«عزيز» گرامي، جعفري عزيز
............ همه چيز را تبريك ميگويم ............ نه براي فرمانده شدنت، بلكه از اين جهت كه اين «شدن» تمامي دوران زندگي تو را كه سراسر حقيقتجويي و شهادتطلبي بوده است تداعي ميكند و به ياد بچهها ميآورد ............ كه عزيز همچنان «عزيز» است............ .
ميدانم، زندگي تو، نه مثل سياستمداري كهنهكار است كه سرشار از پستي و بلندي و نقطههاي تاريك و روشن باشد و نتوان آن را در چند سطر، بلكه چندين كتاب قطور، جمعوجور كرد و نه مانند هنرمند شهرهاي كه لحظههاي دراماتيكش و حسهاي متفاوتش، جان بدهد براي فيلمنامه نوشتن ............ . زندگي معمولي تو، مثل اكثر مردم، در چند سطر خلاصه ميشود؛ با يه كمي تفاوت ............ .

ميدانم، تو شناسنامه داري، شناسنامهات لباس سبزي است كه به تكرار هر روز سرخش كردهاند ............ شناسنامه تو در توفان بيوقفه هشت سال دفاع مقدس شكل گرفت و هويت يافت ............ همان روزها كه هر دو به دلمان آمد دانشگاه و انجمن اسلامي و انقلاب فرهنگي را رها كنيم، چرا كه اساس كيان مقدس انقلاب و اسلام در خطر بود.
بوي جنگ هنوز در شامهها جا باز نكرده بود ............ با هم راه افتاديم ............ چطور همه چيز جور شد براي رفتن ............ قطار ............ اهواز ............ چهارشير ............ گلف ............ پايگاه منتظران شهادت ............ شهيد دقايقي، بقايي ............ دوره يك هفتهاي آموزش ............ توپ و تفنگ 106 ............ خمپاره موشكهاي دراگون ............ شهيد رجبي (كه راهنماي ما به سوسنگرد بود و با وانتش همراهيمان كرد)... گوشه مسجد گلف، نماز، دعاي شهادت، يه پتو زير سر و يه پتو هم روي تنمون ............ و حركت به سمت سوسنگرد ............ نه از جغرافياي خوزستان و نه از تاريخ شرارت دشمن چيزي نميدانستيم ............ اصلا نميدانستيم كجاييم ............ فقط خوب ميفهميديم بايد آنجا باشيم ............ بايد باشيم ............ و بايد با هرچه كه حريم «............ مملكت امام زمان ............» را تهديد ميكند، بجنگيم ............ ورود به سوسنگرد ............ مدرسه مخروبهاي كه مقرمان شد ............ اول محرم، مصادف با روز ورودمان بود............ زمين چمن كنار مدرسه ............ بچههاي شيراز و تبريز و همدان و چند شهر ديگر ............ شهيد ناصر نيكنام كه از آمريكا آمده بود براي جنگ با دشمن ............ تأكيد دقايقي و صفايي مقدم كه شما بايد توي شهر بمانيد و قرار بر جابهجايي يك هفته در ميان مابين سوسنگرد و ارتفاعات اللهاكبر ............ تقي و علي توحيدي دو برادر كه يكي شهيد و ديگري اسير شد ............ .
هجوم بيوقفه دشمن براي تصرف كامل سوسنگرد ............ هشتم محرم ............ درگيري شديد ............ دهلاويه ............ رودخانه ............ آتش بيامان توپ و تانك و خمپاره و كاليبر 50، آنچنان گرد و خاكي زمين و آسمان را پوشانيده بود كه حتي نفر جلو را نميشد ديد ............ عبور بچهها به آن طرف رودخانه، در حالي كه فقط دو قايق كوچك بيشتر نبود ............ شدت نزديكي دشمن و آتش تهيه شديد آنها و شتاب بچهها براي رسيدن به آن طرف آب، يكي از قايقها را چپ كرد توي آب ............ تعدادي را فشار و شدت آب با خود برد ............ عدهاي برگشتند كنار رودخانه و ............ پيكرهاي بيجاني هم كه بعدا به روي آب آمد ............ .
برگشتيم سوسنگرد ............ و عراقيها هم مثل يك توفان سياه به دنبالمان ............ اين بار ديگر با گلوله تانك و توپ بچهها را نشانه گرفته بودند ............ نميدانم جمعا چند نفر ميشديم ............ به هر طريق بود بايد در سوسنگرد ميمانديم، زنده يا شهيد ديگر فرقي نميكرد ............ سوسنگرد ديگر شهر نبود ............ جغرافيا نبود، مرز اعتقادات ما بود ............ فضاي مسجد سوسنگرد پر از زخميها و مجروحيني كه در حال شهادت بوده ............ و ............ عراقيها كه به ديوارههاي شهر نزديك شده بودند ............ .
