما ميتوانند مثلا با کشورهاي ديگر عربي به علت همزبان بودن ارتباط بهتري پيداکنند. وبديهي است که دراين صورت از ايران فاصله ميگيرند. آنها ميتوانند علاوه براين با توزيع کتابهاي قوم گرا وتبليغات بسيار براين روند شدت بخشند. امادر باره راديو وتلويزيون بنده از کساني هستم که عقيده دارم که بايستي براي اعراب خوزستان وبراي همه قوميتها صداوسيماي مستقلي وجودداشته باشد که به زبان قوميتي صرفا به مسائل، مشکلات، وفرهنگ وعقايد اين قوميتها توجه شود. اما بايستي در آن به شدت آموزشهاي ملي گرايي که همه قوميتهاي ايراني در آن احساس همبستگي نمايندنيز مورد توجه باشد. البته هم اکنون صداوسيما براي هرقوميتي ازجمله خوزستانيها برنامه به زبان قوميتي دارد. نويسندگان وگويندگان وشعرا ازدين، از فرهنگهاي قوميتي وازمسائل ملي ميگويند. داستانهاي قومي مينويسند وفرهنگ ورسوم قوميتهاي خويش را معرفي مينمايند. ولي همه اينها درکنار برنامههاي به زبان فارسي است. نکته مهم ديگر اينست که مثلا نويسنده صوت الشعب (به عنوان مشتي ازخروار انديشه قوم گرايان) چرابه انکار اين همه ميپردازد؟ !! چنانکه نويسندگان قوم گرابراي قوميتهاي ديگر نيز چنين ميکنند. راز اين کار دراين است که آنها، صدا وسيماواشعاروقصههايي را ميخواهند که فرهنگ قوميتي رادر تضاد با قوميت مرکزي وقوميتهاي ديگر معرفي کنند. لااقل ميخواهندکه اين فرهنگ رابسيار فاصله مند از قوميت مرکزي بسازند. لذا شعرهايي که ميسرايند وقصههايي که ميگويند، پنهان ميگويندوپنهان ميسرايندواين يک واقعيت سهمناک است که نويسنده صوت الشعب بيان کرده است، آيا جزاين است هرآنچه ميسرايند وهرآنچه ميگويند چيزي جز نفرت نسبت به قوميت مرکزي نيست؟ آنها مثلث1) نفرت به مردم پارسي-2) نفرت مردم پارسي ازقوميت پيراموني و –3)احساس مظلوميت درقوميت پيراموني راهدف قصه ها، شعرها، تحليلها وگزارشهاي خويش ساختهاند. نويسنده صوت الشعب اين حقيقت بسيار مهم را آشکار ساخت که جريان تجزيه طلبي يا فدراليستهاي جاده صاف کن تجزيه طلبي، درلايههاي پنهان جامعه مانندعلفي هرزرشد ميکندوآتش زيرخاکستر است. آنهاآتش زير خاکستر را بافوت کردنها وهيزم افزودنها تبديل به آتش ويرانگر و بزرگي مينمايند. و جامعه قومي خويش را مستعد شورش وتجزيه ميکنند.
اگر يک خواننده با نگاه محققانه به مطالعه آثار اين دست از نويسندگان درنشريات مختلف قوم گرا بپردازد، خواهدديدکه چه فاجعه آميز مينويسندوچقدر درانتشار تنفر کوشا هستند. حال قياس کنيد که درمحافل پنهان از ديد ديگران چه ميکنندوچه فجايع دهشتناکي ميآفرينند. براي مثال ما سيدرسول موسوي که صاحب امتياز، مدير مسئول وسردبير نشريه «عصرکارون» است وداراي همسري از قوميت پارسي است. جزو افرادي به شمار ميآورديم که ظرفيت ِ در غلطيدن به جريانات وابسته به خلق عرب راندارد. اما عمق فاجعه به کجارسيده که اين شخص نيز مجذوب قوم گرايان خلقي شده ودرپروژه تنفر آفريني ميان قوميتهاي فارس وعرب کوشاو فعال گرديده است. اوسخنگوي حزب «اعتمادملي» در خوزستان نيز هست ومطالب آنهارا پيوسته منتشر مينمايد. اما بااين شيوه که پيشه کرده ما به حضرت آيت الله کروبي آفرين ميگوييم که فردي را درارکان اصلي حزب خويش قرارداده که به نام اعتماد ملي مظهر اختلاف ملي شده است. ايشان بايدببينندکه زننده ترين و زشت ترين مطالب عليه قوم پارسي توسط نويسنده ايشان، درعصر کارون مندرج ميشود وپارسيان را به تقليد از يونانيان امردباز (اهل لواط) معرفي ميکنند. و درپاسخ به جاي عذر خواهي مطالبي مينويسد که به حمايت ازهمان نويسنده است واز کساني که قصد پاسخگويي دارند ميخواهد که به صورت مستند پاسخ دهند وپان ايرانيسم را پوسيده معرفي ميکند. والبته منظور ايشان از اينکه بايد مستند پاسخ دهيم اين است که
اولا: هرچه موسي سيادت (نويسنده هتاک عصرکارون) گفته است مستند است وشما تعصب به خرج ندهيد که اين روش مخصوص هواداران پان ايرانيسم پوسيده است!وبا اين مضمون مينويسدکه شما به عنوان مسلمان اين واقعيت را قبول کنيد که راه اسلام وانقلاب اسلامي اين است که واقعيتهاي مستند تاريخي رابپذيريدوقبول کنيد که شما پارسيان امرد باز هستيد!!؟ همچنين بپذيريد که خشن وبي رحم هستيد!!؟ وناسيوناليسم شما اهل الفت ومهرباني نيست !!؟ .
ثانيا:هدف دوم سيذرسول اين است که مردم پارسي تحريک شوندوآنها هم به پاسخگويي بپردازندتا درنتيجه نفرت ميان عرب وعجم اوج گيرد. زيرا مثلا گفتن مطالب تاريخي مربوط به دوران جاهليت ويااقدامات جنايت کارانه بني اميه وبني عباس آن هم به نام اعراب تا اندازهاي تحريک آميز است. بنابراين او مارا تشويق به مقابله وانتشار نفرت مينمايد. تا در اين دور باطل، نفرت به مرز انفجار برسد. جالب اينکه بعد از يک ماه تاخير از درج اين مقاله عذر خواهي ميکند. يعني پس از اينکه عدهاي از نويسندگان پارسي را تحريک به پاسخ گويي کرد وپس از اينکه يک فاز ازکار رابه پايان رساند، آنگاه از خوانندگان به خاطر چاپ اين مطلب عذرخواهي ميکند.
