دانشجوي دكتراي علوم سياسي و هيات علمي دانشگاه آزاد تبريز
ميگويند غربيها عادت دارند كه موضوعات مشخص در حوزه انديشه و فكر را عليرغم تفاوتهاي ماهوي جهانبينيها و ايدئولوژيها و بسترهاي سياسي و اجتماعي انديشهها، با پاسخهاي كليشهاي مشابه تحليل كنند و اسم اين تحليل را نيز تحليل علمي بگذارند. ميشل فوكو در تحليل رهيافتهاي انقلابي ميگويد: ما در صورتي يك انقلاب را به رسميت ميشناسيم كه دو ديناميك را در آن مشاهده كنيم: يكي، ديناميك تضادهاي درون جامعه يعني ديناميك مبارزه طبقاتي يا ديناميك روياروييهاي بزرگ اجتماعي و ديگري، ديناميك سياسي يعني حضور يك پيشگام، يعني يك طبقه، حزب يا ايدئولوژي سياسي و خلاصه نيروي پيشتازي كه همه ملت را به دنبال خود ميكشد. اما آنچه در ايران روي داد هيچ يك از اين دو ديناميك را كه براي ما نشانهها و علامتهاي روشن پديدههاي انقلابياند، ندارد. جنبش انقلابي كه فقدان جايگاه مبارزه طبقاتي و تضادهاي دروني جامعه و يك پيشگام را (كه قالب عمومي رهيافتهاي غربي در تحليل انقلابات است) در آن مشخص كرد، از نظر ما چه ميتواند باشد؟ تحير متفكريني چون ميشل فوكو در شناخت و تبيين انقلاب اسلامي اگر چه بيانگر عظمت انقلاب در دگرگونيهاي دوران جديد است اما از جهت ديگر نارسايي قالبهاي نظري فلسفه سياسي غرب را در تبيين انقلاب اسلامي نيز اثبات ميكند. فوكو حتي اگر در تبيين و تحليل بنيادهاي نظري انقلاب اسلامي به رهيافت جديدي نرسيده باشد، شجاعت و جسارت او در ساختارشكني سيطره قالبهاي نظري حاكم بر جنبشهاي انقلابي در غرب، قابل تقدير است و تحير فلسفي ـ جامعهشناختي او را در فهم انقلاب اسلامي، بايد تحير مبتني بر معرفتشناسي انتقادي اين متفكر دانست. از اين زاويه، نقد و توصيف چنين ديدگاههايي در شناخت ماهيت منحصر بفرد انقلاب اسلامي بيتأثير نيست. اگر چه، تأييد يا تكذيب اينگونه نظريات هيچ تأثيري در اصالت انقلاب اسلامي ندارد. انقلاب اسلامي با همه اركانش نمايانگر اراده مطلق جمعي مردم ايران در نفي رژيم كهنه و پوسيده شاهنشاهي، طرد نظريههاي سياسي و اجتماعي غرب و پايهريزي يك نظم جديد مبتني بر باورها و ارزشهاي نهادينه شده جامعه است. نظمي كه آرمانهاي خود را در اعتقادات اسلامي جستجو ميكند.
درآمد
انقلاب اسلامي (1357ش) ايران في الواقع يكي از تحولات بسيار شگرف و بنيادي در تاريخ تحولات سياسي و اجتماعي ايران معاصر و حتي تحولات جهاني محسوب ميشود. اين انقلاب علاوه بر تأثيراتي كه در ايران به جاي گذاشت منشأ اثرات فراواني در منطقه و حتي دنيا شد. ايراني كه داراي فرهنگ و تمدن عظيم باستاني ميباشد، چه قبل از ورود اسلام و چه بعد از آن در عرصههاي علمي، ادبي و فرهنگي در دنيا جزو طلايهداران فرهنگ و هنر بود، اما از بد حادثه و بنا به دلايل مختلف از حدود چهار الي پنج سده قبل دچار انحطاط و ركود و سستي علمي و فرهنگي شد. علل و ريشههاي اين عقبماندگي هرچه كه بود، اين پيامد ناگوار و سخت ويرانگر را به ايران و ايراني ديكته كرد؛ يعني عقبماندن از قافله علمي، هنري، ادبي و فكري تمدن بشر، يعني سهم نداشتن در عرصههاي مختلف فكري و انديشهاي در كارزار فكر و انديشه بشري.
