به گزارش ايسنا، آقاي رحيمي، رئيس ديوان محاسبات كشور، در حضور رئيس جمهور رسما اظهار داشت، يكي از شهروندان بصراي سوريه به ايشان گفته است كه «من معتقدم اگر بنا بود بعد از پيامبر، پيامبري بيايد، آن احمدينژاد بود».
از آنجايي كه اين خبر، بلافاصله در گستره وسيعي منتشر شد و برخي از افراد مسئلهدار، با توجه به سابقه آقاي رحيمي در زمان استانداري كردستان و با اشاره به شايعاتي مربوط به آنكه در زمان استانداري ايشان صندوقهاي رأيگيري رياستجمهوري در دوم خرداد، همگي پر از برگههاي عجيب و غريب بودند و... اين اظهارنظر را مشكوك دانستند.
در همين راستا و براي اثبات سخنان آقاي رحيمي، خبرنگار «واحد ادعاي نبوتسنجي» بازتاب، بلافاصله به محل اعزام شد تا ضمن يافتن گوينده آن سخن، با وي مصاحبه كند.
ساعاتي پيش، خبرنگار «بازتاب»، ضمن تماس با دفتر سايت، ضمن تأييد وجود اين شخص، گفتوگوي خيالي خود با وي را مخابره كرد كه در پي ميآيد:
بصرا ـ سوريه ـ خبرنگار واحد «ادعاي نبوت سنجي» بازتاب.
خبرنگار «بازتاب» ـ سؤال: با سلام، آيا شما همان شخصي هستيد كه با آقاي رحيمي صحبت كرديد؟
مرد سوري ـ جواب: آقاي رحيمي ديگه كيه؟
خبرنگار: آقاي رحيمي، رئيس ديوان محاسبات كشورِ ايران هستند.
مرد سوري: اينهايي كه گفتي نميدانم چيست، ولي چند نفر ايراني اينجا آمدند و با هم اختلاط كرديم.
خبرنگار: چه گفتيد با هم؟
مرد سوري: خيلي حرف زديم. آنها زيتون و قهوه خوب ميخواستند، من هم گفتم كه بروند از «ابوسعدون» بخرند. بعد آنها به من گفتند، نظرم راجع به ايران چيه. من هم گفتم: يك بار پسته ايراني خوردم و خيلي خوشم آمد.
خبرنگار: ديگر چه گفتيد؟
مرد سوري: آنوقت من از شغل آنها پرسيدم. آخه چند تا انگشتر خيلي خوشگل به انگشت داشتند و دايم تسبيح ميچرخاندند، من هم فكر كردم توي كار انگشتر و تسبيح هستند و شايد هم بتوانم معاملهشان را با «سعيدبن كلاش»، جوش بدهم و چار لير كاسبي كنم، اما آنان گفتند: شغلشان چيز ديگري است.
خبرنگار: خب بعد چي شد؟
مرد سوري: بعد من خيلي دمغ شدم و ميخواستم بروم، اما يكي از آنان گفت: اينجا چاي يا بستني يا نوشابه به همه نميرسد؟ من هم گفتم: خرج دارد. آنها هم گفتند: پايهايم. بعد من گفتم: پايه لازم ندارم. آنوقت يكيشان به من تسبيح خودش را داد و گفت: حالا بپر دو تا چايي با سه تا بستني بخر بيار. البته پول هم داد.
خبرنگار: شما چه كار كرديد؟
مرد سوري: رفتم از «ابوبارِد» اينها را خريدم. «ابوبارد» كه تسبيح را در دستِ من ديد، گفت: اين «شاه مقصود» است و از كجا آوردهاي؟ من هم ماجرا را گفتم. «ابوبارد» گفت: حواست باشد «ابوتيغانه»، كه اينا آدم حسابياند. من هم حواسم را جمع كردم.
خبرنگار: چطوري حواستان را جمع كرديد؟
مرد سوري: نميتوانم اسرارِ كار و كاسبيام را همينجوري به شما بگويم. خرج دارد! ايني كه دستته را لازم داري؟
خبرنگار: اينكه ضبطصوته.
مرد سوري: خب پس من هم كار دارم، خداحافظ.
خبرنگار: صبر كن حالا...زعفران لازم نداري؟
مرد سوري: ها... خوبه... .
خبرنگار: بعد چي شد؟
مرد سوري: بعدش نشستيم به اختلاط كردن. آنها گفتند: نظر من نسبت به يك آقايي چيست؟ من هم گفتم: هرچي شما بفرماييد. اسمِ آن آقاهه الان يادم نيست؛ ابواحمد، حمدينزي، ابوحامد... .