آري !خيلي ازنويسندگان پارسي (ازجمله نگارنده)اين توهين را برنتابيدند وپاسخ دادندومن هم به استناد گفتههاي قرآن وپيامبر وائمه اطهار ومسلٌمات تاريخي پاسخ مختصري دادم که خود با همه ااينکه مطالبم ملايم بود بسيار ناراحت وپشيمان شدم که تحت تاثير اين ترفند واقع شدم والبته به سادگي خود سخت افسوس خوردم. گرچه آنچه نوشتم فقط نويسنده ومسئولان روزنامه عصرکارون را در برمي گرفت ونسبت به برادران وخواهران خوب ووطن خواه ومسلمان عرب که اکثريت اين قوم را تشکيل ميدهند، نبود. به هر حال کار آساني نيست که عناصر نفرت ساز قوم گراي يک قوميت پيراموني در کشور ِ خودت بدترين مطالب رابه شما نسبت دهند اما شماقضيه رابا سکوت برقرارنمايي. توهين، تبعيض، انحراف واعوجاج نسبت به قوميت مرکزي، برنامه دائمي ِ گروههاي تجزيه طلب وهمچنين فدراليست هاست. آنها بااين روش و تاکتيک ميخواهند که نوعي بدبيني درمسئولين کشور واستان نسبت به قوميت خويش به وجود آورندومتقابلا جوانان وتحصيل کردگان خويش را آلوده بهانديشههاي قوميتي ضدفارس نمايند وبدين صورت پايههاي وحدت ملي را به خطر اندازند. دراين صورت هنگامي که مسئولان براي جلو گيري از اتفا قات خطرناک ناشي ازاعمال اين عناصرتنفرسازدر کشور با احتياط درانتخاب مديران از آن قوميت اقدام ميکنندآن را به عنوان تبعيض معرفي ميکنند. يا مثلا وقتي مشکلات خاصي مثل حاشيه نشيني، فقر وبيکاري درهمه قوميت هابدون استثناء وجود دارد ويا طبقه متوسط وهمچنين طبقه مرفه درهمه قوميت هاتقريبا به برابري (درمقياس جمعيت)وجود دارند. با اين حال قوم گرايان تجزيه طلب وفدراليستها که خود آفريننده اين سوء ظنها هستند، با اصرارفراوان تاکيد ميکنند که تبعيض قوميتي درکار است. لاکن هرکس بدون تعصب به امورواوضاع بنگرد به راحتي کذ ب گفتههاي آنها رابه چشم خواهدديد، به عبارت ديگر درايران، تبعيض طبقاتي ونور چشميها وامثالهم و يا تبعيض سياسي يا مرکز -پيرامون وغيره را نميتوان انکار نمود ولي بي شک تبعيض قوميتي در کار نيست، وبه خوبي هرمحقق ِبا وجداني خواهد فهميد که آنها هدفي جز انتشار نفرت وفعال کردن شکافهاي قوميتي ندارند. آري آنها خود سازنده اوضاع احتياط آميز دولت هستندو خود نيز براي اين احتياط به خواندن مرثيه ميپردازند که تبعيض وظلم وحق کشي نسبت به قوميتها وجوددارد. آنها بازيرکي دولت را برسر دوراهيي گذلردهاند که هر کدام از آنها را پيشه کنند کشوررا دچار مشکلاتي کنند، اگر به آنها ميدان دهند با استفاده ازامکانات ملت ايران تنفر را ميان قوميتها افزايش ميدهند واگر به آنها فرصت ندهند باز همين کار را ميکنند. کارهاي تبليغي ميکنند ومطالب تحريف شده منتشر ميسازند. مثلا فيلمي به نام خطابهاي برخاکزدگان به صورت مستند ميسازند ووضع خراب برخي ازحاشيه نشينان عرب را نشان ميدهندوبا آنهاکه ساکن حواشي اهواز هستند بايک برنامه از پيش تعيين وآموزش داده شده مصاحبه ميکنند وآنها نيز ميگويند که چون ما عرب هستيم اين چنين گرفتار فقروبدبختي شده ايم!يعني علت فقر آنها «عرب»!!؟ بودن آن هااست!!؟ اما اگرآنها هدفي جز انتشار تنفر قوميتي داشتند، ميآمدند وديگر حواشي شهر را از لروبختياري ودزفولي وشوشتر وغيره نشان ميدادندويا اينکه زندگي خانوادههاي متوسط وثروتمند عرب راکه دراهواز زندگي ميکنندبه نمايش درمي آوردند. آنگاه معلوم ميشد که گفتهها نفرت انگيز اين گروهها چيزي جزتحريف حقايق براي فعال کردن شکافهاي قومي وايجاد دشمني بين قوميتها نيست، . بلکه براي مثال تبعيض مرکز- پيرامون است که همه قوميتها دردايره آن به صورت يکسان قراردارند. دراينجا به گفته يکي از رهبران فکري آنها اشاره ميکنم. يوسف عزيزي بني طرف درمصاحبه با شبکه الجزيره ميگويد:{درحال حاضر به رغم اينکه اعراب از جمعيتي بيش از 5ميليون نفر درايران (7درصدکل جمعيت) برخوردارهستند، شاهد تبعيضها وتحقيرهاي گستردهاي درکشور درسطوح مختلف اقتصادي، فرهنگي، سياسي واجتماعي هستند} يکي ديگر ازرهبران فکري آنهانيز به نام کريم بني سعيد، با عنوان رييس منتخب نمايندگي عربهاي اهواز، درپارلمان دانمارک سخنرانيي درتاريخ 24 ژانويه 2004 ايراد نمودکه نمونه بارزديگري ازتحريفا ت اين قوم گرايان ِخواهان فدراليسم است. وي دراين سخنراني ميگويد: در78سال گذشته، مردم مامتحمل يکي از وحشيانه ترين جور وستم ملي وپاکسازي نژادي به وسيله رژيمهاي پادشاهي پهلوي وولايت فقيهي جمهوري اسلامي شدند.
سياستهاي رژيم کنوني، همانندرژيم پيشين، برمبناي محو ونابودي هويت ملي وفرهنگي ملت عرب وبه تناسبي کمتر، شامل ديگر ملل واقوام غير فارس مانند آذربايجاني ها، کردها، بلوچها، لرها وترکمنها استوار است. (خوزستان وچالشهاي قوميتي، سيد عبدالاميرنبوي، ص512) اين مطالب دروغين نشان ميدهد که گويندگان آنها هدفي جز تجزيه طلبي ندارند گرچه خود را به عنوان فدراليست معرفي ميکنند. يک فدراليست واقعي تهمت و دروغ به قوميت مرکزي يا مسئولان کشور نميزند ومي کوشد روش قابل قبولي راهمراه با رعايت دغدغههاي ملي پي گيري کندوبه جاي واگرايي روي به همگرايي بياورد. وهمچنين راه حلهايي که کشور راازخطر دورسازد براي قوميتها پيشنهاد کند. اما اين گروهها چنين نيستند، وعمدتا ميکوشند که با دروغها وانتظارات ضدملي کشوررابه ورطه تجزيه بکشانند واصولا شرايط ژئوپلوتيک ايران اين نوع فدراليسم را تشويق ميکند، واجازه نميدهد که فدراليسم واقعي ومفيد به وجود آيد. اينها همه ناشي ازضعيف شدن مليت ايراني است که اين مليت خواهان هويتي فراگيرست که البته درآن همه قوميتها ومذاهب شريک باشند وهمچنين ثمره به سستي گراييدن انسجام ديني است. لذا يک ملي گراي واقعي درانديشه تقويت تاروپود هويت ايراني وهمچنين درراستاي انسجام اسلامي خواهدکوشيد. ويک مسلمان حزب اللهي واقعي درراستاي تقويت هويت ايراني وانسجام اسلامي تلاش ميکند وبه جاي مقابله با يکديگرهردوجريان ملي واسلامي بايد به کمک يکديگر بيايند. تا اينکه جريانات قوم گرا از هر نوع به حاشيه رانده شوند وابتکار عمل از دست آنها خارج گردد. به عقيده من همه اين ويژگيها فقط در انديشه پان ايرانيسم به شکلي که از واقعيتها وپتانسيلهاي واقعي جامعه ايران اخذ شده باشد وجوددارد. بنابراين درذيل به اثبات پان ايرانيسم ازمنظرعلم وسپس ازمنظر دين خواهم پرداخت، تا اعجاز آن در حل مشکلات عمده کشوررانشان دهيم. امٌا پيش از آن لازم است که قضاوت صحيح را درباره يکي از اقليتهاي خوب کشورايران، يعني اعراب خوزستان بيان کنم واين قضاوت البته ربطي به قوم گرايان تجزيه طلب وفدراليستها ندارد.
قضاوت صحيح در مورد مردم خوب و شريف عرب خوزستان:
اگر بخواهيم قضاوت صحيحي در مورد مردم عرب خوزستان داشته باشيم. نبايد تحت تاثير قرارگرفتن گاه به گاه اين قوم را ملاک قضاوت قراربدهيم. معمولا اقليتها به خاطر احساسات قومي که درجاي ديگر درباره آن بحث خواهيم نمود، به خصوص افرادي که بيشتر تحت تاثير برخي تبليغات نادرست واقع ميشوند واحساساتي تر هستند دچار پرخاشگري ميشوند. البته پرخاشگري عموم اين قوم هموطن با پرخاشگري برخي اوباش به ظاهر قوم دوست تفاوت عميقي دارد. دراين باره موريس دوورژه درکتاب جامعه شناسي سياسي مينويسد:هنگامي که اختلاف ابعاد قابل توجهي بين اجتماعات وجود دارد، يا اينکه يکي از آنها دراقليت شديدي قرارداردومساله عموما طوري است که حل آن از نظر سياسي بسيار دشوارتراست، لذا گروه اقليت از بيم غرق شدن دراجتماع اکثريت، برآن ميشودکه ويژگي خود را افزون کند. مانند هميشه پرخاشگري وناشکيبايي نتيجه ضعف عميق است(ص68). . . براين پايه آن عدهاندک که دربرابرانتقادات به گونه خاصي روي به پرخاشگري ميآورند ومنتقدين خودرا تهديد ميکنند يا بدتر ازآن، همقومان عرب خودرا که به حمايت ازنظام ودولت پرداخته ووظيفه ديني وملي خويش را دربرابرنظام نشان ميدهندد ناجوانمردانه خانه وزندگي شان را به آتش ميکشانند ويا بي خبرانه آنهارا به قتل ميرسانند نمونه صدق گفتار موريس دوورژه هستند. يعني نشانه ضعف وترس عميق آنها است. اما واقعيت وماهيت اکثريت اعراب خوزستان غير از آنچه است که قوم گرايان با ترفندها وتبليغات انحرافي ميکوشند، جلوه گر سازند. دراين باره نظريه گراهام فولر در کتاب قبله عالم – ژئوپلوتيک ايران زيرعنوان اقليت عرب خوزستان قابل توجه است. وي مينويسد:به رغم ترديدهاي بعضي از ايرانيان نسبت به وفاداري جمعيت عرب، اعراب ايراني ساکن خوزستان، دردوران اشغال اين استان توسط عراق درنخستين روزهاي جنگ، با عراق همراهي نکردند. به نظر ميرسد که اين عنصر اقليت عرب، احتمالا ديگر ابزار مهمي دررابطه ميان دو کشور نخواهد بود. به تعبيري ميتوان اين وضعيت را دلگرم کننده توصيف کرد، زيرا گوياي آن است که دست کم بعضي مسائل تاريخي مربوط به قلمروهاي بسته قومي، درنتيجه همانند سازي اقليت مورد بحث در شرف حل شدن است. به هر روي، بزرگترين کشمکشهاي مربوط به اقليتهاي قومي درمنطقه، دراين راستا سير ميکند. (49-48)البته گراهام فولربه اين حقيقت توجه نکرده که پارسيان ودولتمردان آن به مردم عرب عشق ميورزند اما نگران منافقين زيرکي هستند که درقالب دوست به دستگاههاي دولتي نفوذ ميکنند. لاکن مردم عرب وعجم به يکديگر عشق ميورزند. آري! ما به يکديگر عشق ميورزيم
وچه غم بار است روزي که تورا نبينم.
