با گذشت 18 سال از پايان جنگ، افكار عمومي و رسانههاي گروهي با نگاهي متفاوت به وقايع 8 سال دفاع مقدس مينگرند، طرح برخي ابهامات از سوي احزاب و جناحهاي سياسي، روشنفكران و حتي مسئولان در سالهاي اخير لزوم نگرش صريح و بيپرده را نسبت به مهمترين رخداد انقلاب اسلامي افزونتر ميكند.
«بازتاب» پیش از این در گفتوگوهاي صريحي با محسن رضايي فرمانده سپاه پاسداران در زمان دفاع مقدس، اين ابهامات را بررسي كرده بود و آنچه در پی می آید، گزیده ای از این گفتگوهاست:
بازتاب: يكي از مباحث تئوريك كه بالتبع در زندگي و حيات ملتها نقش مؤثر و جدي دارد ارتباط جنگ و سياست است. مترنيخ مرد ديپلماسي قرن 19 در اروپا جملهاي معروف دارد كه ميگويد «جنگ پايان سياست است» و در اين باره اظهارنظرهاي متفاوتي شده است. آيا در جنگ تحميلي عراق عليه ايران اين نظر مصدان داشت؟ يعني آيا سياست چون به بنبست رسيد جنگ آغاز شد يا تلفيقي از مسايل سياسي و نظامي در مورد آغاز جنگ عليه ايران وجود داشت.
رضايي: انقلاب اسلامي پايان سياست ايران در دوره شاه بود و اگر بخواهيم در چارچوبي كه شما گفتيد تحليل كنيم سياست ايران بر اثر انقلاب اسلامي تغيير يافت و سياست جديد كه متكي بر استقلال در خارج از مرزها و آزادي در درون مرزها بود با سياست منطقهاي و بينالمللي به هيچ وجه سازگار نبوده است. تا پيش از انقلاب، آمريكا سياست خود را در منطقه بر يك استبداد آسيايي استوار كرده بود و هرچند در ديگر نقاط دنيا از آزادي حمايت ميكردند ولي در آسيا به ويژه خاورميانه تنها رژيمهاي مستبد بودند كه ميتوانستند منافع ايالات متحده را حفظ كنند. لذا در ايران، پاكستان، تركيه، عربستان، مصر و... نظام استبدادي حاكم بود و اين همان چيزي بود كه آمريكا ميخواست. انقلاب اسلامي اين نظم را بر هم ريخت. مسأله ديگر وابستگي كشورهاي ايران به يكي از دو قطب جهاني بود و هيچ كشور مستقلي وجود نداشت. ايران اولين كشوري بود كه سياست بينالمللي را تغيير داد و استقلال و سياست «نه شرقي و نه غربي» را طرح ميكند. بنابراين ميتوان گفت سياست ايران قبل از جنگ پايان پذيرفته بود. يعني سياست استبداد در داخل و همكاري با آمريكا در خارج كنار ميرود و سياست نويني آغاز ميشود. همين موضوع باعث ميشود كشورهاي منطقه كه خواهان حفظ ثبات سياسي خود بودند مثل عربستان و هم ديگر كشورها مثل آمريكا كه خواهان وابستگي ايران به نظم بينالمللي بودند براي برخورد با ايران متحد شدند.
ابتدا راه سياسي را در پيش ميگيرند كه متكي بر فشارهاي داخلي مثل تجزيهطلبي و كودتا بود. وقتي كه ايران با تسخير لانه جاسوسي اين فشارهاي سياسي را خنثي ميكند، پايان سياست آمريكا هم فرا ميرسد يعني سياست فشار از داخل به شكست ميخورد. بنابراين پيش از جنگ دو سياست به پايان ميرسد؛ يكي سياست وابستگي و استبداد ايران و ديگري سياست آمريكا كه فكر ميكرد ميتوان با اهرمهاي داخلي اعمال قدرت كند. يا مثل تجربه دوران مصدق كه با كودتا به ايران بازگردد به پايان رسيد. لذا همه شرايط نشان ميداد كه بايد حادثهاي خارج از چارچوب سياسي صورت بگيرد. اينجا دولت عراق مستعدترين بهانه و ابزار بود. آمريكاييها با تشخيص درست از انگيزههاي صدام و همكاري كشورهاي منطقه، ارتش عراق را به جنگ با ايران سوق دادند.

بازتاب: با توضيحات شما معلوم ميشود چارچوبي را كه در سؤال من بود قبول داريد به اضافه اينكه شما آغازگر جنگ عليه ايران را نه تنها نتيجه پايان سياست در ايران بلكه پايان سياست بينالمللي نيز ميدانيد. ولي بسياري از صاحبنظران غربي جنگها را نتيجه طبيعي انقلابها ميدانند و سعي كردهاند براي اين رابطه ادله علمي بيان كنند. به اين شكل كه انقلابها يك پديده ناهنجار است كه خلاف نظم مستقر بينالمللي است. بر همين اساس باعث تجاوز ميشود و ايران هم چون خواهان صدور انقلاب و مدعي حمايت از مستضعفين بود اين آرمان را با حمايت از شيعيان عراق كه تحت ظلم و ستم صدام بودند آغاز كرد تا آرمان امت واحد اسلامي شكل بگيرد. آيا به راستي ايران براي تحقق اين آرمانها اگر حداقل آغازگر جنگ نبود، از جنگ استقبال ميكرد يا خير؟
رضايي: به فرض كه همه اين گزارهها درست باشد همه اين اقدامات غيرنظامي بود. يعني اين مطالب خواستههايي سياسي بود كه ايران دنبال ميكرد ولي راه مقابله با آن، جنگ نبود و منطق استفاده از جنگ براي مقابله با اقدامات سياسي شكست خورده است. ما دلايل بيشتري داريم كه عراقيها همين كارها را با شدت بيشتري عليه ما انجام دادند. يعني به محض اينكه امكان تحقق انقلاب در ايران بالا گرفت دولت عراق با شاه عليه جبهه انقلاب وارد همكاري شد. به عنوان مثال راديوي آزادي در عراق را تعطيل و امام را از عراق تبعيد كردند. عراق كاملا با شاه همجهت شد و تا چند هفته پيش از انقلاب صدام و شاه عليه انقلاب متحد شدند.