تفكر فلسفي به عنوان يكي از پايههاي استوار و قابل اعتناي بشر و به تبع آن وجوه ديگر انديشه و فكر در ايران بعد از زمان ملاصدراي شيرازي به اين طرف رو به خاموشي ميگرايد، فلذا اسمي و رسمي از ايرانيان را نميتوان آنگونه كه شايسته اين ملت بافرهنگ است در دورههاي اخير جستجو نمود، تا اينكه انقلاب 1357 به وقوع پيوست. انقلابي كه دگربار ايرانيان را از حاشيه به متن كشاند. واقعهاي كه كانون توجه دنيا را به سمت خود جلب نمود. رخدادي كه سبب شد فيلسوف صاحبنام معاصر، يعني ميشل فوكو، دست به قلم برده و بنويسد: «ايرانيان چه رويايي در سر دارند؟» انقلاب ايران بدون اينكه بخواهيم كليشهاي و شعاري صحبت بكنيم، منشأ اثرات زيادي چه در عرصه عمل و چه نظر بود.
نهضتها و حركتهاي زيادي با الهامگيري از انقلاب ايران پا به عرصه وجود نهادند يا اينكه به حركات خود سرعت بخشيدند. در عالم تئوري و نظرات سياسي و انقلابي نيز شاهد تأثيرات انقلاب ايران بوديم. چه بسيار تئوريها و پارادايمهايي كه به واسطه حركت مردمي ايران توليد و ايجاد شد و چه نظرياتي كه با انقلاب ايران توان پاسخگويي و توجيه نداشتند. در ميان اين تئوريها، به نظر ميرسد نظريه ميشل فوكو از جايگاه رفيع و منيعي برخوردار باشد. البته فوكو نظريهپرداز انقلاب نيست ولي چون شخص شاخص و قابل اعتنايي در عرصه انديشه ميباشد؛ فلذا نظرات وي در خور توجه و امعان نظر ميباشد. از اين رهگذر است كه به نظرات فوكو و خصوصا نظر وي درباره انقلاب اشاره ميكنيم.
نگاهي اجمالي به انديشههاي فوكو
ميشل فوكو (1984 ـ 1926) در پواتيه فرانسه زاده شد. در دانشگاه سوربون فلسفه خواند و ليسانس خود را در سال 1948 اخذ كرد. فوكو بعد از اخذ درجه دكترا در سال 1964 استاد فلسفه دانشگاه كلرمون در فرانسه شد. فوكو به سرعت در حوزه روشنفكري فرانسه شهرت يافت و ديري نگذشت كه نفوذي جهاني پيدا كرد. وي چشماندازهاي نويني در فلسفه، تاريخ، جامعهشناسي و علوم سياسي گشود. (1)
فوكو از آبشخورهاي مهم فكري در زمان خود سيراب شد. انديشمندان و بزرگاني چون مارتين هايدگر، فرويد، ماركس و خصوصا فردريش نيچه، بيشترين نفوذ را در فوكو داشتهاند. ميشل فوكو در طول حيات علمي و فكري خود نظريات و مفاهيمي را وارد عرصه علوم اجتماعي نمود كه گامي بس مهم در پيشبرد اين علوم محسوب ميشد. در مرحله اول، فوكو وظيفه جامعهشناس و فيلسوف را چون «ديرينهشناس و باستانشناس» ميداند كه از گرد و غبار روزگار لايههاي بر هم انباشته را شناسايي ميكند فوكو با نقد توالي و پيوستگي تاريخ معتقد است هر عصر و هر دوره گفتمان و صورتبندي دانايي خود را دارد كه اين صورتبندي تشكيل هويت و فضاي معنايي خود را ميدهد و غير خود را به كناري ميزند. از نظر فوكو شكلگيري انديشه و دانش ناشي از صورتبندي دانايي يا اپيستمهاي است كه در هر عصر مسلط ميباشد و خود را بر وجود ديگر ديكته ميكند. از نظر فوكو سوژه يا محقق و به تعبيري هر انديشمند و دانشورزي در درون اين گفتمان يا اپيستمه است كه انديشههايش شكل ميگيرد. به بيان ديگر انديشهها و شكلگيري سوژه ملهم از اين فضا و صورتبندي ميشود. در مرحله دوم، فوكو از نظريه «ديرينهشناسي» به سمت نظريه «تبارشناسي» سير ميكند. در تبارشناسي است كه فوكو از رابطه قدرت و دانش صحبت ميكند. روابط قدرتي كه سازنده سوژه و ابژه است. در اين مرحله فوكو معتقد است قدرت و روابط