آن روز، روزنيست. شبي ديجور است
وچشمان من فروغ خورشيد را برنمي تابد.
وشعله زندگي چون خاکستري تيره گون گرديده،
وبي تومن خودرا گم کرده ا ميپندارم دربرهوت برزخ هستي ودرميان دالان نيستي. . .
پس هرگزاي هموطن مرا ترک مکن که در آن هنگام، همه روزهاي من شب بي ستاره وماه است،
وصبحي هرگز طلوع نخواهد کرد
پس بگذار برشانه ات بوسه زنم تا پيام قلبم را که ملتمسانه ماندن تورا ميجويد، بشنوي.
همارهاي عرب!اي ترک !اي بلوچ !اي ترکمن واي کرد. بي توديگر نخواهم بود.
پس ماندنت را برمن هديه کن
وبگذار تورا درآغوش بگيرم تا گرماي بودن را حس کنم(پايان شعر)
. واقعيت عرب خوزستان اينست که به فرمايش مقام معظم رهبري درترويج تشيع درايران نقش اساسي داشته است. واقعيت عرب خوزستان اينست که درزمان صفويه از عراق به ايران کرور، کرورآمدند وضمن سکني گزيدن درخوزستان دربرابرامپراطوري عثماني ايستادند واز ايران دفاع کردند، واقعيت عرب خوزستان اينست که درمعاهده ارزروم درحاليکه اوضاع عليه ايران بود با راي خويش اجازه ندادند که خرمشهر از ايران جدا شود، واقعيت عرب خوزستان اينست که بر اساس بيانيه هيجده تن از علماي شيعه نه اينکه به شيخ خزعل تجزيه طلب کمک نکردند بلکه به استقبال رضاخان آمدند. واقعيت عرب خوزستان اينست که به فتواي آيه الله يزدي (ره) حماسه بزرگ جهاد دربرابر متجاوزان انگليسي را آفريدند. واقعيت اعراب خوزستان اينست که در دفاع مقدس به همراهي هموطنان ديگر درخت استقلال وتماميت کشوررا با خون پاک خويش آبياري کردند. واقعيت اعراب خوزستان براي من که اهل اين مرز وبوم هستم يعني دوستان من. خاطرات من وتمامي کوله بار زندگي ام. بنابراين پاسخ من فقط کساني را مورد حمله قرار ميدهد که فقط جسم آنها به اين آب وخاک تعلق دارد، اما وجودشان مالامال ازکينه ونفرتهاي بعثي –وهابي است و روحشان به وادي شيطان وابسته است، آنها شکل دوست به خود گرفتهاند، اما دشمني پنهان وخطرناک هم براي همه ملت ايران، وهم براي قوم خويش هستند، زيرا براي قوم خويش جز بدبختي چيز ديگري نميآفرينند.
پان ايرانيسم ازمنظر دانش:
گفتيم پان ايرانيسم به معناي آنست که همه قوميتها وهمه مذاهب ايراني درکنار يکديگر به صورت همبسته وپيوسته تار وپودشان به هم بسته باشد. حتي روزي بخشهاي جدا شده از ايران (البته باطيب خاطر واز روي وطن خواهي)مجددابه ايران ملحق شوند. مانند بحرين، افغانستان، تاجيکستان، آذربايجان وغيره. اما هرآينه روزي بخشهاي جدا شده رغبت باز گشت به دامان وطن خواهند نمود که در پرتو يک پارچگي وتفرد ويگانگي ايران فعلي به رشد وترقي وتوسعه وآباداني وعدالت وبرابري وآزادي وآزادگي برسيم. بنابراين براي رسيدن به اين اهداف نياز فوري به اتحادو يکپارچگي است. دراين باره دکتر پيروز مجتهدزاده گفتهاي از ژوزف مازيني که به پدر ناسيوناليسم نوين شهرت دارددر کتاب «ايدههاي ژئو پلوتيک وواقعيتهاي ايراني» ياد ميکند که بسيار حائز اهميت است. ژوزف مازيني ميگويد: هرملت برخوردار از مشروعيت تاريخي، درحاليکه سرزميني راکه به گونه طبيعي توسط مرزها مشخص شده است، وسرنوشت برايش منحصر ساخته است، آبادان ميسازد، بايد نخست، نه تنها کاملا مستقل شود، بلکه بايد منفرد گرددوشخصيت جمعي خود را به نهايت يکپارچگي رساند. تنها دراين شرايط است که آن ملت آماده وموظف است به عضويت کامل خانواده ملتها که براصل برابري ومتقابل بودن کامل روابط ساخته شده است، درآيد(ص50) هچنين دکتر محمد جواد زاهدي به نقل از کوپر درکتاب« توسعه ونابرابري» گفته است:اصطلاح جامعه چند گانه درسه دهه گذشته براي توصيف جوامعي به کار برده شده است که همواره ودر سطح دولتهاي مستقل يا سرزمينهاي استعماري، از طريق شکافهاي عميق بين گروههاي قومي، نژادي، مذهبي يا زباني مشخص ميشوند. برمبناي شاخص تکلم –سخن گفتن 90 يا بيش از90د رصد از جمعيت به زبان واحد-فقط ده درصد از کشورهاي عضو ملل متحد، دولتهاي ملي يا دولت-ملتهاي واقعي هستند. بقيه کشورها درجات متفاوتي از چند پارگي کشورهايي نظيرنيجريه، زئير، هندوستان وکشورهاي عضو شوروي سلبق با تعدد گروههاي قومي اغلب نامرتبط گرفته تا دولتهاي کمتر همگن نظير بلژيک، سوئيس يا کانادا که از دو يا سه گروه زباني مرتبط باهم ساخته شدهاندنوسان دارد. دکتر محمد جواد زاهدي ميافزايد:وضعيت چندگانه گرايي ازموانع مهم توسعه به شمارآمده است واغلب صاحب نظران، خواه مستقيم وخواه نامستقيم، مقابله با آثار اجتماعي وفرهنگي آن وحرکت درجهت کاهش اين ناهمگني را جزو نخستين ضرورت هاوپيش نيازهاي توسعه دانستهاند(ص 27)
مطالب فوق از ژوزف مازيني، کوپر ودکتر محمد جواد زاهدي بيانگر نکاتي هستند که در زير به انها خواهم پرداخت:1) اصطلاح تفرد ويک پارچگي در جامعه شناسي با عنوان «آسميله زيشن» ويا به زبان فرانسوي «آسميله زاسيون» شناخته ميشود. اين اصطلاح به يکسان سازي يا همانند سازي در زبان فارسي ترجمه شده است. 2) تفرد، يک پارچگي يا همانندسازي به اين علت در ناسيوناليسم نوين مطرح است که ناسيوناليسم را بر پايه قوميت تعريف نميکنند. بلکه براساس گفته ژوزف مازيني مردمي را که در يک چارچوب طبيعي وجغرافيايي زندگي ميکنند بايد يک ملت خواند. البته برخي برآن افزودهاند که منظور از ملت، مردمي هستند که علاوه بر چارچوب جغرافيايي زير فرمان يک دولت هستند واز ان فرمان ميبرند. بنابراين لزوما تک قومي بودن ملاک مليت نيست. به همين دليل در گفته کوپر خوانديم که فقط ده درصد از دولت – ملتها داراي زبان واحد هستند که باقي دولت –ملتها کشورهاي چند زبانه هستند يا اينکه برخي از کشورها مانند کشورهاي عربي ازتقسيم يک قوميت به زبان واحد به وجود آمدهاند. لذادرناسيوناليسم نوين به آنهايي که مثل کشورهاي عربي که همگي از يک قوميت هستند نميگويندکه لزوما کشور واحدي باشند وهمچنين به کشورهاي چند قومي گفته نميشود که بايد به تعداد قوميتها يا مذاهب کشورتشکيل بدهند. زيرا علل ديگري ميتواند درايجاد مليتها موثرباشد. واصولا درناسيوناليسم نوين تلاش فراواني وجود دارد که تاثير سيستم قوميتي درنظام کشورها که بيشتر برپايه احساسات وعواطف است، ازبين رفته يا کمرنگ شود. درواقع ناسيوناليسم نوين موفقيت کشورها را دراين ميبيند که هرجه بيش تر از احساسات فاصله گرفته وبه عقلانيت سياسي، اقتصادي وفرهنگي نزديک شوند. لذابا همه نفوذي که قوميت در روان اعضاي خود دارد نبايد آنرااساس تشکيل ملت دانست امٌا به عقيده من درکار آسميله زيشن که حرکتي درجهت عقلاني کردن نظام زندگي است، نبايد به طور کلي باهمه نفوذ وقدرتي که آن در ميان قوميتها يا مذاهب دارد را کاملا منتفي نماييم. يا آنرا فقط در سطح عقايد فردي پايين آوريم. آسميله زيشن مفيد وموثر آن است که اين