بازتاب: در حالي كه تا پيش از آن شاه و صدام رابطه خوبي نداشتند؟
رضايي: بله، صدام وقتي متوجه شد انقلاب در آستانه موفقيت است جبهه خود را تغيير داد. پس از پيروزي انقلاب هم بلافاصله همكاري با تجزيهطلبان را آغاز كرد و نمونه آن حمايت جدي و مستقيم از خلق عرب در خوزستان بود. بسياري از انفجارهاي چاههاي نفت ايران در سال 58 را كساني انجام دادند كه از عراق بمب ميآوردند. يعني درگيري عراق با ملت ايران پيش از پيروزي انقلاب اسلامي آغاز شده بود و تا شهريور 59 هر روز شديدتر ميشد. بنابراين ادعاي استقبال ايران از جنگ براي صدور انقلاب بسيار پوچ و بدون پشتوانه است. تأثير سياسي و معنوي انقلاب اسلامي بر ديگر كشورها غيرقابل انعكاس است و اين ارتباطي با مسايل نظامي ندارد. بلكه شواهد هم حاكي است كه دولت عراق از مدتها قبل عليه ايران برنامه داشت و اين برنامه مورد حمايت قدرتهاي بينالمللي قرار گرفت و جنگ آغاز شد.
بازتاب: برخي بر اين اعتقادند كه امام از ادامه جنگ با صدام بدش نميآمد، نه به خاطر اينكه خاك ايران آزاد شود، بلكه به خاطر مجازات صدام، آنها به اين استناد ميكنند كه چون امام از نزديك، ديكتاتوري و جنايات صدام را ديده بود، قصد داشت با سقوط و از بين رفتن او، شيعيان و مردم عراق را از چنگال رژيم بعثي آزاد كند. اگر اين نظر را بپذيريم، بايد خيلي چيزهاي ديگر را هم پذيرفت، از جمله اينكه امام از جنگ با عراق بدشان نميآمد. شما كه سالها فرمانده منصوب امام در جنگ بوديد درباره انتساب اين ديدگاه به امام چه نظري داريد؟
رضايي: با توجه به شناخت دقيقي كه من از نزديك با حضرت امام دارم و به ويژه اطلاعاتي كه پيش از جنگ، آغاز جنگ و پايان جنگ دارم چنين ادعايي غيردقيق است و شايد بتوان گفت منصفانه نيست. امام از نظر برخورد با دولتمردان دنيا، صدام را در انتهاي ليست خود ميدانستند. جملات معروف امام درباره ملك حسين، ملك حسن و... خيلي شديدتر از اظهارات امام عليه صدام بود. ضمن اينكه در آن زمان آقاي حسن البكر رئيسجمهور بود و صدام براي حمله به ايران مجبور شد حسن البكر را كنار بگذارد و هيچوقت امام صدام را در اندازهاي نميدانست كه به خاطر انتقام و تنبيه او كاري كند كه منجر به جنگ شود. امام معمولا وقتي از پادشاهان و سران و تجمع منطقه نام ميبردند، منظورشان همه دولتهاي منطقه غير از عراق و سوريه بود. يعني جاهايي كه پادشاهي بود و اين ادعا هيچ سنديت تاريخي ندارد و چنين مسألهاي در كلمات و گفتار امام وجود ندارد و من چنين ادعايي را قبول ندارم. مسأله جنگ كاملا برنامهريزي شده بود و تركيبي از فرصتطلبي صدام و انتقامكشي شيوخ منطقه و حمايتهاي آمريكا دست به دست هم داد و جنگ را به عنوان جزيي از يك عمليات ضدانقلابي به ايران تحميل كردند و اين كاملا مستقل از نحوه برخورد ايران با دولت عراق است، لذا انگيزه شخصي عليه صدام نداشته بلكه به دليل تحميل جنگ به انقلاب اسلامي، امام او را مستحق تنبيه و خروج از ايران ميدانست.
بازتاب: تفاوت جنگ ايران را با ساير جنگهاي قرن بيستم در چه ميبينيد؟
رضايي: اگر به فهرست جنگهاي طولاني قرن بيستم نگاه كنيد، ميبينيد كه در اين جنگها، آرايش سياسي و نظامي متوازني وجود دارد و ابرقدرتها در دو سوي نبرد توزيع شدهاند. دو جنگ جهاني اول و دوم، جنگ ابرقدرتهاست و در جنگ كره و ويتنام و اعراب و اسرائيل هم دو طرف جنگ هر يك مهد حمايت ابرقدرت شرق و غرب هستند. اما در جنگ ايران و عراق براي اولين بار آمريكا و شوروي هر دو از عراق حمايت كردند، آمريكا كه دليلش مشخص است و شوروي هم به دليل معامله و تباني با آمريكا بر سر جنگ افغانستان. شورويها در اوايل جنگ، فريب آمريكا را خوردهاند؛ چون آنها در حمله به افغانستان، با چالش آمريكاييها مواجه شدند و خواهان اين بودند كه با دادن يك امتياز به دليل اشغال افغانستان، از فشار آمريكا نسبت به خود بكاهند. حمله عراق به ايران، اين ذهنيت را در دولتمردان شوروي ايجاد كرد كه اگر به اين تجاوز روي خوش نشان دهند و در اين زمينه با آمريكا همگامي داشته باشند، از يك طرف از فشار اين كشور خلاصي پيدا خواهند كرد و از سوي ديگر با توجه به وابستگيهاي نظامي عراق به شوروي، از اين موقعيت مناسب براي نفوذ هرچه بيشتر در اين كشور استفاده خواهند كرد. ولي حوادث بعدي نشان داد، امتيازي كه شورويها براي تثبيت خودشان در افغانستان به آمريكاييها دادند، اصلا دربردارنده منافع آنها نبود. بنابراين شورويها نيز در ابتدا، موافق حمله عراق بودند، اما در ادامه جنگ، مخالفت خود را اعلام كردند. البته بايد در نظر داشت كه ادامه روند جنگ، باعث تجزيه و تحليلهاي متفاوت شد. بر اساس يك تحليل، توقف جنگ با پيروزي ايران پايان مييافت و بنا بر تحليل دوم، قرار آتشبس بدون نتيجه مثبت يا منفي براي طرفين پايان پذيرد. به عبارت ديگر در ابتداي جنگ، بازيگران اصلي صحنه سياست، موافق آغاز جنگ به وسيله عراق بودند اما در ادامه روند آن، با هم اختلاف نظر پيدا كردند. در پايان جنگ ـ كه ايران دست برتر را در زمينه نظامي داشت ـ باز هم اختلافات جديدي در مورد ادامه يا توقف جنگ به وجود آمد. مثلا فرض كنيد سياست آمريكا تا پيش از آزادي خرمشهر، اين بوده كه دستور آتشبس صادر شود. پس از پيروزي ايران در خرمشهر آمريكا معتقد بود كه اين جنگ نميبايست برندهاي داشته باشد. وقتي كه نيروهاي ما موفق به عبور از مرزهاي بينالمللي شدند، استراتژي آمريكا بر اين نظريه قرار گرفت كه ايران نبايد برنده جنگ باشد.