قدرت در ساختن دانش و انديشه و سوژه نقش اساسي ايفا ميكند. به اين صورت كه نميتوان انديشه و دانش خالص را بدون توجه به روابط قدرت در نظر گرفت. با تبارشناسي است كه فوكو حقيقت و معناي غايي را منكر ميشود و معتقد است اراده سياسي و قدرت كه در حوزه قدرت سياسي شكل ميگيرد، تعيين كننده حقيقت و معناي اصلي خواهد بود. بحث قدرت يكي از مباحث مهم و محوري فوكو ميباشد. و از آنجايي كه در تحليل انقلاب اسلامي از نظر وي، بحث قدرت و ويژگيهاي آن اهميت دارد، فلذا كمي در خصوص اين مفهوم تأمل مينماييم. از جمله ويژگيهاي پستمدرنيسم و انديشمندان فرامدرن توجه به حاشيههاست به جاي توجه به مركز. يعني پستمدرنها در انتقاد به مدرنيستها، اعلام ميدارند كه مدرنيته يك سري مفاهيم را جزو مفاهيم مركزي و محوري قرار داد و نتيجتا برخي مفاهيم را كه اتفاقا بسيار كليدي و اساسي نيز بودند مورد غفلت قرار داد. در اين راستاست كه پستمدرنها از علمباوري، عقلگرايي، انسانمحوري و ديگر مفاهيمي كه مدرنيته به آنها اصالت ميبخشيد احتراز ميكنند (2) و به مفاهيم فراموش شده پيراموني يا حاشيهاي روي ميآورند. نوع نگاه پستمدرنها به مفهوم قدرت نيز برگرفته از مبناي معرفتي و روشي آنها است. به طور نمونه ميشل فوكو قدرت را منحصرا در اختيار يك شخص، گروه يا طبقه نميداند كه به طور عريان و به صورت يكطرفه آن را اعمال كند. يعني قدرت از نظر فوكو در اختيار و انحصار فقط يك گروه مثلا هيأت حاكمه نميباشد كه اين قدرت را بر اتباع خود اعمال كند. در اين نوع از قدرت با يك حالت سختافزاري و ملموس، محسوس و مشاهده كردني روبهرو هستيم. يعني كسي كه اين قدرت را ميپذيرد احساس پذيرش را ميتواند لمس كند.
از نظر فوكو «قدرت» اينگونه نيست كه در دست حاكمان و در ملك شخصي اينان باشد بلكه قدرت حالت رابطهاي و شبكهاي دارد كه چون سيستمهاي عصبي در جامعه پخش ميشود و در انحصار يك گروه يا شبكه خاص نيست. از نظر فوكو چنين قدرتي ماهيت نرمافزاري داشته و قابل مشاهده و محسوس نيست. قدرت از نظر فوكو لزوما با ابزارهاي خشونتآميز اعمال نميشود بلكه يك سخنراني، نوار كاست، كتاب، انديشه و... نيز ميتوانند منابع قدرت باشند. توجه به اين نوع قدرت در تحليل انقلاب اسلامي، فوكو را بسيار مدد رساند. به نظر فوكو اين چهره از قدرت كه در تمام جامعه و تكتك افراد پخش ميباشد، اگر به وحدتي برسد، قدرتي ايجاد خواهد نمود كه هيچ نيرو و تواني و هيچ ارتش و سلاح و قدرت عرياني را ياراي مقابله با آن نخواهد بود.
فوكو و انقلاب ايران
ميشل فوكو در هنگام وقوع انقلاب ايران دو بار در سال 1357 (3) به ايران ميآيد. در اين سفرها به شهرهاي تهران، قم و آبادان عزيمت كرده و با مردم آن شهرها مصاحبه ميكند كه حاصل اين مصاحبهها و گفتگوها را طي مقالاتي براي روزنامه معتبر «كوريه ره دلاسرا» (4) در ايتاليا ارسال ميكند. (5)
نظريات فوكو در خصوص انقلاب ايران جداي از تفكر و انديشه او نيست. به بيان ديگر اعتقادات فوكو در خصوص انقلاب ايران ناشي از باورها و فلسفهاي است كه او بدان تعلق دارد. در بخش انديشههاي فوكو اشاره شد كه ماهيت قدرت از نظر او از ماهيت و تعريف «قدرت به صورت رايج» متفاوت است. ويژگيهاي بسيار مهمي را در نگاه فوكو به انقلاب ايران شاهديم. وي به نكات بسيار جالب و قابل اعتنايي اشاره مينمايد كه درخصوص هر كدام اندك توضيحي ارائه ميشود.