پارامترهارا درتشکيل هويت ملي دخالت دهيم. 3)درهمين راستابايد گفت: همانند سازي ويکسان سازي براي يک پارچگي کشور در ميان قوميت هاکه از ضروريات يک ملت برپايه ناسيوناليسم نوين است، متاسفانه در برخي از کشورها به صورت غلط اجرامي شود درواقع به جاي همانند سازي وآسميله زاسيون برپايه اشتراکات اقوام ومذاهب يک کشور بيشتر بر احساسات وتعصب قوميت مرکزي مليت نوين ساخته شده است. براي مثال گراهام فولر به غرورونخوت فرهنگي در ميان ايرانيان (پارسيان) يادآور ميشود. غرور ونخوت درميان برخي از نژادپرستان پارسي که در ميان ايرانيان بسيار اندک هستند وتنها تحت تاثير افکار هيتلر ونازيسم قرارگرفته بودند يکي از عوامل اصلي فاصلهانداختن ميان قوميت هاست ومتاسفانه خلقيها بااينکه به خوبي ميدانند که پارسيان به عنوان شاخهاي ازقوم آريا اکثرا از نژاد پرستي تنفر دارند، وبا شاخههاي ديگر آرياييان بسيار متفاوت هستند. امااين افراد اندک را ميزان قضاوت خويش درمورد پارسيان قرارمي دهند. هرآينه اين روش مغرضانه وتوطئه گرانه براي فاصلهانداختن ميان قوميتهاي ايراني است وانسان عادل هرگز وجود تعدادي اندک را ملاک وميزان قضاوت خويش قرار نميدهد. چنانچه مانيز وجود افراداندک قوم پرست را ملاک وميزان خويش در مورد قوميتها نميدانيم. به هرحال بايد گفت که همانندسازي نبايد تنها برپايه فرهنگ، تاريخ، ورسوم قوميت مرکزي ساخته شود. البته هرمليتي که از اقوام متعددي که داراي چند زبان هستند، تشکيل شود. لازم است که بدون امتياز بخشيدن وبرتري قومي خاص (چه مرکزي وچه پيراموني) زبان واحدي ميان قوميتهاي يک کشوربه عنوان زبان بين الاقوامي وجود داشته باشدوهرآينه زبان فارسي که از دير باز مورد توجه قوميتها بوده چنانچه دردربار مشعشعيان که يک حکومت محلي عربي بود شعراي بسياري به زبان فارسي شعر سرودهاند، بهترين زبان بين الاقوامي درايران به شمار ميآيد. همچنين درميان ترکها وکردها وبلوچها وترکمنها زبان فارسي ميان اديبان وشعرا ازدير باز مورد توجه بوده است. وهمه ميدانند که شعر زبان دل است.
لذا هنگامي که مردمي بازباني رابطه عاطفي داشته باشند، بهترين زبان براي روابط بين الاقومي همان زبان است که البته در ميان اقوام ايراني تنها زبان فارسي است که داراي اين مقام وموقعيت است. اما بايد درتاريخ، رسوم وفرهنگ وبسياري از نقاط خاص هويت ملي ازويژگيهاي مشتر ک اقوام استفاده شود. حتي براي نزديکي بيشتر بايد اعياد وجشنهاي اقوام ومذاهب که خاص آن قوميتها ومذاهب هستند نيز عمومي شود وحتي عزاها وسوگ نشينيهاي آنهارا بايد عمومي نماييم. شما اگر هنگامي که مراسم تاسوعاوعاشورا پيش ميآيد توجه مذاهب واديان ديگررا به اين مراسم نگاه کنيد زيبايي وحدت ملي ايراني را ميبينيد. زرتشتيها در يزد عمدتا مراسم عزاداري براي امام حسين برگزار ميکنند و مسيحيان و يهوديان در نقاط ديگر کشور نيز اين چنين هستند. ما نيز بايد بر پايه اجتهاد و با استفاده از احکام اوليه و ثانويه و همچنين احکام حکومتي به ترسيمي از هويت ملي برسيم که نه تنها بر پايه اسلام بلکه بر پايه ويژگيهاي ديگر هويتهاي قومي و مذهبي تاروپود ملي استحکام يابد و يکسان سازي و همانندسازي و آسميله زيشن به معناي واقعي شکل بگيرد. بايد تاريخ قوميت هارا شناخته وزيباترين نقاط تاريخي يا عبرت آموز ترين آنهارا به عنوان تاريخ ملي براي تمام کودکان وجوانان کشورآموزش دهيم ودرعين حال تاکيد کنيم که اين نقاط نيک تاريخي يا عبرتها متعلق به آن قوم است، درحاليکه آنرا بخشي ازتاريخ ملي نيز ميدانيم. بايد مثلا عيد فطررا گرچه شرعا بيش از يک روز واجب نيست براي همراهي با اقوامي که اين عيدرا چندروزه ميگيرند درسراسر کشور چند روزه جشن گرفته شود. بايد جشن مهرگان همگاني شود. بايد جشن سال نوي مسيحي وجشنهاي يهودي به عنوان جشنهاي سراسري وجشن ملي درکل ايران برگزار شود والبته براي اجراي آن هابايد از روشهاي دقيق روانشناسانه وجامعه شناسانه استفاده شود که تاثيرات منفي برجاي نگذارد بايد به اعياد ومراسم صابئين توجه شود. بايد تادوره پايان راهنمايي همه کودکان ونوجوانان قوميت ها براي اينکه رابطه ملي استحکام يابد زبان فارسي را بياموزند. امادردوره دبيرستان دولت براي آناني که در مقطع دبستان و راهنمايي نمرات خوبي در فارسي آوردهاند در صورتي که مايل باشند(يعني جنبه اجباري نداشته باشد) دردوره دبيرستان پس از آنکه يک سال فقط زبان قومي را ازلحاظ خواندن ونوشتن آموختهاند، درسالهاي بعد پس از قبولي سال اول به آموختن دروس ديگر چون تاريخ وجغرافيا ورياضيات، علوم ودرسهاي ديگرتوسط زبان قومي تدريس شود. البته بايد دراين سالهاي دبيرستان به خصوص بيشتر برهويت ملي وبرتري آن نسبت به هويت قومي تاکيد شو. بايد دانشگاههايي داشته باشيم که زبان و رسوم هريک از اقوام کشور به صورت تخصصي آموزش داده شودد. بايد هر قوميتي براي خويش يک راديو و تلويزيون اختصاصي داشته باشد که به زبان آنها پخش شود. اما در آنجا بايد علاوه بر رسوم و فرهنگ قومي به شدت بر تبليغ و ترويج فرهنگ ملي تاکيد شود. اينها و موارد ديگر ازموارد همانندسازي است که بايدبه صورت جدي مورد توجه واقع شوند. حتما خوانندگان گرامي توجه دارند که نگارنده در پيشنهادهاي خويش حقوق وهويت قومي ومذهبي اقوام ومذاهب ايراني را مرعي داشته، با اين تفاوت که جهت طرحهاي اينجانب متکي برهمانند سازي وناسيوناليسم نوين است، اما تجزيه طلبان و فدراليستها به سوي واگرايي وقطعه، قطعه نمودن کشور جهت گيري نمودهاند. 4) اما فايده اين همانندسازي در چيست؟ همانندسازي ياپان ايرانيسم موجب ميشود که مردم به جاي آنکه نيروي خويش را صرف اختلافات قومي ومذهبي بنمايند، نيروي خويش رابيشتر صرف سازندگي وپيشرفت کنند. بايد دانست که درحالت اختلاف ودشمني تمايل بيشتري براي حفظ امنيت وجلو گيري از چند پاره شدن کشور به استبداد به وجود ميآيد. دراين صورت اولا تبعيض ميان قوميتها ومذاهب تشديد خواهد شد وثانيا به علت اينکه درنظامات استبدادي افراد بي سوادوچاپلوس برسر کار ميآيند مغزها منزوي شده يا فرارمغزها صورت خواهد گرفت. بنابراين توسعه يعني توزيع عادلانه وبرابر امکانات، فرصت ها، کيفيت زندگي در ابعاد سياسي، اقتصادي، فرهنگي وغيره نيز تحقق نخواهديافت. پلوراليسم سياسي ورشد احزاب که از پيش زمينههاي توسعه سياسي واجتماعي است نيزرخ نخواهدداد. بي کاري وفقر گسترش خواهد يافت. وبافرارمغزها رشد، ترقي وتکامل در کشوربه وجود نخواهد آمد. لذااز آباداني فاصله خواهيم گرفت وبدبختيها نهادينه خواهندشد. بااين توصيف روشن است که پان ايرانيسم اساس وزمينه توسعه وتکامل وعدالت است وهمچنين بقا وتکامل پان ايرانيسم موجب بقا وتکامل همه جانبه کشور خواهد شد.