بازتاب: آيا قدرتهاي بزرگ به اين تحليل رسيده بودند كه ايران ميتواند موفق به فتح كامل عراق شود؟
رضايي: نه؛ براي آنها مهم اين بود كه كوچكترين پيروزي ايران در جنگ، اين كشور را به عنوان يك قدرت در منطقه مطرح خواهد كرد. در چنين صورتي كشورهاي منطقه به لحاظ سياسي، از ايران تبعيت خواهند كرد. حال شما تصور كنيد كه وقتي انگيزه اصلي وقوع جنگ، تضعيف ايران بود، اما در موقعيت جديد، ايران به شرايط برتر به لحاظ نظامي رسيده بود و اين مسأله اصلا براي قدرتهاي بزرگ مطلوبيت نداشت. بنابراين آمريكا پس از فتح خرمشهر، خواهان توقف جنگ، بدون انتخاب برنده اصلي بود. خوب ايران به دنبال مسايل ديگري بود و در پي آن بود كه به لحاظ سياسي، نظامي و حقوقي وضعيت مشخصتري پيدا كند. تعيين خسارات جنگي و به رسميت شناختن مرزهاي بينالمللي، از جمله اهداف مورد نظر ايران بود كه آمريكاييها در مقابل آن ايستادگي ميكردند. چون نميخواستند ايران، قدرت برتر منطقه مطرح شود. بنابراين كشور ما پس از فتح خرمشهر، تحت فشار قرار گرفت كه آتشبس را بپذيرد و شرايط «نه جنگ نه صلح» حاكم شود، بدون اينكه امتيازي براي ما در نظر گرفته شود. اگر در چنين شكلي ايران با اين در خواست موافقت ميكرد، معلوم نبود شرايط «نه جنگ و نه صلح» چه موقع پايان ميپذيرفت و ساليان سال وقت صرف اين مسأله ميشد كه ايران يا عراق، هر كدام به دادن امتيازاتي راضي شوند؛ مثل شرايطي كه اكنون در منطقه بلنديهاي جولان حاكم است. يعني ميبايست دستكم يك تاريخ چهل ساله را در نظر گرفت كه بازيگران اصلي توان ايران را در طول اين سالها با مذاكرات پي در پي و بيحاصل به تحليل ببرند و اين كشور را در اختيار خود داشته باشند و بيشترين امتيازي كه در اين چهل، پنجاه ساله نصيب ايران ميشد، رسميت يافتن مرزهاي بينالمللياش بود.
ما فريب اين ترفند را نخورديم و چون نيروهاي آمادهاي در اختيار داشتيم، قصد نداشتيم فرصت را از دست بدهيم البته آگاهي دقيقي از روحيات صدام هم داشتيم و ميدانستيم كه اين شخص از هر فرصتي براي حمله دوباره به ايران استفاده خواهد كرد. حمله عراق به كويت نشان داد كه ارزيابي ما از وضع موجود درست بوده است. البته يكي از اهدافي كه آمريكا از برقراري آتشبس داشت، كنترل صدام نيز بود. چون حضور نيروهاي عراقي در خاك ايران توجه اين كشور به سمت كويت را تحتالشعاع قرار ميدهد، بنابراين، اين سياست كه جنگ نبايد برندهاي داشته باشد،كاملا دقيق و در راستاي كنترل دو طرف درگير بود. اما آن چيزي كه باعث بر هم زدن اين معادله شد، اراده جمهوري اسلامي پس از آزادي خرمشهر بود. يعني دو تشخيص درست به وسيله ايران صورت گرفت؛ يكي درباره آمريكا و دومي در مورد صدام. ايران و رهبري آن در مورد صدام معتقد بودند كه اين فرد در صورت داشتن فرصت، ايران را مورد تهاجم دوبياره قرار خواهد داد. تشخيص بعدي اين بود كه آمريكا يقينا پس از برقراري آتشبس، ما را براي احقاق حقوق خود در مجامع بينالمللي با مانع مواجه ميكنند. آنها در صدد اشكالتراشي بودند، بنابراين براي رويارويي با آمريكا، ميبايست با تمام قدرت از حقوق خود در جنگ دفاع ميكرديم. فتح خرشهر بهترين فرصت براي برقراري صلح بود تا دو كشور به مرزهاي بينالمللي برگردند، اما اين مسأله از سوي دولتهاي منطقه پيگيري نشد. به همين خاطر ميبينيم كه پس از آزادي خرمشهر، تا پنج سال، هيچ پيشنهاد صلحي ارايه نشد. قطعنامههاي زيادي صادر شد اما هيچكدام به عنوان پيشنهاد صلح مطرح نشد؛ تنها قطعنامه آتشبس بود. در عرف بينالملل در مورد صلح، آتشبس و حتي متاركه، تعريف مشخصي وجود دارد.