الف. رويكرد فرهنگي
فوكو از منظر فرهنگي، انقلاب ايران را تحليل ميكند. انديشمندان مختلف و صاحبنامي از مناظر متفاوت به پديده انقلاب نگاه كردهاند. گروهي عامل وقوع انقلاب را اقتصادي، گروهي سياسي، گروهي روانشناسانه (فردي و جمعي) و... ديدهاند ولي فوكو به عامل فرهنگ امعان نظر دارد. او از فرهنگ اسلامي و شيعي به عنوان يك پتانسيل قوي سخن به ميان ميآورد و معتقد است مردم ايران با مذهب شيعي و اسلامي خود قدرت و نيرويي توليد ميكنند كه به واسطه اين نيرو رژيم تا دندانمسلح پهلوي وادار به تسليم ميشود. فوكو در مقالهاي تحت عنوان «دين بر ضد شاه» مينويسد: هويت واقعي خود را كجا بايد سراغ گرفت ؟ جز در اين اسلامي كه قرنها پيش زندگي روزانه، پيوندهاي خانوادگي و روابط اجتماعي را با مراقبت تمام سامان داده است ؟ اسلام اين بخت را به سبب خشكي و بيتحركي خود به دست نياورده است. (6)
فوكو به درستي اشاره ميكند كه هويت ايرانيان آميخته با دين و مذهب است. ولي دين راكد، بيتفاوت و خشك و بيروح توان انقلابي شدن و به عبارتي «گريزگاه شدن مردم» را ندارد. گفتيم از نظر فوكو قدرت رابطهاي است و به صورت رشتهها و تارهايي در همپيچيده در اجتماع پراكنده است و در انحصار يك گروه و طبقه خاص نيست. فوكو با اين بينش معتقد است كه اسلام شيعي نيز در ذات خود، اين قدرت و نيرو را دارد و در زمان مقتضي ميتواند قدرت را جمعآوري كرده و عليه حكومتي يا رژيمي به كار گيرد. در قسمتي از همين مقاله ميخوانيم: در برابر قدرتهاي مستقر، تشيع پيروان خود را به نوعي بيقراري مدام مسلح ميكند و در ايشان شوري ميدمد كه هم سياسي است و هم ديني... اين مذهب تنها زبان سادهاي براي بيان آرزوهايي كه الفاظ ديگري پيدا نكردهاند، نيست. بلكه چيزي است كه درگذشته هم بارها بوده: شكلي است كه مبارزه سياسي، همين كه لايههاي مردمي را بسيج كند، به خود ميگيرد و از هزاران ناخرسندي، نفرت، بينوايي و سرخوردگي يك نيرو پديد ميآورد. (7)
دين به عنوان يكي از عناصر تشكيل دهنده فرهنگ، به زعم فوكو نقش اساسي را در آگاهي ملي ايرانيان ايفا ميكند. (8) فوكو در جاهاي مختلف و در مقالات متعددي به نقش تاريخي امام حسين (ع) و قيام ايشان در برابر فساد و ظلم و نيز ايام و مراسمات مذهبي چون محرم، عاشورا و... اشاره ميكند و معتقد است اين مفاهيم به مثابه قدرت نرمافزاري هستند كه توان مقابله با قدرتهاي عريان و خشن را دارا ميباشد. در يك نگاه كلي، از نظر فوكو دين چون ملجأ و پناهگاه و گريزگاهي بود كه مردم ايران بدان واسطه خواهان تغيير و بركناري شاه و رژيم وي بودند و اين دين مفهومي بود كه تمام خواستها و نيازهاي مردم را از هر قشر و طبقهاي تأمين ميكرد. فوكو، تمسك مردم ايران را به مذهب و دين نه به خاطر ارتجاعي و كهنهخواهي آنان و بازگشت به تعصبهاي ديني، بلكه آن را «واژگان، آئين و نمايش بيزمان ميداند كه ميتوان در درون آن نمايش تاريخي ملتي را جا داد كه هستيشان را در مقابل هستي پادشاهشان قرار ميدهند.» (9)مذهب نمادي بود كه ايرانيان مؤمن، مذهبي و نيز غيرمذهبي و لائيك يا بيتفاوت هستي و وجود ملي و تاريخي خود را در آن ميديدند.
ب. مفهوم قدرت در انقلاب ايران