پان ايرانيسم ازمنظر دين:
الف) ناسيوناليسم نوين زمينه ساز جهاني شدن، وجهاني شدن زمينه ساز ظهور مهدي (ع) است:
دراين بخش به لزوم پان ايرانيسم از منظر دين در سه بخش خواهم پرداخت. دربخش اول به تاثير ناسيوناليسم نوين در ايجاد ملت بزرگ جهاني به رهبري مهدي موعود (ع) خواهم پرداخت. در بخش دوم اهميت پان ايرانيسم ازمنظر وحدت اسلامي مبادرت خواهم نمود. واما در بخش سوم که مهمترين آنست به پان ايرانيسم از منظر فلسفه تاريخ خواهم پرداخت. دراين بخش بر هويت ايراني به عنوان زمينه ساز اين ظهور تاکيد خواهم نمود. ناسيوناليسم نوين که در خصوص ايران همان پان ايرانيست است، به علت اينکه درب بسته قوميتها را برروي هم باز ميکند و مذاهب و اقوام را به سوي همانند سازي هدايت مينمايد يکي از علل مهم جهاني شدن است. بي جهت نيست که در آغاز قرن بيستم ملل جهان به تشکيل جامعه ملل وسپس سازمان ملل متحد روي آور شدند و پي در پي دنيا به سوي تشکيل سازمانها و کنوانسيونها و توافقات بين المللي بيش از گذشته روي ميآورد ودر واقع پروسه جهاني شدن بيش از هرچيز مديون همين پروسه يا پروژه همانند سازي ملي است. زيرا وقتي اقوام ومذاهب آمادگي اين را داشته باشند که از پوسته سخت خويش خارج شوند و با اقوام ومذاهب ديگر ارتباط نزديکتر برقرار کنند چه دليلي دارد که با ملل ديگر جهان اين احساس نزديکي به و جود نيايد. بااين توصيف ميتوان گفت اقدامات ملّيون نوين از منظر مذهبي ساختن مردمي است که آماادگي بهتر يبراي ايجاد يک ملت جهاني در جهت حاکميت صالحان به رهبري مهدي موعود (ع) را دارد.
ب) لزوم پان ايرانيسم از منظر وحدت اسلامي:
از منظر وحدت اسلامي آيات و روايات بسياري در اثبات ضرورت وحدت مسلمانان داريم. البته دراين قسمت هرخوانندهاي خواهد گفت که ازنظر اسلام وحدت به تمام امت اسلامي که در بخشهاي بزرگي از جهان سکونت دارند باز ميگردد چنانچه آيه شريفه ميفرمايد:انّ هذه امتکم امه واحده وانا ربکم فاعبدون . يعني:اين امت شماست که امتي يگانه وواحد است ومن پروردگارشماهستم پس مرا بپرستيد(انبياء آيه 92) براساس اين آيه تمام مسلمانان بايستي اتحاد ويک پارچگي داشته باشند. بنابراين چگونه ميتوان با اين آيات به اثبات پان ايرانيسم پرداخت. حتي اصل چهاردهم قانون اساسي پس از ذکر آيه شريفه فوق مقرر مينمايد که:
... همه مسلمانان يک امتند و دولت جمهوري اسلامي ايران موظف است سياست کلي خود رابر پايه ائتلاف واتحاد ملل اسلامي قرار دهد و کوشش پيگيري به عمل آورد تا وحدت سياسي، اقتصادي وفرهنگي جهان اسلام راتحقق بخشد.... در باره اشکال فوق دو پاسخ وجوددارد. اول، گرچه اسلام وحدت جهاني مسلمانان را ميخواهد، به معناي اينست که همه مسلمانان کشور که بيش از نود درصد ملت ايران را تشکيل ميدهند نيز بايد با يکديگر متحد باشند. وقتي مسلمانان درمقياس يک کشور نتوانند با يکد يگر متحدباشند چگونه ميتوانند درمقياس جهاني که بسيار بزرگتر است به وحدت برسند؟ بنابراين براساس آيات وروايات زير لازم است که وحدت وانسجام اسلامي را حفظ کرده واز نزاع ودرگيري که ازمحرمات اسلام است فاصله بگيريم. اما در مورد کفار ومذاهب واديان ديگر نيز اسلام فرموده است که اگر قصد مقاتله وجنگ واخراج شما از مکانهاي زندگي تان را نداشته باشند وظيفه داريد که با انهانيز از در مهرباني وعدالت درآييد. چنانچه ميفرمايد :لا ينها کم الله عن الذين لم يقاتلوکم في الدين ولم يخرجوکم عن ديارکم ان تبروهم وتقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين. يعني:خداوند نهي نميکند که با کساني از کفار واديان ديگر که با شما سر جنگ نداشته و هرگز قصد اخراج شما را از ديارتان ندارند آنها را مورد نيکي قرار داده و با قسط وعدالت رفتار کنيد خداوند اهل قسط را دوست دارد....
دراين مورد برهمه کساني که خواستار وحدت ملي ويکپارچگي وتفرد هستند واجب است که بکوشند اديان ومذاهب ونحلههاي گوناگون سر جنگ با مسلمانان ويا توطئه ديگري عليه آنان نداشته باشند که ثمره آن افتراق ملي است. البته به طور متقابل نيز بايد مسلمانان را به توجه واحترام به اديان ومذاهب ديگر برانگيخت. پاسخ دوم اينکه وقتي فلسفه تاريخ اسلامي بيان گشت روشن ميشود که اين وحدت اسلامي چه ربط وثيقي با پان ايرانيسم پيدا ميکند. اکنون پس ازاين توضيحات لازم است که به برخي از آياتي که بر وحدت تاکيد ميکنند بپردازم وهمچنين خطرکساني که به نام قوميت يا چيزهاي ديگر موجب افتراق وجدايي ملي ميشوند را گوشزد نموده وآثار زيانبار ديني آن را بيان نمايم. قرآن کريم در آيه شريفه زير از سوره آل عمران ميفرمايد:واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا. يعني:به ريسمان الهي چنگ زده ومتفرق نشويد. درآيه ديگر ميفرمايد که: انماالمومنون اخوه فاصلحوا بين اخويکم. يعني:اين است وجز اين نيست که مومنان بايکديگر برادرند، بنابراين ميان برادران خود روابط صلح آميز برقرارنماييد. نکته مهم در اين آيه الگوبرداري از روابط قوميتي است. خداوند با عنايت به اين موضوع که ميان قوميتها يک نوع احساس خويشاوندي وسمپاتي وجود دارد تاکيد ميکند در کساني که به مرتبه ايمان رسيد هاند تکوينا رابطه برادري ايجاد نموده ام واينها خواه ناخواه با يکديگر خويشاوند هستند واگر مسلمانان نسبت به يک ديگر احساس خويشاوندي نکنند به معناي اين است که به مرتبه ايمان نرسيدهاند و درون آنها نفاق وجود دارد. چنانچه برخي ازباديه نشينان عرب گفتند که ايمان آورديم و خداوند فرمود که شمافقط تسليم ومرعوب قدرت اسلام شده ايد ولي ايمان نداريد. چنانکه ميفرمايد:قالت الاعراب آمنا قل لم توءمنو بل اسلمنايعني باديه نشينان گفتند ايمان آورديم به آنها بگو شما ايمان نياورده ايد بلکه تسليم ومرعوب قدرت اسلام شده ايد. بنابراين روشن است که ازمنظر اسلام اگر کسي ايمان آورده ومسلمان باشد هرگز راه نفاق وجدايي با مسلمانان ديگر را نخواهد پيمود. قرآن تاکيد ميکند که لاتنازعو افتفشلوا وتذهب ريحکم. يعني: با يکديگر نزاع نکنيد زيرا هيبت واعتبارشما ازبين خواهد رفت ودرنتيجه دشمنان برشماغالب خواهند شد...