پيرزن عربي كه در كوران درگيري، نان گرم از تنور درميآورد و به ما تعارف ميكرد و ميگفت، منصورون ............ منصورون ............ تعداد انگشتشماري از مردم در شهر مانده بودند ............ مقاومتهاي پراكنده و منفرد ............ حجم انفجارها حتي اجازه شنيدن صداي ديگري را از نزديكترين فاصله هم نميداد ............ و دشمن وارد شهر شد ............ دو تانك را در ورود به شهر زديم ............ در چند نقطه هم تعدادي از بچهها مجبور به درگيري تك به تك با دشمن شدند... حتي درگيري يقه به يقه ........... .
يك طرف انواع سلاحهاي روسي و آمريكايي با نيروهايي كه به اندازه عمر همان سلاحها آموزش ديده بودند ............ و اين طرف، پيشرفتهترين سلاحمان خمپاره، آن هم با بچههايي كه تنها 15ـ20 روز از دوره آموزش آنها گذشته بود ............ تمام شهر شده بود دود و گلوله و آتش ............ و بچههايي كه با يك پيراهن؛ پيراهني كه آسمان را در خود پنهان داشت ............ نابترين شعر شهادت را ميسرودند ............ .
............ ياد آن ايام ............ .
برادرم ............ «عزيز» ............
تو را ميشناسم ............ بيشناسنامه نيستي ............ از همان گاه كه سپيد و سياه روياروي هم ايستادند و كلام به روشنگري برخواست و شعور به رهايي شهادت داد و اماممان؛ يعني همه بودنمان، رخ عيان نمود و حماسه تعريف شد. تو آماده و حاضر بودي ............ و باز هم از همان تاريخ كه جنگ در اوراق تو در تو و خونبار خود به روايتش پرداخت و تباهي و نجات در كشاكش كلماتي شكل گرفت كه گفتني شد و زبان به زبان، قلم به قلم بر لوح سينهها نقش بست، باز هم تو بودي ............ و چه خوب همراهي بودي ............ !
البته جنگ، براي نوشتن و يادآوري «حضور» بهانه خوبي نيست، مجموعه اتفاقهاي ريز و درشت شايد در حوالي زيستن، محركهاي است براي نوشتن كه افسون قلم بر سپيده كاغذها، بيانگر حقيقتي است كه قرون را در هم ميآميزد و جنگ از اين قاعده مستثني نيست. آنچه امروز بر لوح سپيد دفاتر نقش ميخورد گوياي واژههاي لطيفي است كه زمختي جنگ را در مصيبت اذهان زنده ميكند و دلهاي پيش و پس را مينوازد اين نقل، نقل شيريني و تلخي است و اين قصه، قصه تبار و قبيلهاي است كه از حادثه ميروييد و خالق شگفتيها بود ............ .
موجيم و وصل ما، از خود بريدن است *** ساحل بهانهاي است، رفتن رسيدن است
تا شعله در سريم، پروانه اخگريم *** شمعيم و اشك ما، در خود چكيدن است
شمعي كه در بادهاي حادثه روشن ميماند و با روشنايي خود به سياهيها ميتازد انديشهاي است كه به رغم سالها عبور از «عرصه حادثه»، همچنان در تجلي حقيقت پرچمي افراشته بر بلنداي قله تاريخ كه نام سرزميني را به دوش ميكشد و در رقص متهورانه خود در آغوش تندباد سهمگين حادثهها، بوي خدا ميگيرد.
و امروز ............ اين ميدان ديگر ............ مسئوليت ............ اختيار ............ فرماندهي ............ تكليف ............ وظيفه ............ حريم ............ بچهها ............ سپاه ............ همان لباس سبز ............ همان حريم ............ همان تكليف ............ با بچههايي ديگر ............ و جايگاهي ديگر ............ .
برادرم «عزيز» ............
شاهد بودي آنجا كه انسانها خود را در جبهه دفاع از ارزشهاي نهادينه و فطري انساني ديده بودند، به خوبي آوردگاه جنگ را صحنه جانفشانيها و حماسههايي قرار دادند كه هيچگاه غبار گذر زمان، از تلألو آن نميتواند بكاهد ............ .
و امروز تو به عنوان فرمانده سپاه، تجسم و تبلور ارزشهاي آرماني همان شهدايي هستي كه جز سرود «لا حول و لا قوه الا بالله» را نسرودند و جز به سايه مولايشان علي(ع) پناه نگرفتند و جز زمزمه «يا حسين، فرماندهاي» را در قلبهايشان ترنم نكردند ............ و نيك ميدانيم كه تو هماره از اين تباري ............ و همواره «عزيز» ميماني ............ .
عليرضا ـ ع