گفتيم كه براي فوكو قدرت معناي خاص خود را دارد. وي با اين فهم از قدرت و ماهيت آن از تعاريف كلاسيك و سنتي قدرت خود را رها ميسازد. براي فوكو چهره نرمافزاري و پراكنده قدرت در بين آحاد مردم كه به صورت رابطهاي و شبكه گسترده و پراكنده شدهاند، بسيار حائز اهميت است. در انقلاب ايران نيز فوكو به ظهور اين چهره نرمافزاري و در عين حال بسيار تأثيرگذار از قدرت اشاره ميكند و معتقد است شاه قدرتهاي عادي و رسمي را حذف كرده بود، اما غافل از اينكه قدرت شبكهاي و پراكنده با اين اقدام تقويت شده بود. فوكو صفآرايي دو تعريف و دو چهره از قدرت را به خوبي به نمايش ميكشد. آنجا كه شاه و ارتش را نماد قدرت عريان و خشونت محض ميداند و در مقابل اراده عمومي مردم و قدرت تجميع شده آنان را جنبه نرمافزاري قدرت ميداند: آنچه در ايران مرا شگفتزده كرده است اين است كه مبارزهاي ميان عناصر متفاوت وجود ندارد. آنچه به همه اينها زيبايي و در عين حال اهميت ميبخشد اين است كه فقط يك رويارويي وجود دارد: رويارويي ميان تمام مردم و قدرتي كه با سلاحها و پليسش مردم را تهديد ميكند. لازم نيست خيلي دور برويم، اين نكته را ميتوان بيدرنگ يافت؛ در يكسو كل اراده مردم و در سوي ديگر مسلسلها. (10)
فوكو معتقد است قدرت واقعي و اساسي را بايد در همين جنبه نرمافزاري جستجو كرد و به راستي اين چهره در ايران عيان شد. از نظر وي تفاوت انقلاب ايران با ديگر انقلابها در همين نكته است كه يك طرف دعوا رژيمي تا دندانمسلح ميباشد و طرف ديگر فاقد قدرت عريان، در عين حال داراي قدرت پنهان و نامرئي. فوكو يك مقاله از نوشتههاي خود را با عنوان «شورش با دست خالي» اختصاص به اين مهم ميدهد. از نظر فوكو حركت مردمي ايران مايه تشويش و تعجب همگان ميباشد، چرا كه رويدادهاي ايران در واقع «نه چيزي است كه در چين يافت ميشود، نه در ويتنام و نه در كوبا: يعني موج عظيمي است بدون ابزار نظامي، بدون پيشگام، بدون حزب... نخستين پديده متناقضنما و علت شتاب اين رويدادها از اين قرار است كه ده ماه مردم با رژيمي كه از مسلحترين رژيمهاي جهان است و با پليسي كه از هولناكترين پليسهاي جهان است درافتادهاند، آن هم با دست خالي، بدون روي آوردن به مبارزه مسلحانه و با سرسختي و شجاعتي كه ارتش را بر جاي ميخكوب كرده است.» (11)
فوكو به خوبي اشاره مينمايد كه فقط با ابزار و تجهيزات و ادوات نظامي نميتوان ارتش ساخت، نميتوان قدرت را صرفا در حضور و فراهم كردن اين موارد دانست، بلكه بايد به ايدئولوژي، اعتقاد و از اين قبيل مسائل نيز اشاره نمود. البته بايد توجه كرد كه فوكو متفكري مذهبي و ديندار نميباشد ولي اهميت اين عوامل را منكر نيست: ايران گويا پنجمين ارتش جهان را داشته باشد. از هر سه دلار درآمد كشور يك دلارش خرج اين بازيچههاي گران قيمت ميشود. اما اصل قضيه اين است: تنها با بودجه، با تجهيزات، با هواپيماي شكاري و با هاوركرافت، ارتش ساخته نميشود. چه بسا وجود تجهيزات، جلوي ساخته شدن ارتش را بگيرد. (12) مشخص شد كه از نظر فوكو انقلاب ايران تبلور و نماد ظهور قدرت نرمافزاري و پراكنده كه در دست مالك و شخص و گروه خاص نميباشد، در مقابل قدرت آشكار و ملموس رژيم تا دندانمسلح بود.
ج. ظهور اراده عمومي در انقلاب ايران
تا بدين جاي گفتار حاضر، از اراده مردم، اراده عمومي و مفاهيمي از اين قبيل صحبت شد، ولي به راستي اراده عمومي به چه معنا است؟ اساسا چه ضرورتي دارد كه ما پيرامون آن بحث كنيم؟ يا اينكه اراده عمومي چه ربطي به انقلاب ايران دارد؟ پاسخ اين پرسشها را بايد در عنايت و توجه فوكو به اين مقوله مهم در انقلاب اسلامي يافت. فوكو معتقد است با ظهور حالت دو قطبي در جامعه ايران كه يك قطب رژيم و عمالش بود و قطب ديگر همه مردم ايران، شاهد شكلگيري اراده عمومي در بركناري شاه و رژيم پهلوي ميباشيم.