ازمنظر دين هرچه امر خدا وپيامبر وائمه اطهار به انجامش درميان باشد، جزو واجبات است و هرچه را نهي کرده باشند ازمحرمات است. علي هذا با توجه به اينکه درايات شريفه فوق امر به وحدت شده است و از لحاظ فقهي واصولي امررا دليل بروجوب ميدانند وترک واجب نيز عملي حرام است. بنابراين ترک وحدت ميان مسلمانان گناه کبيره وعملي حرام به شمار ميآيد. مانند نمازوروزه که امر به خواندن آنها شده است وترک آنها حرام کبيره است. از آن طرف هرجه که نهي شده باشد انجام آن حرام است مانند خوردن ربا ونوشيدن خمر ودروغ گفتن که ازآنها نهي شده لذاانجام آنها حرام است. بنابراين تنازع واختلاف وجدايي در ميان مسلمانان چون نهي شده است انجام آن حرام ميباشد. درآيه شريفه 200 از سوره آل عمران امر شده که بايد باهم ارتباط پيداکنيد (تادرنتيجه ولاء ودوستي ميان شما گسترش يابد) چنانچه ميفرمايد:يا ايها الذين آمنو اصبروا وصابروا ورابطوا واتقواالله لعلکم تفلحون. يعني: اي اهل ايمان در برابر سختيها ومشکلات مسلمان بودن وايمان داشتن اهل صبر ومقاومت باشيدوديگران را به صبر ومقاومت دعوت کنيد وباپيامبرو رهبر ديني ومسلمانان ديگر ارتباط برقرار کنيد وثقواي خداپيشه کنيد، شايد که رستگار شويد. بنابراين در اين آيه خداوند تاکيد ميکند که قوميتهاي مسلمان بايد بايکديگر ارتباط پيوسته ودائمي داشته باشند که البته درنتيجه اين روابط برادري ديني آنان باهم تقويت شود والبته چنانکه ميدانيد ترک واجب حرام است. ماننداينکه مسلماني نماز خواندن را ترک کند و يا روزه نگيرد و يا امر به معروف و نهي از منکر نکند و يا در وقت جهاد و دفاع به جهاد و دفاع مشغول نشود. همچنين عدم تمايلش به ارتباط نيکو وعميق با مسلمانان ديگر صرفا به اين دليل که از قوميتهاي ديگر است، حرام کبيره است زيرا که به اين ارتباط امر شده است وما نبايد به اين دليل که ازقوميت مانيست با وي ارتباط برقرار نکنيم.
امانکته مهمي دراينجا وجود دارد که مربوط به نقش منافقين است، منافقين از منظر دين کفاري هستند که متظاهربه اسلام ميباشند، طبق فرمايش قرآن مردم را نهي از معروف (يعني نهي از واجبات) وامر به منکر (يعني امر به کار حرام مينمايند)چنانکه قرآن کريم ميفرمايد:المنافقون والمنافقات بعضهم من بعض يامرون بالمنکر وينهون عن المعروف(توبه آيه 66) يعني:مردان وزنان منافق به صورت سازمان داده شده وتشکيلاتي به منکر (عمل حرام)امر وتشويق مينمايندواز معروف (عمل واجب ونيک)باز ميدارند. دقيقا همين کار توسط منافقان خلقي وقوم گرا در بعد قوميتي انجام ميشود. آنها به بهانههاي گوناگون قوم خويش راازارتباط ووحدت با اقوام مسلمان ديگر نهي ميکنندوبه افتراق ونزاع وجدايي ودرگيري وترورسوء ظن و تنفر سازي ميان اين اقوام مبادرت مينمايند. که البته کار حرام به شمار ميآيد، که خداوندبه شدت از آن نهي نموده است. خداوند درقران گفته افرادفريب خورده ازاين گمراهان(که بي ترديد يکي ازآنهاگمراهان ومنافقان قوم گراهستندو ميان اقوام مسلمان وبرادران ديني دشمني ايجاد ميکنند را ذکر کرده و)مي گويد درحاليکه همين فريب خوردگان در جهنم هستند وما بهانه آنهارا که فريب خوردهاند قبول نکرده ايم. اما بهانه شان رااززبان آن فريب خوردگان چنين بيا ن ميفرمايد:قالوااطعنا سادتناوکبرائنا فاضلوناالسبيلا يعني ما امر بزرگان وآقايان خود رااطاعت کرديم آنها نيز ما را از راه حق گمراه کردند.... پيامبراکرم (ص) دراين باره قولي دارد که قابل توجه است. وي ميفرمايد:اني لااخاف علي امتي موء منا ولا مشرکا-من از مومنين برامتم بيم ندارم وهمچنين ازمشرکان بر امتم نميترسم-اما الموء من فيمنعه الله با يمانه – اما مومن راخدابه سبب ايمانش باز ميدارد-واما المشرک فيقمعه الله بشرکه –مشرک چون متظاهر به شرک است، مشرک چون شرکش ظاهراست خداوند به موجب همين شرکش اورا ميکوبدوبه همين دليل نميتواند درمومنين نفوذ نمايد زيرا که شرکش آشکار است – ولکنٌي اخاف عليکم کل منافق الجنان، عالم اللسان - من برشما ازمنافقي ميترسم که به خوبي خويشتن را در قالب اسلام پنهان نموده است وزباني دانا وانديشهاي پيچيده وآگاه دارد. به نحوي سخن ميگويد که گويي خير اسلام را ميخواهد امادرواقع تورا به منکرات دعوت مينمايدوازمعروفات باز ميدارد(به نقل از امير المومنين درنهج البلاغه –نامه 27) اين قوم گرايان به نحوي سخن ميگويند که گويي وظيفه ديني واسلامي تو است که با برادر ديني ات اختلاف وافتراق داشته باشي وبه نام قوميت با برادر مسلمانت به جنگ وستيزه بپردازي. روايت ديگر از پيامبر اين است که ميفرمايد:
اني ما اخاف علي امتي الفقر ولکن اخاف عليهم في التدبير. . . يعني من از اينکه فقر باعث انحراف و گمراهي امتم بشود ترسي ندارم بلکه ميترسم که تدبير وسياست صحيح اسلامي را از دست بدهند ونتوانند دربرابر توطئههاي پيچيده وخطرناک کفار حربي و منافقين تدبير وسياست صحيحي به کار بگيرد. . . ومثلا به جاي اتحادوبرادري نيرومندتر وبهتر ومنسجم تر روي به اختلاف ونزاع بياورد. استاد شهيد مرتضي مطهري در جزوه «مساله نفاق»که سخنراني اوست وتوسط حزب جمهوري اسلامي انتشاريافته است، درمورد دوروايت فوق ميگويد:حالا اگر اين دوخطر با هم پيدا بشود، وريا کارها ومزلفها پيدا بشوندوازطرف ديگر هم مردم جاهل باشند اينها را ابزار قرار ميدهند. حادثه کربلا را اين دوعامل به وجود آوردند. مردم نادان وجاهل به اصطلاح ابزار دست ابن زيادها قرارگرفتند (ص28-27) در بخشي ازخطبه 185 نهج البلاغه مولا علي (ع) به توصيف منافقان ميپردازد و ميفرمايد:
... ازمنافقان برحذر ميدارم زيرا آنها گمراه و گمراهکنندهاند، خطاکار و خطااندازند، به رنگهاي گوناگون بيرون ميآيند، وبه قيافهها وزبانهاي متعدد خود نمايي ميکنند، ازهر وسيلهاي براي فريفتن ودرهم شکستن شمااستفاده ميکنند (که يکي از مهم ترين راههاي درهم شکستن شما از دست دادن وحدت وبرادري وروي آوردن به نزاع واختلاف است که به شدت در اسلام حرام شده واز گناهان کبيره است) ودر کمين گاهي به کمين شما مينشينند، بدباطن وخوش ظا هرند، ودر نهان براي فريب مردم گام برمي دارند، ازبيراههها حرکت ميکنند وگفتارشان به ظاهر شفا بخش، اما کردارشان دردي است درمان ناپذير!بررفاه وآسايش مردم حسد ميبرند (ولذا مردم را وادار به نزاع مينمايند تا اين آسايش را از دست بدهند. مثلا به سادگي با نوشتن يک نامه جعلي به نام سيد محمد علي ابطحي ويا ساختن فيلمي مستند به نام خطابهاي برخاکزدگان مردم را به شورش وادشته وميان عرب وعجم جنگ ميافروزند)واگربر کسي بلايي وارد شود خوشحالند، اميدواران را مايوس ميکنند، آنها درهر راهي کشتهاي دارند(مثلا شهداي عرب در دفاع مقدس را قوم گرايان به نام خود تمام ميکنند)، ودرهردلي راهي، ودرهرمصيبتي اشک ساختگي ميريزند، مدح وتمجيد رابه يکديگر قرض ميدهند. انتظار پاداش ميکشند، اگر چيزي بخواهند اصرار ميورزند، واگرملامت کنند پرده دري ميکنند. واگرسرپرستي به عهده شان گذارده شود ازحد تجاوز ميکنند، دربرابرهرحقي باطلي، ودربرابرهردليل قطعي شبهه اي، براي هرزندهاي قاتلي، براي هردردي کليدي وبراي هرشبي چراغهاي ويژهاي تهيه کردهاند، با اظهار ياس وبي رغبتي ميخواهند به مطامع خويش برسند وکالاي (فريب ونيرنگ خويش را)به فروش برسانند. سخن ميگويند ولي باطل خود را شبيه حق جلوه ميدهند. توصيف ميکنند ولي با آراستن ظاهر راه فريب پيش ميگيرند، راه ورود به خواسته خود را آسان، وطريقه خروج از دام خويش را تنگ وپرپيچ وخم جلوه ميدهند، آنها دارودسته شيطانند وشرارههاي آتش دوزخ (خداوند ميفرمايد) آنان حزب شيطانند وبدانيد حزب شيطان در زيانند(خطبه 185)باتوچه به مطالب فوق پرسش من از برادران مسلماني که فريب قوم گرايان را خورد هاند وراه آنان را ميپويند ميپر سم آيا آنچنان که رسول اکرم (ص) فرموده دچار بي تدبيري نشدهاند وآيا فريب منافقان را نخوردهاند؟ وآيا نميتوان گفت درحاليکه راه اختلاف ودشمني را ميپويندراه اسلام ومسلماني را رارهاکردهاند و درحاليکه نزد اسلام وحدت وبرادري گوهري گرانبهاست آن رابا خر مهره نفاق ودوئيت عوض نمودهاند؟ راستي چرا مابا اينکه اينقدر اسلام به خطر منافق هشدار ميدهد با خيال راحت هر سخني را ميپذيريم؟ آيا اين دليل آشکاري نيست که ما ايمان ضعيفي پيدا کرده ايم لذا اهميت نميدهيم که منافقان گوهر ايمانمان رابه سرقت برده ونابود سازند. زيرا ديگر اعتقادما در حد ايمان نيست. بلکه آنقدر ضعيف است که به خرمهره هم نميارزد. انسانهايي که ايمان واقعي دارند به شدت مراقب آن هستند لذا فريب منافقان خلقي رابه راحتي نميخورند. زيرا برفرض اينکه دولتي داراي اشکالات وناقصي باشد. ونتواند به آن صورت وظيفهي خويش را انجام دهد، هيچ ربطي به مسلمانان ديگر حتي از قوم دولت نداردو لذا اختلاف افکندن قومي به بهانه اينکه دولت حق مطلب را اجرا نميکند بي تردي منافقانه ودر نزد خدا به شدت مواخذه خواهد شد.