خبرنگار: احمدينژاد؟
مرد سوري: ها... همينكه شما گفتيد. آنها گفتند كه اين آقا، خيلي خوب و عادل و رئوف و خوشتيپ و زرنگ است.
خبرنگار: شما چي گفتيد؟
مرد سوري: من هم گفتم كه آن آقا را ميشناسم و گفتم كه خيلي اينجا معروف است و همه ما ميدانيم كه آقاي ابواحمدي... .
خبرنگار: احمدينژاد... .
مرد سوري: بله... همهمان ميدانيم كه آقاي احمدينژاد خيلي زرنگ و مهربان و خوشتيپ و با شهامت و باوقار و از اين حرفهاست. خيلي خوششان آمده بود كه ما آن آقا را دوست داريم. حتي گفتم، الهي من قربان قد و بالاي رعنايش بروم كه خنديدند و من فهميدم، خيلي حرفِ خوبي زدهام كه اينقدر خوششان آمده است.
خبرنگار: بعد چي شد؟
مرد سوري: بعد يكيشان ته پياله بستنياش را ليس زد و گفت: خيلي خوب بوده و باز هم بروم بستني بخرم.
خبرنگار: نه منظورم اين است كه شما چه كار كرديد و چي گفتيد؟
مرد سوري: من گفتم پاهايم درد ميكند و بعد پرسيدم كه آن انگشتر عقيقي كه دستِ آن آقاست لازم دارد و...
خبرنگار: نه بابا جان... منظورم اين است كه راجع به آقاي احمدينژاد چي گفتند؟
مرد سوري: آها... در آن مورد همهاش يك آقايي كه فكر كنم، اسمش «ابورحيم» بود، هي از من سؤال ميكرد و من هم هر چيزي كه دوست داشت، بهش ميگفتم، خصوصا در مورد ابواحمد خيلي چيزها گفتم.
خبرنگار: يعني همانطور كه آقاي رحيمي گفته، شما ايشان را مورد «نوازش» قرار داديد، ولي احمدينژاد را مورد «ستايش»؟
مرد سوري: من اين حرفها را نميفهمم. فقط آنها بعدش گفتند كه كمي مشت و مالشان بدهم تا خستگي راه از تنشان در برود؛ «نوازش»، همان مشت و مال است؟
خبرنگار: آيا شما به ايشان به خاطر كارهاي آقاي احمدينژاد هديه داديد؟
مرد سوري: والله همهاش آنها به ما هديه دادند، ولي ما حرفهاي قشنگ قشنگ و خوب خوب خيلي تحويلشان داديم. آنها هم خيلي خوششان آمد.
خبرنگار: مگر به غير از شما كس ديگري هم بود؟
مرد سوري: ها بله.. بعد كه همولايتيها فهميدند، اينها سر كيسهشان شل است، همه جمع شدند و هي حرفهاي قشنگ قشنگ زدند.
خبرنگار: چه كسي به ايشان گفت كه «اگر بنا بود پس از پيامبر، پيامبري بيايد، آن احمدينژاد بود»؟!
مرد سوري: استغفرالله، خدا به سر شاهده، ما ديگه از اين حرفها بلد نيستيم؛ يعني بلد كه هستيم، ولي واسه مال و منالِ اين دنيا، از آخرتمان خرج نميكنيم. الهي من كور بشوم اگر همچين چرندي گفته باشم. همولايتيها هم نگفتهاند.
خبرنگار: يعني آقاي رحيمي... ؟!
مرد سوري: نه آقا... بعيده كه همچين آدم دست و دل بازي، حرف الكي بزنه.
خبرنگار: پس چي؟
مرد سوري: شايد «ابوالبلاهه» گفته باشد.
خبرنگار: ميتوانم ايشان را ببينم؟
مرد سوري: نه... .
خبرنگار: چرا؟
مرد سوري: آخر اين اواخر حالش خيلي بد شده بود، بردنش دارالمجانين حَلَب. استغفرالله، اين روزهاي آخر ادعاي خدايي هم ميكرد! راستي گفتي چقدر زعفران همراهت آوردهاي؟
خبرنگار: ابوالبلاهه هم آقاي رحيمي و هيأت همراهش را ديده بود؟
مرد سوري: ها بله... همه آمده بودند تماشا! زعفرانهايت خراب نشوند!
خبرنگار: الان ميروم از توي ساكم ميآورم. پس ابوالبلاهه اين حرف را زده بود؟
مرد سوري: من كه مطمئن نيستم، اما يك همچو حرفهايي فقط از او برميآيد. بعدش هم كه آنها رفتند، خيلي از ابورحيم تعريف ميكرد.
خبرنگار: چي ميگفت؟
مرد سوري: ميگفت، اين ابورحيم خيلي آدم خوبي است. بايد مواظبش بود...!