بازتاب: با توجه به اين توضيح، آيا شما قطعنامه 598 را به منزله ارايه پيشنهاد صلح تلقي ميكنيد؟
رضايي: من اين قعطنامه را اولين پيشنهاد مشخص براي صلح بين ايران و عراق ميدانم. تا پيش از اين، هرگاه بحث صدور قطعنامه بود، صحبت از آتشبس به ميان آمد نه خبري از بازگشت به مرزهاي بينالمللي بود و تعيين خسارتهاي جنگي و مشخص شدن متجاوز. اما در قطعنامه 598 براي اولين بار، بازگشت به مرزهاي بينالمللي مطرح شد و تغيير و تحول ناشي از تغيير استراتژي كشورهاي بزرگ از آغاز تا پايان جنگ بود و اين مسأله براي نخستين بار در قرن بيستم اتفاق ميافتاد. كشورهاي بزرگ در مورد وقايع بينالمللي، از يك استراتژي و برنامه مشخصي تبعيت ميكنند اما در مورد جنگ ايران و عراق اينگونه نبود.
بازتاب: پس شعار امام مبني بر «جنگ جنگ تا پيروزي» را چگونه ميتوان تحليل كرد؟ امام سخن از فتح عراق و رفع فتنه از منطقه گفته بودند و حتي در شعارها سخن از رفع فتنه اسراييل بود.
رضايي: ما در جنگ در حقيقت دو مقطع زماني خاص داريم؛ مقطع اول مربوط به آغاز جنگ تا آزادسازي خرمشهر است كه استراتژي ايران نظامي و با هدف بيرون راندن عراق از خاك كشور بود و مقطع بعدي مربوط به پس از آزادسازي خرمشهر است كه استراتژي ايران دوگانه است. مسؤولان رسمي و سياسي كشور معتقد به ادامه جنگ براي كسب پيروزي و پايان جنگ از طريق ديپلماسي بودند كه با استراتژي، ادامه جنگ از طريق نظامي براي سقوط صدام متفاوت بود. اين دوگانگي در استراتژي بلافاصله پس از آزادسازي خرمشهر آغاز شد. در جلسهاي كه خدمت امام تشكيل شد، در جلسه شوراي عالي دفاع در محضر امام كه آقايان حاج احمد خميني، ميرحسين موسوي، موسوي اردبيلي، ولايتي و مقام معظم رهبري ـ كه رئيسجمهور بودند ـ حضور داشتند، آقاي هاشمي رفسنجاني گفتند كه ما بايد از مرزهاي بينالمللي عبور كنيم كه اگر خواستيم جنگ را تمام كنيم يك چيزي در دست داشته باشيم كه بتوان در ميز مذاكره از آن استفاده كنيم. آقاي ظهيرنژاد هم استدلال كردند مرزهاي جنوب قابل دفاع نيستند و بايد به مانعي طبيعي مثل اروندرود تكيه كنيم و با تكيه بر آن بتوان دفاع كرد. اين دو استدلال ارايه و من و ديگر دوستان هم در بعد سياسي و نظامي از آن دو حمايت كرديم. لذا عملا استراتژي پس از آزادي خرمشهر استراتژي سياسي شد يعني انجام يك عمليات نظامي براي تحقق صلح و با استفاده از عمليات نظامي براي آنكه بتوان از طريق ديپلماسي جنگ را تمام كرد. به عبارت ديگر قرار شد عمليات نظامي به عنوان ابزاري در خدمت ديپلماسي قرار گيرد. اين استراتژي سياسي بود ولي عمليات و جنگ هدف نبود بلكه هدف حمايت از سياست خارجي بود.
بازتاب: اين استراتژي را آقاي هاشمي طرح كردند. آيا كسي هم مخالف بود؟
رضايي: نه. با اين استراتژي همه مسؤولان سياسي و نظامي موافقت كردند ولي حاجاحمدآقا مخالف بودند و ميگفتند بايد سر مرز بمانيم و امام هم سؤال كردند، چرا بايد از مرز عبور كنيد.
بازتاب: يعني آن زمان بحث رفع فتنه صدام منتفي شد؟
رضايي: بله و اين بحث آن زمان اصلا مطرح نبود.
بازتاب: در داخل كشور آرايش سياسي نيروها در مواجهه با بحث استمرار يا توقف جنگ چگونه بود؟ اين ميتواند شامل اپوزيسيون و همه نيروهاي درون نظام هم بشود؟
رضايي: ماه اول جنگ تقريبا همه نيروهاي داخل، براي مواجهه با عراق يكسو بودند و عليه اشغال ايران، موضع گرفتند؛ اعم از ماركسيستها، مليگراها، مذهبيون و... پس از ماه اول، كمكم اپوزيسيون درباره جنگ سكوت كرد و تحركي از خود نشان نداد و معلوم شد كه موضعگيري اوليه آنان، بر اين بود كه به عنوان افراد ساكت قلمداد نشوند. از ماه سوم اختلاف در بين نيروهاي درون حكومت در خصوص نحوه اداره جنگ آغاز شد. يك جناح، مربوط به بنيصدر و برخي اعضاي دولت بود و در مقابل، جريان شهيد بهشتي و مجلس قرار داشت كه تا خرداد سال 1360 اين آرايش سياسي ادامه پيدا كرد. تا پيش از اين، چالشهاي شديدي بين اين دو جريان وجود داشت كه با پيوستن منافقين به بنيصدر به اوج خود رسيد، به حدي كه با بروز درگيريهاي داخلي به خصوص در منطقه كردستان به دنبال توافق بنيصدر، مسعود رجوي و قاسملو مسأله جنگ تحتالشعاع منازعه داخلي قرار گرفت. يعني در تابستان 1360 جنگ به مدت چند ماه به فراموشي سپرده شد، اما در شهريور همان سال دوباره جنگ به عنوان مسأله اصلي نظام مطرح شد.