نکته مهم:اماآيا اين وحدت بايد پيرامون چه چيزي شکل بگيرد وچگونه بايد اين وحدت را صورت داد به عبارت بهتر جامعه در حال حرکت است ودر زمينههاي سياسي، فرهنگي، اقتصادي وغيره درحال کنش و واکنشهايي است.
اگر محور وحدت تعيين نگردد و جهت حرکت مشخص نشود. اتحاد امت اسلامي امري بيمعنا و بيمحتواست. زيرا هرکس به راهي خواهد رفت که خود از منلبع ديني تاويل وتفسير و اجتهاد کرده است. پس لازم است جهت امت در هرزمان ومکاني ازجانب خدا واوليائش تعيين گردد. لذا بايد جهت امت در اين زمان نيز تعيين شود. براي توضيح واثبات اين معني که هردوره مسلمانان براي جهت گيري خويش نياز به تعيين محور وجهت دارند به مطالب زير توجه بفرماييد. اولا: بايد گفت از منظر قرآن همه پيامبران وهمه اديان توحيدي فقط يک مذهب ويک شريعت آوردهاند. چنانچه در سوره آل عمران آيات 85-83مي فرمايد:افغيردين الله يبغون وله اسلم من في السموات والارض طوعا وکرها واليه يرجعون. قل آمنا بالله وماانزل علينا وما انزل علي ابراهيم واسمعيل واسحق ويعقوب والاسباط وما اوتي موسي وعيسي والنبيون من ربهم لا نفرق بين احد منهم ونحن له مسلمون. ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو في الا خره من الخاسرين.... يعني:آيا جز دين خدا؛ دين وراه وروش زندگي ديگري را ميطلبيد، و هرآنچه درآسمانها وزمين است به ميل ويا به اجبار تسليم اويند وبه سوي او باز ميگردند. بگو (اي پيامبر)که ما به خدا ايمان آورديم وبه آنچه که او نازلکرده است برما، وبه آنچه که بر ابراهيم (ع) و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل شده است، وآنچه بر موسي و(ع)وعيسي (ع) وپيابران خداآمده است هيچ فرقي ميان آنان نيست وما همگي براي اوتسليم به امر اوهستيم. هرکسي ديني غير اسلام (تسليم به فرمان خدا) دين ديگري را برگزيندهرگز از وي پذيرفته نميشود وچنين کسي درآخرت از زيان کاران است.... .
از آيات فوق برمي آيد که دين همه پيامبران يکي بوده است وتفاوتي ميان اين اديان وجود نداشته است. بااين توصيف قرآن کريم درآيه شريفه ديگر ميفرمايد وجعلنالکل امه شريعا ومنهاجا: يعني براي هر امتي شريعت وراه وروش خاصي وجود دارد. وقتي اين ايه را درکنا رآيات 83 تا 85 از سوره آل عمران ميگذاريم که در فوق از آن ياد نمودم. درمرتبه اول به نوعي تضاد ميرسيم که با دقت در آن مفهوم يا سنتز کاملي به دست ميآوريم براين اساس منظور اين آيه اين نيست که خداوند مثلا براي پيروان ابراهيم يک شريعت، براي پيروان يعقوب يک شريعت وبراي پيروان موسي وعيسي و محمد(ص) هرکدام شريعت خاصي به وجود آورده است زيرا در آيات فوق الذکر ميفرمايد که هيچ تفاوتي بين پيام الهي هيچ يک از ان پيامبران نيست. پس منظور آيه اين است که بشر در دورههاي مختلف بنابرشرايط زماني ومکاني، داراي شريعت ومنهاج متفاوتي است. يعني تغييرات تاريخي ووضعيتهاي خاص سياسي وفرهنگي واقتصادي وتمدني واوضاع متفاوت تکليف خاص، (البته درقالب همان شريعت ثابت ولايتغير الهي) به وجود ميآورد. براي همين است که ميفرمايد براي هرامتي اجل وپاياني وجود دارد. منظور اين است که هردوره تاريخي اززماني شروع ودر زمان ديگر به پايان ميرسد، والبته باتوجه به اينکه اصل براينست که خطاب قرآن بيشتر نسبت به مسلمين ست بنابراين احتمال قوي منظور از اينکه براي هر امتي شريعت ومنهاجي وجوددارد ناظر به تحولات تاريخي مسلمانان است. اما اينکه هر امتي در ميان مسلمانان دوره تاريخي خاصي دارد ( يعني هر امتي که همان مسلمانان باشند بر شريعت ومنهاج خاص فقط در يک دوره تاريخي خاص برهمان شريعت ومنهاج خاص هستند که البته ريشه در شريعت ثابت اسلام وشرايط خاص زماني ومکاني در ابعاد اقتصادي، فرهنگي واجتماعي وسياسيي دارد که آن شرايط ايجاب مينمايند) چنانچه ميفرمايد:ولکل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا يستاءخرون ساعه ولا يستقدمون. . . يعني رندگي هر امتي را پاياني است ؛ پس هرگاه پايان عمرشان فرارسد، نه ساعتي دير تر بپايند ونه ساعتي زودتر فاني گردند. (اعراف آيه 34 ونحل آيه 61) اين آيه به ما ميفهماند که منظور دورههاي تاريخي خاصي است. زيرا نه امت يهود ونه امت مسيح ونه حتي برخي امتهاي ديگر مانند امت زرتشت وغيره ازبين نرفتهاند. پس منظور اين امتها نيست. بلکهبه احتمال قوي منظور همان دورههاي تاريخي است. بنابراين بايدديد که دوره فعلي تاريخي از مسلمانان چه ميخواهد؟
ب) پان ايرانيسم از منظر فلسفه تاريخ اسلامي:
اساس فلسفه تاريخ اسلامي خوشبيني به تحقق يافتن جامعه ايده آل اسلامي به رهبري امام زمان عجل الله تعالي فرجه ميباشد. دراين که جامعه جهاني روزي به اين جامعه ايده آل خواهد رسيد مورد اتفاق همه فرقههاي اسلامي از شيعه وسني وغيره است. زيرا وعده حاکميت جهاني صالحان ومستضعفين درقرآن آمده است. براساس آيات شريفه هرمسلماني بايد درانتظار فرج امام زمان (ع)باشد وگرنه به انکار امري پرداخته که قرآن صريحا به آن اشاره کرده است. قرآن کريم درموردکساني که به برخي از دين ايمان آورده وبرخي از دين را کافراست، هشدار ميدهد که عذاب خوار کنندهاي درانتظار اوست. چنانچه ميفرمايدافتوءمنون ببعض الکتاب وتکفرون ببعض فما جزاء من يفعل ذلک منکم الّا خزي في الحيوه الدنيا وليم الاخر يردون الي عذاب اشديد –يعني آيا پس به برخي از کتاب ايمان آورده وبه برخي ديگرکافريد پس مجازات تان چه باشد جز اينکه دردنيا عذاب خوار کننده ودر آخرت به سو عذاب شديد روانه شويد. آيات ديگري دراين زمينه وجود دارد که خوانندگان را حواله به مطالعه قرآن مينمايم. بنابراين اگر کسي آماده گي رسيدن به جامعه ايده آل اسلامي را نداشته باشد يابه آن اهميت ندهد جزو کساني است که بايد خوار شده و درآخرت مجازات شديدي نصيب او گردد. شهيد مطهري دراين باره درکتاب قيام وانقلاب مهدي (ع)از ديدگاه فلسفه تاريخ زير عنوان « جامعه ايده آل» مينويسد:آرمان قيام وانقلاب مهدي (ع) يک فلسفه بزرگ اجتماعي اسلامي است، اين آرمان بزرگ گذشته ازاين که الهام بخش ايده وراهگشاي به سوي آينده است، آيينه بسيار مناسبي است براي شناخت آرمانهاي اسلامي (ص57) استاد مطهري دربخش ديگر کتاب فوق الذکر زير عنوان « انتظار سازنده» مينويسد: آن عده از آيات قرآن کريم –که همچنان که گفتيم ريشه اين انديشه است ودرروايات اسلامي بدانها استناد شده است- درجهت عکس برداشت بالا است(منظور انتظار ويرانگر است که در صفحات قبل درباره آن بحث کرده است).