نفي رژيم در ايران پديدهاي است عظيم و اجتماعي، اما نه به اين معنا كه سردرگم و عاطفي باشد يا به خود چندان آگاهي نداشته باشد... پديده متعارضنما اين است كه با اين حال خواستي است جمعي و كاملا يگانه.... پزشك تهراني و ملاي شهرستاني، كارگر نفت و كارمند پست و دانشجوي چادري همه يك اعتراض و يك خواست دارند، در اين خواست چيزي است كه مايه تشويش خاطر است، يك چيز واحد و بسيار مشخص: شاه بايد برود. (13)
در خصوص مفهوم و معناي «اراده عمومي» در علم سياست، حقوق و فلسفه و جامعهشناسي مباحث بسيار زياد و پردامنهاي صورت پذيرفته است و شايد يكي از مفاهيم اجتماعي و سياسي مهم همين اصطلاح باشد. به نظر ميرسد نخستين بار اين اصطلاح را ژان ژاك روسو فيلسوف نامآشنا و شهير فرانسوي در قرن هجده بيان نمود. به نظر روسو «اراده عمومي را نميتوان از بيرون به صورت قانون درآورد، بلكه اين اراده به صورت واقعيتي هنجاري و ايستاري اخلاقي است كه در قلبهاي شهروندان وجود دارد.» (14)
براي روسو جامعه و اجتماع اهميت دارد و در قالب اجتماع و اراده عمومي است كه انسان به محتواي اخلاقي خود ميرسد. به تعبيري ميتوان اراده عمومي را با مفهوم «همبستگي» پيوند زد كه اين همبستگي بين افراد جامعه صورت ميپذيرد. به نظر روسو «اين همبستگي عبارت است از مشاركت مستمر و آزاد و خودبهخود و فزاينده در امري كه به عنوان خير حقيقي همه شريكان دانسته ميشود.» (15)
ژان ژاك روسو در كتاب معروف «قرارداد اجتماعي» خود كه تأثير فراواني در مسائل فلسفه سياسي و حقوق به جاي گذاشت، بحث اراده عمومي را مطرح مينمايد و معتقد است «اراده عمومي» را با اكثريت آرا و به اتفاق و اجماع همه نبايد اشتباه گرفت. از نظر روسو «اراده عمومي، فقط نفع مشترك عمومي را در نظر ميگيرد... آنچه به اراده عموميت ميبخشد تعداد آرا نيست بلكه نفع مشترك است.» (16)
چنانكه ملاحظه ميشود، اگر همه مردم يا اكثريت درخصوص بحثي نظر بدهند و يا رأيگيري شود، لزوما اراده عمومي را شكل نميدهد، چرا كه در پي اراده عمومي، مفهوم خير، خرد و نفع مشترك نهفته است. ميشل فوكو، در انقلاب ايران، ظهور اين اراده عمومي را بيان ميكند و معتقد است اين مقوله فوقالعاده مهم و قابل ارج است چرا كه كمتر ملتي توفيق خواهند داشت تا اراده عمومي را به منصه ظهور برسانند. فوكو اين مطلب را با بيان رساي خود چنين ميآورد، كه به رغم طولاني بودن سخن وي به دليل اهميت آن عينا نقل مينماييم: يكي از چيزهاي سرشتنماي اين رويداد انقلابي اين واقعيت است كه اين رويداد انقلابي اراده مطلقا جمعي را نمايان ميكند، و كمتر مردمي در تاريخ چنين فرصت و اقبالي داشتهاند. اراده جمعي اسطورهاي سياسي است كه حقوقدانان يا فيلسوفان تلاش ميكنند به كمك آن نهادها و غيره را تحليل يا توجيه كنند. اراده جمعي ابزاري است نظري: «اراده جمعي» را هرگز كسي نديده است، و خود من فكر ميكردم كه اراده جمعي مثل خدا يا روح است و هرگز كسي نميتواند با آن روبهرو شود. نميدانم با من موافقيد يا نه، اما ما در تهران و سراسر ايران با اراده جمعي و عمومي يك ملت روبهرو بوديم و خب بايد به آن احترام بگذاريم، چون چنين چيزي هميشه روي نميدهد. (17) اراده عمومي را ميتوان در اجماع مذهبي، غيرمذهبي، مرد، زن، فقير، غني و.... كلا در اقشار مختلف مردم ديد كه خيري مشترك و عمومي را ميخواستند. يعني از بين رفتن رژيم پهلوي كه عين فساد، وابستگي به غرب، استبداد و بيهويتي بود و به درستي فوكو به همه اين مسائل اشاره مينمايد.
د. نقش رهبري در انقلاب اسلامي ايران
تفاوت نگاه فوكو با نگاه اكثر انديشمندان غربي در اين نكته نهفته است، كه وي به مسأله رهبري و هدايت عملي انقلاب عنايت ويژه و مخصوص دارد. فوكو در كنار عوامل و علل مختلف وقوع انقلاب در ايران به عامل مهم رهبري و تأثير بسزاي امام خميني (ره) اشاره مينمايد. در خصوص اينكه افراد و يا به تعبيري سوژه انسان در تحولات اجتماعي و سياسي و حتي در ساختن تاريخ به چه ميزان و اندازهاي ميتواند ايفاي نقش بكند، مباحث عميق و گسترده فلسفي، سياسي و جامعه شناختي صورت پذيرفته است. به هر حال، فوكو نقش امام را پررنگ و پرتأثير ميداند. فوكو اين مطلب را در مقاله «رهبر اسطورهاي شورش ايران» بيان مينمايد.
