م.ف
يكي از قديميترين ستونهايي كه در بيشتر نشريات اجتماعي و خانوادگي و جوانان و... (رويم به ديوار: زرد!) وجود داشته و همچنان وجود دارد، بخش «سنگ صبور» است. ستون «سنگ صبور»، معمولا توسط يك كارشناس كه بيشتر مواقع خانم يا آقاي دكتر است، اداره ميشود و كارش پاسخ دادن به سؤالات، صدور ارشادات، بعضا ارائه راهحلهاي كلي و دقيق براي ريشهدارترين معضلات بشري مثل يأس و نااميدي و شكست در عشق و ورشكستگي، مادرشوهر بدجنس و... است. ستون «سنگ صبور» كه در برخي نشريات با نامهاي ديگر هم عرضه ميشود، يكي از باهويتترين و مفيدترين ستونهاي عالم ژورناليسم است كه اتفاقا تأسيس آن هم زحمت زيادي ندارد:
مواد لازم:
1ـ يك نفر آدم بيكار، ملقب به «كارشناس» كه عاشق دريافت نامه از خوانندگان است و بسته به نياز نشريه، ميتواند از نيم تا پنجاه صفحه پاسخ صادر كند. در اغلب موارد، اين كارشناس خانم دكتري است كه هرچند لحنش مردانه و حرفهايش بوي شوتي و بيسوادي ميدهد، ولي به هر حال، «دكتر» است!
2ـ تعدادي نامه از آدمهاي ناشناس كه يا موجودند و يا توسط ذهن «كارشناس سنگ صبور» ساخته ميشوند. نامهها بايد حاوي معضلاتي باشند كه جناب دكتر، متخصص حل آنهاست و ضمنا خوانندههايي در سن و سال 16 تا 26 سال مجرد را جذب كند.
فايدههاي ستون «سنگ صبور» براي نشريه يا رسانه هم بسيارند. از جمله:
1ـ فضاي خالي را پر ميكند.
2ـ ارتباط خوانندهها با نشريه را تقويت ميكند يا با ساختن نامههاي خيالي و پاسخ به آنها، اينگونه وانمود ميشود!
3ـ به خانم دكتر و همكارانش اجازه ميدهد تا در قالب پاسخ، حرف دلِ خودشان را بزنند.
4ـ يك آدم بيكار (جناب دكتر كارشناس) را از گرسنگي نجات ميدهد!
از اين رو، شديدا به يك «سنگ صبور» در «بازتاب» احساس نياز ميشد كه با دعوت ما از سركار خانم دكتر ملينا فوفولتپيشه، به اين نياز، جامه عمل پوشانده شد. از اين پس، همه اقشار جامعه، از جمله دختران در خانه مانده، مردان چندزنه، كودكان فراري، سياستمداران ناكام، وكلاي بدنام، روزنامهنگاران بيخانه، نظريهپردازان پرچانه، اصناف، بازاريان و... ميتوانند، مشكلات حلناشدني خود را با ايشان در ميان بگذارند تا ايشان بتوانند به كار خودشان ادامه دهند. در غير اين صورت، ما هم مجبور ميشويم تا همانند همكارانمان در نشريات زرد، هي نامه از خودمان دربياوريم و بدهيم ايشان تا جواب بدهند.
به عنوان دشت اول، چند پيام از بايگاني را به خانم دكتر داديم؛
دلم آزادي ميخواهد
پرستو: «سلام. من پرستو، دختري 24 ساله هستم و اين روزها خيلي غمگين ميباشم. اشكهايم آخر مبدل به يك رودخانه خيلي بزرگ خواهد شد كه من با قايقي از عشق روي آنها خواهم پيمود، قلبم پاره پاره شده و پرندههاي احساس را احساس ميكنم كه يك نفر روي مايكروفر گذاشته است... .
من عاشق آن هستم كه بروم ورزشگاه آزادي و فوتبال نگاه كنم، ولي هر بار اجازه نميدهند و من هر روز سرخوردهتر ميشوم. تنها راهي كه به خاطرم رسيده، اين است كه داشتن يك ورزشگاه آزادي را به عنوان شرط ازدواج مطرح كنم، ولي مادرم ميگويد: كي مياد تو رو بگيره پيزوري، كه شرط هم گذاشتي! به من بگوييد چكار كنم؟»
سنگ صبور بازتاب: «سلام به روي ماه تو دختر پراحساسم. نامهات واقعا تأثيرگذار بود و اشكهاي من هم وقتي كه نامهات را ميخواندم، چون آبشاري از گونههايم سرازير بودند. دختر عزيزم، من واقعا محروميت عظيمي را كه تو دچارش هستي، درك ميكنم، اما اميدوار باش و بدان كه آدمهاي بزرگ، به هر چيزي كه دلشان بخواهد ميرسند، حتي اگر آن چيز شوهري با يك ورزشگاه آزادي باشد! فعلا تا آنموقع غذاهاي مقوي بخور تا تقويت شوي و از پيزوريّت دربياي. ضمنا محض احتياط، مايكروفر خانهتان را هم از برق بكش!».