از اين آيات استفاده ميشود که ظهور مهدي موعود حلقهاي است از حلقات مبارزه اهل حق واهل باطل که به پيروزي نهايي اهل حق منتهي ميشود، سهيم بودن يک فرد دراين سعادت موقوف به اينست که آن فرد عملا در گروه حق باشد. آياتي که بدانها درروايات استناد شده است نشان ميدهد که مهدي موعود (عج) مظهر نويدي است که به اهل ايمان وعمل صالح داده شده است و، مظهر پيروزي نهايي اهل ايمان است:وعدالله الذين آمنوا وعملوالصالحات ليستخلفنهم في الارض وليمکنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني لايشرکون بي شيئا. . . خداوندبه مومنان وشايسته کاران وعده داده است که آنان راجانشينان زمين قرار دهد، ديني که براي آنها آنرا پسنديده است مستقر سازد، دوران خوف آنان را تبديل به – دوران امنيت نمايد ( دشمنان آنان را نابود سازد) بدون ترس وواهمه خداي خويش رابپرستند واطاعت غيرخدا را گردن ننهند وچيزي رادر عبادت يا طاعت شريک حق نسازند. ظهور مهدي موعودمنتي است برمستضعفان وخوارشمرده شدگان، ووسيلهاي است براي پيشوا ومقتدا شدن آنان، ومقدمهاي است براي وراثت آنها خلافت الهي را درروي زمين«ونريدان نمن علي الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم ائمه ونجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثين»ظهور مهدي موعود، تحقق بخش وعدهاي است که خداوندمتعال از قديمترين زمانها در کتب آسماني به صالحان ومتقيان داده است که زمين ازآن آنان است وپايان، تنها به متقيان تعلق دارد:«ولقد کتبنا في الزبور من بعد الذکر انّ الارض يرثها عبادي الصالحون» - ان ّالارض لله يورثها من يشاء من عباده والعاقبه للمتقين» حديث معروف که ميفرمايد: يملاءاله به الارض قسطا وعدلا بعد ماملئت ظلما وجورا» نيزشاهد مدعاي ما است نه برمدعاي آن گروه، دراين حديث نيز تکيه بر روي ظالم شده است وسخن از گروه ظالم است که مستلزم وجود گروه مظلوم است ومي رساند که قيام مهدي براي حمايت مظلوماني است که استحقاق حمايت دارند –بديهي است که اگر گفته شده بود يملاء الله به الارض ايمانا وتوحيدا وصلاحا بعدماملئت کفرا وشرکا وفسادا مستلزم اين نبود که لزوما گروهي مستحق حمايت وجودداشته باشد. درآن صورت استنباط ميشد که قيام مهدي موعود براي نجات حق از دست رفته وبه صفررسيده است نه براي گروه اهل حق – ولو به صورت يک اقليت. شيخ صدوق روايتي از امام صادق عليه السلام نقل ميکند مبني براينکه اين امر تحقق نميپذيرد مگر اينکه هريک از شقي وسعيد به نهايت کار خود برسد. پس سخن در اينست که گروه سعداء وگروه اشقياء هرکدام به نهايت کار خود برسند، سخن دراين نيست که سعيدي در کار نباشد وفقط اشقياء به منتهي درجه شقاوت برسند. دردروايات اسلامي سخن از گروهي زبده است، که به محض ظهورامام به آن حضرت ملحق ميشوند. بديهي است که اين گروه ابتدا به ساکن خلق نميشوند وبه قول معروف از پاي بوته هيزم سبز نميشوند معلوم ميشود درعين اشاعه ورواج ظلم وفساد، زمينههايي عالي وجوددارد که چنين گروه زبده را پرورش ميدهد. اين خود ميرساند که نه تنها حق وحقيقت به صفر نرسيده است، بلکه فرضا اگر اهل حق از نظر کميت قابل توجه نباشند از نظر کيفيت ارزنده ترين اهل ايمانند ودر رديف ياران سيد الشهداء. از نظر روايات اسلامي در مقدمه قيام وظهور امام يک سلسله قيامهاي ديگر از طرف اهل حق صورت ميگيرد، آنچه به نام قيام يماني قبل از ظهور بيان شده است نمونهاي ازاين سلسله قيام هاست. اين جريانها نيز ابتد به ساکن وبدون زمينه قبلي رخ نميدهد. دربرخي روايات اسلامي سخن از دولتي است از اهل حق که تا قيام مهدي عجل الله تعالي فرجه ادامه پيدا ميکند. . از مجموع آيات وروايات استنباط ميشود که قيام مهدي موعود (عج)آخرين حلقه از مجموع حلقات مبارزات حق وباطل است که از آغاز جهان برپابوده است. «مهدي موعود تحقق بخش ايده آل همه انبياء واولياء ومردان مبارز راه حق است» (ص68-64) ازمطالب فوق روشن است که قيام مهدي عليه السلام بدون زمينه سازي قبلي صورت نميگيرد. اما آنچه که به عنوان مهمترين زمينه سازي قيام مهدي (ع) در روايات ذکر شده است، نقش انقلاب اسلامي ايران است.
دراينجا لازم است که روايت خاصي که به انقلاب اسلامي اشاره مينمايد را ياد کنيم تا به تدريج به ضرورت مکتب پان ايرانيسم نزديک شويم. اين روايت را علامه نعماني که از محدثين به نام قرن سوم هجري است ياد نموده است. وي درکتاب «الغيبه» که در مقدمه آن متعهد شده که رواياتي را که به آنها اطمينان ويقين دارم خواهم آورد واحاديث ضعيف ومشکوک را مورد استفاده قرارنخواهم داد قول امام باقر عليه السلام را نقل ميکند که او فرمود: گويا ميبينم که مردمي در شرق قيام کردهاند حق را طلب ميکنند، ولي –سردمداران حکومت – حق را به انان نميدهند، پس از مدتي دوباره حق را طلب ميکنند، اين بار نيز – رژيم حاکم – از دادن حق امتناع ميورزند، ولي دراين دفعه وقتي مردم اوضاع را چنين ميبينند شمشيرهاي خود رابرشانهها مينهند، - سردمداران حکومت که خود را در برابر قيام گسترده ملت مشاهده ميکنند وتاب مقاومت در خود نميبينند –تسليم خواستههاي آنان ميشوند، ولي اين بار مردم نميپذيرند- که ديگر خواستار تغيير رژيم هستند- تا بالاخره قيام ميکنند – ورژيم حاکم را ساقط مينمايند وحکومتي براساس مباني اسلامي تشکيل ميدهند –واين حکومت را جز به صاحب شما –ولي الله الاعظم – تحويل نميدهند، کشتههاي آنان شهيدند، آگاه باشيد که اگر من شخصا آن زمان را درک کنم، خودرا براي صاحب اين امر ابقاء ميکنم (کتاب الغيبه، ص146-145) درباره اين حديث استاد محمدي ري شهري درکتاب تداوم انقلاب اسلامي ايران تا انقلاب جه