ما در اين دوره با آرايش جديد نيروها در سه قوه روبرو هستيم. برخي از مقامات، عزل و بركنار و عدهاي از مسؤولان مثل شهيد بهشتي به شهادت رسيدند و لاجرم ميبايست نيروهاي جديد جانشين عناصر قبلي ميشدند، يعني از مهر 1360 عملا ما با سه قوه با نيروهاي جديد روبرو بوديم. نيروهايي كه منشأ درگيرهاي داخلي بودند، به اپوزيسيون پيوستند. در حقيقت سال دوم جنگ، زماني شروع شد كه حكومت با يكسري افراد جديد در همه عرصه به نقشآفريني سياسي ميپرداخت. در بخش نظامي، همه فرماندهان عوض شده بودند. اين روند تا پيروزي خرمشهر (سال 61) ادامه پيدا ميكند. به عبارت ديگر ميتوان گفت، سال دوم جنگ، منسجمترين سال دوران سياست خارجي ايران است. يعني از يك طرف نيروهاي رزمنده ما در مرزها پيروزيهاي بسياري نصيبشان شد و از سوي ديگر، نيز در بين نيروهاي سياسي انسجام خوبي برقرار شد. طبعا اقبال عمومي مردم نيز در چنين وضعيتي فوقالعاده بالا است. ولي از آزادي خرمشهر به اين طرف، آرامآرام توجهات از جنگ، به مسايل پشت جبهه معطوف ميشود، به طوري كه از سال 62 و 63 زمزمههاي اختلاف ديگري شنيده ميشود.
در اين سالها ما با انتخابات مجلس و بحث تغيير در كابينه مواجه هستيم. اين مسأله باعث شد كه ما احساس خطر كنيم و بيم آن بود كه ادامه چنين روندي، باعث كاهش حضور بسيجيان و نيروهاي داوطلب در جبهه شود. البته ميبايست گفت كه مسأله ادامه جنگ، هنوز هم مسأله اول سياست خارجي ما بود و نيروهاي درون نظام در اين مورد متفقالقول بودند. اما در عرصه سياست داخلي، اختلاف بين مجلس و دولت به لحاظ سياسي و اقتصادي وجود داشت، اينكه به هر صورت چه گروههايي در مجلس باشند و چه گروههايي در دولت نقش ايفا كنند. منتهي اوج اين اختلافات به طرح بحث تعويض آقاي ميرحسين موسوي منجر شد. چالش بر سر تعيين نخستوزير، نيروهاي ما را به دو دسته تقسيم ميكرد؛ يكي جبهه سياست داخلي و يكي هم جنگ. چون نيروهاي اصلي جنگ عمدتا شامل بسيجيان ميشدند، ادامه اين تفكيك و دستهبندي به ضرر جنگ تمام ميشد. ما با اين وضعيت قادر به ادامه جنگ نبوديم. اينجا بود كه سپاه خدمت امام، پيشنهادي ارايه كرد، مبني بر اينكه امام در اين زمينه دخالت كنند و زمينه ادامه حضور ميرحسين موسوي را در كابينه بعدي به عنوان نخستوزير فراهم آورند، تا به اين صورت، اين منازعات پايان داده شود وگرنه شكلگيري و ادامه اين روند بر مسأله جنگ تأثير خواهد گذاشت و از سويي ديگر، اين تنشها باعث خواهد شد كه در سياست داخلي، نيز ما با تبعات و آثار منفي روبرو شويم. با دخالت امام اين مسأله تحت كنترل قرار گرفت. از اين به بعد بحث منازعات داخلي كاهش پيدا كرد و دوباره مسأله جنگ در صدر توجهات قرار گرفت.
بازتاب: بعد از تشكيل كابينه دوم ميرحسين موسوي، جريانهاي سياسي و عناصر شاخص آنها درخصوص ادامه يا توقف جنگ چه نظري داشتند. ميدانيم در جبهه فعل و انفعالاتي وجود داشت و در داخل عراق دست به عملياتي زده بوديم. آيا در مجلس افرادي بودند كه خواهان توقف جنگ باشند. بر اساس شنيدهها در كميسيونهاي برنامه و بودجه، امور دفاعي و سياست خارجي و اعضاي 27، 28 نفره آن افرادي نظير آقايان دعايي و روحاني پيشنهاد توقف جنگ را داشتند. آيا در كنار آنها، عناصر ديگر هم در مجلس بودند كه چنين نظراتي را مطرح كنند؟
رضايي:در اين دوره در مورد جنگ دو نظريه وجود داشت؛ يك نظر اين بود كه ما تا به دستاورد محكم و مطمئني به لحاظ بينالمللي نرسيديم، نميبايست جنگ را رها كنيم. بر اساس نظر دوم، ما شرايط آتشبس را بپذيريم و پس از آن دنبال اين باشيم كه در عرصه بينالمللي به حقوق خود دست يابيم. موافقان آتشبس ميگفتند كه ما نخست آتشبس برقرار كنيم، به دنبال آن مجامع جهاني به دعاوي ايران توجه خواهند داشت. اما برخي ديگر معتقد بودند كه آتشبس و توقف جنگ ميبايست، به طور همزمان صورت گيرد، چون مجامع بينالمللي قابل اعتماد نيستند. از كجا معلوم كه پس از پذيرش آتشبس، احقاق حقي صورت بگيرد و اساسا چه تضميني وجود دارد كه پس از يك فاصله چند ماهه يا چند ساله دوباره جنگ در وضعيتي كه ما اصلا آمادگي نداريم از سر گرفته نشود. گروهي كه معتقد بودند ابتدا آتشبس برقرار شود و آنگاه نسبت به احقاق حقوق در مجامع جهاني اقدام شود، هيچگاه نميتوانستند براي اثبات نظريه خود، مستندات محكمي ارايه دهد.
بازتاب: چهرههاي شاخص و مطرح اين دو جريان چه كساني بودند؟
رضايي: نظر دولت و امام يكي بود؛ يعني اعتقاد داشتند كه آتشبس و توقف جنگ ميبايست، در يك زمان صورت بگيرد. رئيسجمهور وقت و نيروهاي سپاهي نيز از همين نظريه پيروي ميكردند.