ميخواهم بروم آمريكا
طلعت رويايي: «من خيلي دلم ميخواهد بروم آمريكا، ولي نه پول كافي دارم و نه امكاناتش را. دانشگاه هم نرفتهام و تنها شغلي كه تا به حال داشتهام، كار در يك دفتر تبليغاتي بوده است. سابقه سياسي هم ندارم، اما يك بار به يك دليلي چند ماهي زندان بودم... خلاصه كه دوستانم ميگويند: مگر خوابِ آمريكا را ببينم. اما من هر شب خوابِ آمريكا را با برج ايفل ميبينم و خواب ديدن ديگر برايم كفايت نميكند. ميخواهم خودم را بكشم».
سنگ صبور: «طلعت جان، به حرفهاي نااميدكننده اطرافيانت گوش نكن و هميشه اميدوار باش و بدان كه آدم اميدوار به هر چيزي كه قرار باشد برسد، ميرسد. من، خودم خانمي را ميشناختم كه دقيقا شرايط تو را داشت و حتي اسمش هم رويا بود، اما اميدش را از دست نداد و الان چند وقتي است كه در آمريكا «طلوع» كرده! سعي كن از دانش «مهندسي تخيل»، كمك بگيري و اگر برايت مسئلهاي نيست، چند داستان وحشتناك در مورد تجاوز به خودت در زندانهاي رژيم بسازي. بعد به يكي از NGOهاي مدافع حقوق زنان، آويزان و از كشور خارج شو. بعد از آنجا داستانهايت را بگو و ديگر كاريت نباشه!
ضمنا براي من يكي قپّي نيا، من كه ميدانم اين «خودكشي ميكنم» ها، فقط براي جلب توجه و حس ترحم است!».
مادرم با ازدواج ما مخالف است
پارسا: «من خيلي با دخترخالهام دوست هستم و دلم ميخواهد، با اون عروسي كنم. اون هم با من دوست هست و هميشه با هم بازي ميكنيم. چند وقت پيش، به مامانم گفتم كه مهسا را براي من عروس كند و او خيلي خوشحال شد و گفت كه اگر امتحانهام را بيست بشوم، مهسا را از خالهام براي من ميگيرد. حالا مامان زير قولش زده و رفته براي من دوچرخه خريده است. مامان را دوست ندارم. پارسا. كلاس دوم از كوچه بنبست».
سنگ صبور: «پارساي عزيزم. يادت باشد كه آدم بايد هميشه مامانش را دوست داشته باشد. ضمنا دوچرخه هم خيلي خوب است و هر چيزي، مراحلي دارد. تو الان بايد خوب دوچرخهسواري را ياد بگيري و بعدش موتورسوار خوبي بشوي و بعد گواهينامه پايه 2 و بعد پايه 1 را بگيري... . ازدواج با مهسا، بعد از همه اين مراحل است! يادت باشد كه «آسياب به نوبت» است. حيف كه تو يادت نميآيد و سنت خيلي كم است، ولي من و مامانت ديدهايم، آدمهايي كه يك دفعه به چيزي ميرسند، چطوري به ضرر خودشان تمام ميشود. كاش تو قبل از سال 76 به دنيا آمده بودي!».
ميترسم شوهرم برايم هوو بياورد
خانم ك، خانهدار: «من خيلي مهربان ميباشم، ولي از شما چه پنهان كه اين شبها از حسادت خوابم نميبرد. شوهرم كه توي كار فروش گوشي موبايل بود و هميشه ميگفت، دارد ورشكست ميشود، جديدا خيلي پولدار شده است و من ميترسم كه خداي ناكرده خلافكار شده باشد، اين زياد مهم نيست، اما چيزي كه من را خيلي آتش ميزند، اين است كه نكند برود و زن ديگري بگيرد. ضمنا من همسر سوم كمالآقا هستم. چه كار كنم؟»
سنگ صبور: «خواهر خوبم، واقعا تو را درك ميكنم و اميدوام با راهنماييهاي من مشكلت حل شود. اول اينكه هميشه اميدوار باش و بدان كه آدمهاي اميدوار، ميتوانند دنيا را بسازند و اي بسا كه بتوانند شوهر خودشان را هم بسازند.
دوم آنكه، خوشبختانه به احتمال زياد، شوهر شما خلافكار نيست و پولدار شدنش به خاطر اين است كه دولت تعرفه گوشيهاي همراه را 55 درصد گران كرده و شوهر شما هم از آن گوشيفروشهاي خوششانسي بوده كه يكشبه چند ميليون كاسبي كردهاند.
سوم، بهت تبريك ميگويم كه توانستهاي يك مرد دوزنه را به سوي خودت جذب كني. اين نشان ميدهد كه تو از ارادهاي قوي برخورداري. قدر خودت را بدان، اما در عين حال در جريان باش كه زناني كه ارادهشان مثل تو قوي است، كم نيستند.
چهارم، با تجربهاي كه من دارم، تا حالا حتما كمال آقا زن چهارمش را هم گرفته. از اين به بعد، ميتواني شبها آسوده بخوابي!»
دوستدار همه شما، سنگ صبور بازتاب