فوكو از امام با تعبير «قديس پيري كه در پاريس است» (18) ياد ميكند و معتقد است مردم ايران از هر قشري به او عشق ميورزند. فوكو ميگويد: شنيدن اين حرف از دهان يك خلبان بوئينگ عجيب بود كه از جانب همكارانش ميگفت: گرانبهاترين ثروتي كه ايران از قرنها پيش تا كنون داشته در فرانسه پيش شماست خوب نگهدارياش كنيد. لحن او آمرانه بود و از آن مؤثرتر حرف اعتصابگران آبادان بود: ما چندان مذهبي نيستيم. به كسي اعتقاد نداريم. نه به يك حزب سياسي و نه به يك شخص. به هيچكس، به جز خميني و فقط به او. (19) فوكو، معتقد است امام خميني، به منزله رهبري كاريزما، با مردم ارتباط شخصي و عاطفي دارد: شخصيت آيتالله خميني پهلو به افسانه ميزند. امروز هيچ رئيس دولتي و هيچ رهبر سياسي، حتي به پشتيباني همه رسانههاي كشورش نميتواند ادعا كند كه مردمش با او پيوندي چنين شخصي و چنين نيرومند دارند. (20)
فوكو دليل اين همراهي و همگامي مردم با امام را در سه چيز خلاصه ميكند:
1. خميني اينجا نيست، پانزده سال است كه او در تبعيد است.
2. خميني چيزي نميگويد، چيزي جز نه ـ نه به شاه، به رژيم، به وابستگي.
3. خميني آدم سياسي نيست، حزبي به نام خميني و دولتي به نام خميني وجود نخواهد داشت. (21)
به طور خلاصه ميتوان دريافت كه رهبري امام خميني در كنار ساير عوامل از جمله دلايل مهم پيروزي انقلاب به شمار ميرود.
هـ . انقلاب ايران و معنويت در عرصه سياست
شايد مهمترين بحث فوكو و عصاره مباحث وي را در تأثير انقلاب بر سياست روزگار دانست. فوكو معتقد است ايرانيان با انقلاب خود خواستار بازگرداندن معنويت به عرصه سياست ميباشند. گفتيم فوكو در كنار بزرگاني چون نيچه، هايدگر، دريدا، لاكان و... در زمره انديشمندان و نظريهپردازاني قرار ميگيرد كه تفكرات پستمدرن مرهون آراي ايشان است. اگر جريان پستمدرن را جرياني بدانيم كه عليه آموزههاي مدرنيته و دوران مدرن شوريد، يكي از اين آموزهها افراط در توجه به عقل، علم، سوژه خودآگاه، خودبنياد و... بود، فلذا دور از انتظار نيست كه فوكو به معنويت گم شده در عرصه سياست كه محصول دوران مدرنيته بود، نگاهي «نوستالژيك» داشته باشد. علاوه بر تأثيراتي كه دين و مذهب شيعه و ايام محرم و عزاداري در گرايشهاي معنوي ايجاد ميكند، از نظر فوكو خواست و اراده مردم نيز بسيار مهم بود. خواست مردم از نظر فوكو «حكومت اسلامي» است، اما معناي حكومت اسلامي محدود به حكومت مذهبيون نميشود، بلكه منظور از اين واژه آرماني است كه همه را با هر طيف و گروه و خواست و علايقي دور هم جمع ميكند.
جنبشي را كه ايرانيان به دنبال آنند به دنبال داخل كردن عنصري معنوي در زندگي سياسي مردم است... من (فوكو) دوست ندارم كه حكومت اسلامي را ايده يا حتي آرمان بنامم. اما به عنوان خواست سياسي مرا تحت تأثير قرار داده است... چون از اين جهت كوششي است براي اينكه سياست يك بعد معنوي پيدا كند. (22)
فوكو ايجاد اين روحيه معنوي و عرفاني را در ايرانيان حاصل عوامل متعددي ميداند. فوكو در ادامه معتقد است معنويتي كه ايرانيان آن را مطرح مينمايند. «جستجوي آن چيزي است كه ما غربيها امكان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ مسيحيت از دست دادهايم.» (23) اين مطلب دقيقا حلقه مفقودهاي است كه انسان با تحولات مدرنيته آن را از دست داد. يعني توجه بيش از حد به علم، عقل و تجربه در عين حال كنار گذاردن محبت، عشق، معنويت و دين... . فوكو معتقد است بازگشت معنويت به عرصه سياست توسط دين صورت ميگيرد، ولي اين دين نيز ويژگيهاي خاص خود را دارد و آن دين ارتجاعي و واپسگرا نيست: «اسلام در سال 1978 افيون مردم نبوده است، دقيقتا روح يك جهان بيروح بوده است.» (24) مذهب و معنويتي كه ايرانيان خواهان آنند: بيش از آنكه از عالم بالا سخن بگويد به دگرگوني اين دنيا ميانديشد. (25) يعني ديني كه به واقعيتهاي روز و زمانه واقف است و به تعبير ديگر دين روزآمد و كارآمد. ميشل فوكو، در ادامه مباحثش به اين نكته متفطن ميشود كه ايرانيان و انقلابشان به مثابه روح، مغز و گوهر جهاني است كه بيروح و بيمغز و گوهر شده است. فوكو ادامه ميدهد كه در بازگشت از ايران همه از او سؤال ميكردند، آيا وقايع ايران را ميتواند انقلاب بنامد؟ كه فوكو ادامه ميدهد: انقلاب نيست، يعني نوعي از جا برخاستن و برپا ايستادن نيست، بلكه قيام انسانهاي دست خالي است كه ميخواهند باري را كه پشت همه ما، و بويژه پشت ايشان، بر پشت كارگران نفت، اين كشاورزان مرزهاي ميان امپراطوريها، سنگيني ميكند از ميان بردارند يعني بار نظم جهاني را. شايد اين نخستين قيام بزرگ بر ضد نظامهاي جهاني باشد، مدرنترين و ديوانهوارترين صورت شورش. (26)
با اين عبارت است كه فوكو قانع ميشود انقلاب ايران مفاهيمي بنيادين و جهاني را مطرح ميكند. انقلاب ايران يك تنه نظم جهاني مستقر را به چالش ميكشد و پيام خود را با زباني رسا اعلام ميدارد.