بازتاب: امام موافق انجام يك عمليات در بيرون از خاك ايران براي تحقق اهداف سياسي بودند؟
رضايي: امام يك ابهام داشت كه چرا ميخواهيم از مرزهاي بينالمللي عبور كنيم اما پس از شنيدن استدلالها گفتند، من يك هفته فكر ميكنم سپس پاسخ ميدهم. يك هفته بعد احمدآقا تماس گرفت و نظر موافق امام را اعلام كردند و در پي آن عمليات رمضان طراحي شد و هدف آن پيشروي نيروهاي ما تا كنار اروندرود بود تا قسمتي از خاك عراق در اختيار ما قرار بگيرد. بنابراين همه با استراتژي سياسي، پس از آزادسازي خرمشهر موافق بودند و ديگر استراتژي نظامي مطرح نبود. يعني عمليات رمضان تنها يك عمليات بود. در حالي كه در استراتژي نظامي يك عمليات طراحي نميكنند، بلكه تعداد زيادي عمليات طراحي ميكنند كه پيدرپي صورت ميگيرد تا برسند به هدف اصلي. اما در استراتژي سياسي عملياتها سلسلهوار نيست بلكه عمليات صورت ميگيرد تا از طريق ديپلماسي جنگ به پايان برسد. تا پيش از آزادسازي خرمشهر استراتژي نظامي مطرح بود تا همه سرزمينهاي ايران آزاد شود لذا 14 عمليات در تابستان سال 60 طراحي شد كه يكي پس از ديگري تا آزادسازي خرمشهر انجام شد اما پس از آزادي خرمشهر استراتژي ايران تغيير يافت و استراتژي سياسي به جاي نظامي انتخاب شد. ولي استراتژي سياسي هم كه با عمليات رمضان آغاز شده بود تا عمليات خيبر ادامه يافت ولي پيشرفتي نكرد.
بازتاب: چرا استراتژي سياسي شكست خورد؟
رضايي: ناكامي اين استراتژي دو بعد داشت.
1ـ صدام و نيروي مقابل با استراتژي سياسي تسليم نميشدند و آرايش، اراده و برنامه آنها را از اين طريق نميشد از بين برد.
2ـ ما در انجام عملياتها مشكلاتي داشتيم و مسايلي بود كه اجازه نميداد ما به موفقيت دست پيدا كنيم در بعد اول تلاش زيادي شد كه استراتژي سياسي تغيير يابد ولي مسؤولان سياسي كشور نپذيرفتند و ميگفتند كه امكانات و بودجه مورد نياز تغيير استراتژي را نداريم. لذا عملا استراتژي نظامي كه شعار آن جنگ جنگ تا سقوط صدام و رفع فتنه از عالم در شعار باقي ماند و دليل آن اين بود كه مسؤولان سياسي و اقتصادي ميگفتند ما قدرت برنامهريزي براي تحقق اين استراتژي را نداريم. در حالي ك اين استراتژي نظامي خواسته امام و رزمندگان بود. لذا تغيير اساسي در جنگ حاصل نشد و پس از اينكه فرماندهان از تصويب استراتژي نظامي نااميد شدند، تلاش شد كه استراتژي سياسي با همه نواقص آن به موفقيتهايي برسد لذا استراتژي سياسي ادامه پيدا كرد با اين تفاوت كه پاسدارها گفتند حال كه اجازه نميدهيد استراتژي نظامي طراحي و برنامهريزي شود، اجازه بدهيد سپاه جدا از ارتش عمل كند و تغييري در مديريت جبهه ايجاد شد. اين تغيير مديريت عمليات منجر به پيروزيهاي فاو، كربلاي 5 در شلمچه و حلبچه با مديريت سپاه شد و اين پيروزيها منجر به قطعنامه 598 شد.
بازتاب: پس شما مدعي هستيد با وجود اينكه شعار «جنگ جنگ تا سقوط صدام داده ميشد،ولي عملا راهي غير از اين طي ميشد؟
رضايي: بله؛ با اينكه استراتژي نظامي طرح شد ولي برنامهريزي نشد و در حد يك شعار باقي ماند. بر اساس استراتژي سياسي، آقاي هاشمي ميگفت، برويد فاو را بگيريد تا جنگ را تمام كنيم. در كربلاي 5 هم گفتند برويد شلمچه را بگيريد و به بصره نزديك شويد، ما جنگ را تمام ميكنيم. يعني ما هميشه عمليات ميكرديم براي پايان دادن به جنگ و جنگ عملا در 5 سال آخر روزمره شده بود. علت روزمرگي آن اين بود كه عملياتها در خدمت سياست قرار گرفته بود. يعني پس از آزادسازي خرمشهر سياست بود كه عملياتها را طراحي ميكرد. تنها زماني كه از سپاه خواستند طرحي را براي استراتژي نظامي بدهد در سالهاي پاياني جنگ بود كه ارتش عراق حملاتي را آغاز كرده بود و سپاه هم اعلام كرد كه براي تغيير استراتژي سياسي به نظامي بايد امكاناتي فراهم شود كه بتوان بغداد را فتح و جنگ را تمام كرد. وقتي اين نامه به آقاي هاشمي نوشته شد، ايشان نامه را پيش امام بردند و گفتند سپاه اين امكانات را ميخواهند و وزراي اقتصادي هم گفتهاند اين امكانات را نداريم. در حقيقت مشكلي كه بايد سياسيون حل ميكردند را به ميدان امام انداختن و نتيجه آن پذيرش قطعنامه 598 بود.
بازتاب: مردم حق دارند بدانند چرا پس از آزادسازي خرمشهر علمياتها تداوم پيدا ميكرد در حالي كه به تعبير شما در استراتژي سياسي تنها هدف پيروزي در يك عمليات براي پايان جنگ و استفاده از ابزار ديپلماسي بود. آيا اهداف هيچ يك از اين عملياتها تحقق نيافت تا جنگ بر اساس استراتژي سياسي پايان يابد؟ به عبارت ديگر چرا مرحله سياسي اين استراتژي هيچگاه به اجرا درنيامد تا جنگ تداوم پيدا نكند؟
رضايي: دو عامل در اينجا دخالت دارد يكي اينكه عراق و آمريكا و كشورهاي عربي و غربي دست ايران را خوانده بودند و لذا در مواجهه با سياستمداران ما ميدانستند كه قضيه چيست، هرچند اما ميگفت ما جنگ را تفا رفع فتنه ادامه ميدهيم اما آنها ميدانستند اين حرف امام و رزمندههاست كه در حد يك يك شعار است. آنچه كه آنها در عمل ميديدند «جنگ جنگ تا يك عمليات» بود.
بازتاب: يعني دشمن ميدانست جنگ جنگ تا پيروزي مطرح نيست بلكه جنگ جنگ تا يك پيروزي هدف است.
رضايي: بله، دنيا دست سياستمداران ايران را خوانده بود. با اينكه سياستمداران هم شعار امام را تكرار ميكردند اما دنيا با شعارها كار ندارد. حرفهاي پشت صحنه سياست و رفتار سياستمداران ملاك است. خيلي زود دنيا متوجه شد كه ايران جنگ جنگ تا يك پيروزي را ميخواهد. مسأله ديگر اينكه ديپلماسي ايران نميـوانست از همان موفقيتهاي نظامي استفاده كند و مديريت ديپلماسي بايد بسيار قويتر عمل ميكرد. ضمن اينكه واقعيت اين است كه ما در دنيا يار زيادي نداشتيم يعني ما اتحادهاي سياسي جدي در دنيا نداشتيم كه بتوانيم از آراي آنها در سازمان ملل استفاده كنيم.

بازتاب: آيا پذيرش قطعنامه به علت نبود امكان ادامه عملياتها بود يا به خاطر تغيير استراتژي؟
رضايي: تا پيش از قطعنامه تنها پيشنهادي كه به ايران شد آتشبس بود؛ آتشبس هم يعني جنگ نيمهتمام.
بازتاب: يعني طرفين در هر نقطهاي هستند بمانند و مذاكره كنند.
رضايي: بله، مذاكرات ميتوانست 30 تا 40 سال ادامه يابد و در اين مدت ايران و عراق آماده آغاز جنگ باشند. اين يك گزينه بود. گزينه ديگر اين بود كه ايران استراتژي سياسي را در پيش بگيرد يعني در پي يك عمليات به صلح دست يابد. گزينه سوم اين بود كه ايران با استراتژي نظامي تا سقوط صدام حركت كند كه يا به سقوط صدام منجر ميشد يا دستيابي به يك پيروزي بزرگ.
در حقيقت اين گزينه پس از آزادسازي خرمشهر پيش روي ايران بود. آن چيزي كه به آن عمل شد استراتژي دوم بود يعني انجام يك عمليات براي كسب امتيازات سياسي. اين عملياتها منجر شد كه ايران بتواند 598 را از دنيا بگيرد. در 598 براي نخستين بار پيشنهاد صلح و يك سري امتيازات به ايران داده شد. از جمله بازگشت به مرزهاي بينالملل. تعيين و پرداخت خسارت، كميته تعيين متجاوز كه از دستاوردهاي قرارداد 598 است و در آن حداقل امتيازاتي به ايران داده شد.
بازتاب: هرچند اهداف ايدهآل استراتژي سياسي و نظامي در 598 تأمين نشد؟
رضايي: بله اين با آنچه كه امام و رزمندهها ميخواستند خيلي فاصله داشت ولي در مقام پيروزي براي يك كشور جهان سوم بود. البته به خاطر ابهامات و دوپهلو بودن برخي كلمات 598 چند ماهي در پذيرش آن تأخير افتاد.
بازتاب: آقاي هاشمي پذيرش قطعنامه را به چند دليل مربوط كردهاند؛ يكي خستگي نيروهاي نظامي، ديگري نامه وزراي اقتصاد و رئيس بانك مركزي مبني بر ناتواني تأمين هزينههاي جنگي و سوم نامه شما به عنوان فرمانده سپاه مبني بر ضرورت تأمين تداكارت براي ادامه جنگ و سه سال وقت براي بازسازي نيروها. البته آقاي هاشمي گفتهاند مردم حاضر بودند اگر امام ميخواست رياضت بكشند ولي نامه آقاي رضايي پذيرش قطعنامه را قطعي كرد؟ در حالي كه شما در مطالبي كه گفتيد، نگارش اين نامه را با تغيير استراتژيها مربوط دانستيد نه پذيرش قطعنامه 598.
رضايي: به هر حال نميدانم برداشت آقاي هاشمي چه بوده است اما اين بحث معروفي بين فرماندهان و آقاي هاشمي بود. فرماندهان به ويژه پس از عمليات خيبر ميگفتند اين استراتژي سياسي نتيجهاي ندارد و اجازه بدهيد برنامهاي براي استراتژي نظامي تهيه و جنگ را تمام كنيم. هيچگاه مسؤولان سياسي و آقاي هاشمي اين را نپذيرفتند. يك روز آقاي هاشمي گفتند ما حتي نميتوانيم بند پوتين سربازان و بسيجيها را فراهم كنيم. اين تعبير بيانگر اين بود كه هيچگاه به استراتژي نظامي فرماندهان نظامي توجهي نشد و هميشه ميگفتند توان اقتصادي حمايت از اين استراتژي را نداريم و اقتصاد كشور تحمل اين استراتژي را ندارد.