جمعبندي
در يك نگاه كلي و اجمالي، ميتوان نكات بديع و موشكافانهاي را در خصوص انقلاب اسلامي ايران از زبان ميشل فوكو يافت. نكاتي كه از آبشخورهاي مهم و انديشهاي سيراب ميشود.
اين نكات را در پنج محور به طور خلاصه ذكر نموديم. اما خواننده بايستي متوجه اين نكته باشد كه سخنان و نظرات فوكو نيز حرف اول و آخر نيست بلكه ميتوان در برخي از مطالب گفته شده توسط وي تأمل نمود. ضمن اينكه بعد از اعدام انقلابي تعدادي از مهرههاي رژيم، به زعم عدهاي، فوكو از نظر مثبت و اوليه خود به انقلاب اسلامي روي برتافت، كه البته رد يا اثبات اين مطلب مقالي و گفتاري ديگر ميطلبد. آنچه در آخر گفتني است، اينكه انقلاب ايران به هر حال نقطهاي روشن در تحولات سياسي و اجتماعي ايران معاصر است كه توجه بسياري را به خود مشغول داشته است. آنچه بايد براي نسل انقلابي ايران مهم باشد توجه به فرآيند شكلگيري اين انقلاب عظيم اجتماعي و نظريهسازي اين فرآيند در درجه اول و سپس توجه به مراحل بعدي، خصوصا آسيبشناسي انقلاب است تا از اين رهگذر آسيبها، آفات و موانع فراروي اين انقلاب كه ميتواند جريان اصل انقلاب را منحرف كند بازشناسي و از اين آفات جلوگيري گردد.
پينوشتها
1. ميشل فوكو فراسوي ساختگرايي و هرمنوتيك، هيوبرت دريفوس / پل رابينو، ترجمه حسين بشيريه، نشر ني، ص 14.
2. براي مطالعه گسترده در خصوص ويژگيهاي پست مدرنيسم ر. ك: پست مدرنيسم و علوم اجتماعي، پانولين مري روسنانو، ترجمه محمدحسين كاظمزاده، نشر آتيه، تهران: 1380.
3. بار اول از 25 شهريور تا 2 مهر 1357 (16 تا 24 سپتامبر 1978) و بار دوم از 18 تا 24 آبان 1357 (9 تا 15 نوامبر 1978).
4. Corriere della sera.
5. اين مقالات در كتابچهاي تحت عنوان «ايرانيها چه رويايي در سر دارند» توسط انتشارات هرمس ترجمه و منتشر شده است.
6. ايرانيها چه رويايي در سر دارند؟ ميشل فوكو، ترجمه حسين معصومي همداني، نشر هرمس، تهران: 1377. ص27.
7. همان، ص 30 ـ 32.
8. همان، ص 20.
9. ميشل فوكو، ايران: روح يك جوان بيروح، ترجمه نيكو سرخوش و افشين جهانديده، نشر ني، تهران: 1379، ص56 ـ 58.
10. همان.
11. ايرانيها چه رويايي در سر دارند، همان، ص 43، 44.
12. همان، ص 11، 12.
13. همان، ص 63، 64.
14. عبدالرحمن عالم، تاريخ فلسفه سياسي غرب، ج 2، دفتر مطالعات سياسي و بينالمللي، تهران: 1377. ص353.
15. و. ت جونز، خداوندان انديشه سياسي، ج دوم، ترجمه علي رامين، انتشارات علمي و فرهنگي تهران، 1376، چاپ دوم، ص 46.
16. قرارداد اجتماعي، ژان ژاك روسو، ترجمه مرتضي كلانتريان، نشر آگاه، تهران: 1380. ص153.
17. ايران: روح يك جهان بيروح، همان، ص 57.
18. ايرانيها چه رويايي در سر دارند، همان، ص 56.
19. همان، ص 57، 58.
20. همان، ص 64.
21. همان، ص 64.
22. همان، ص 41.
23. همان، ص 42.
24. ايران، روح يك جهان بيروح، همان، ص 61.
25. ايرانيها چه رويايي در سر دارند، همان، ص 65.
26. همان، ص 65.