و بعد از عمليات رمضان هميشه پيشنهادات فرماندهان را اگرچه براي انجام يك عمليات ميپذيرفتند ولي براي پايان دادن به جنگ رد ميكردند. تنها موقعي كه راضي شدند، در اواخر جنگ بود؛ زماني كه ديدند استراتژي سياسي با شكست مواجه شده است ولو 598 هم دستاورد عمليات فاو و كربلاي 5 بود. ولي آنها احساس ميكردند همين 598 هم عملي نباشد. در اين موقع از ما پرسيدند براي پايان دادن جنگ چه ميخواهيد. آن زمان سپاه نامهاي را براي آقاي هاشمي ـ نه امام ـ تنظيم كرد زيرا امكانات كشور در اختيار مسؤولان سياسي كشور بود. در اين نامه براي پيروزي در جنگ امكاناتي خواسته شده بود. آقاي هاشمي هم اين نامه هم چند نامه ديگر از جمله آقاي خاتمي وزير ارشاد وقت، نامه ميرحسين موسوي به عنوان مسؤول دولت، و نامه فرماندهان ارتش را با هم خدمت امام برد گفته بود كه نظميان اين گونه ميگويند و مسؤولان سياسي و اقتصادي هم ميگويند پول نداريم. شما تكليف را روشن كنيد و امام هم با پذيرش قطعنامه موافقت كردند. اين مسايل بسيار مهم است و شايد مهمترين مقطع انقلاب است كه بايد درك و تحليل شود تا ما را با برخي مواضع امام و رزمندگان آشنا ميكند، زيرا امام از اول با جنگ مخالف بودند و در تمام دوران جنگ هم صادقانه با مردم سخن گفتند و از رزمندگان حمايت كردند.
بازتاب: در مقطع پايان يافتن جنگ، تحليل سياسي امثال جنابعالي چقدر مؤثر بوده است؟
رضايي: در حقيقت، يكي از دلايلي كه حضرت امام در مورد پايان جنگ تصميم گرفتند، نامهاي بود كه من به آقاي هاشمي نوشته بودم. البته من هيچگاه به امام نامه ننوشته بودم. دليلش هم آن بود كه من آن منابع و تجهيزاتي را كه تقاضا كرده بودم، از امام نبود، چون ميدانستم كشور ميتواند تقاضاي ما را جبران كند. به همين دليل، به امام نامه ننوشتم، بلكه به خود مسئولان نوشتم، چراكه آنان مسئول تأمين مايحتاج جنگ بودند؛ نامه من و آقاي خاتمي كه آن موقع وزير ارشاد بود و صحبتهاي آقاي ميرحسين كه نخستوزير بود و نامههاي فرماندهان ارتش، اينها در تصميمگيري امام در اينكه قطعنامه 598 را بپذيرند، مؤثر بود.
بازتاب: پيشنهاد شما از چه منظري بود؛ يعني آيا پيشنهاد پايان جنگ را به حضرت امام داده بوديد؟
رضايي: نه. من در نامهام نوشته بودم كه ما جنگ را نبايد براي يك عمليات برنامهريزي كنيم، چرا كه با اين كار، جنگ به پايان نميرسد. ما بايد استراتژي داشته باشيم و يك مجموعه عملياتها را برنامهريزي كنيم و براي پنج سال آينده برنامه داشته باشيم. بعد آمدم برنامهاي را كه براي اين پنج سال ميخواهيم، نوشتم و در حدود چهار و نيم ميليارد دلار نيز پيشبيني ارزي كرده بوديم ميبايست كه طي پنج سال به ما بدهند. این مبلغ با توجه به درآمد 10 ميليارد دلاري کشور در سال 1366، کمتر از 20 درصد درآمد ما در پنج سال محسوب ميشد در حالي که صدام پند برابر اين درصد را به ارتشش تزريق ميکرد. با اين كار يك برنامهريزي درازمدت كرده بوديم كه جنگ را با پيروزي قطعي به پايان ببريم. قبلا گفته بوديم كه حتي اگر همه امكانات را هم به ما ندهيد، ما بالاخره ميتوانيم در جنگ پيروز شويم، ولي خسارت اين پيروزي بالاست و در حقيقت، آن نامهاي كه من نوشته بودم، ارائه يك برنامه بلندمدت براي جنگ بود.
بازتاب: بقيه نامهها هم چنين ماهيتي داشت كه حضرت امام به جمعبندي خاصي برسند يا درواقع، پيشنهاد صلح يا پايان جنگ و پذيرش قطعنامه هم در بين اين پيشنهادها وجود داشت؟
رضايي: نه، بيشتر نامهها از جنبه ديگري بود. مثلا نامه آقاي خاتمي، حكايت از آن داشت كه بسيجيها و مردم به جبهه نميروند و ما در جبهه نيرو كم داريم. صحبت آقاي ميرحسين درباره اين بود كه اقتصاد كشور نميتواند جنگ را تحمل كند. نامه فرماندهان ارتش را يادم نيست چه بود. لذا امام، مجموعه اين نامهها را كه كنار هم گذاشته، به نتيجه رسيده بودند كه اينطور باشد. البته پيشنهاد صلح را خود شوراي عالي دفاع به امام داد. مسئولان سياسي رفته بودند خدمت امام و حتي قبل از اينكه امام صلح را بپذيرد، به امام گفته بودند كه شما اگر معذوريت در پذيرش صلح داريد، مثلا ما صلح را ميپذيريم، بعد كه پذيرفتيم، شما ما را كنار بگذاريد و بگوييد اينها بدون اجازه من اين كار را كردند، ولي حالا چون اين كار را كردند، من هم قبول دارم. حتي آقاي اردبيلي ميگفت كه آنجا برخي دوستان پيش امام گريه كرده بودند كه ارتش عراق آمده و ممكن است بيايد خرمآباد و آنجا را بگيرد و بيايد داخل عمق ايران و امام مقاومت ميكرد. اين جلسهاي بود كه سياسيون با امام داشتند. بعد امام فرموده بودند كه نه، چرا شما بپذيريد. من اگر قرار شد، خودم ميپذيرم. يعني بعد از اينكه امام اين را به سياسيون گفتند، امام نامهاي نوشت به سران كشور و پذيرش صلح را خودشان تقبل كردند.
بازتاب: نظر امام در مورد اين نامه چه بود؟
رضايي: هر وقت از امام تجهيزات ميخواستيم به مسئولان دستور ميدانند كه اين تجهيزات تامين شود اما مسئولان اقتصادي كشور نميتوانستند مبلغ مورد نظر را تامين كنند.