به برکت جنجال غرب عليه برنامه هستهاي ايران، آژانس بينالمللي انرژي اتمي و مديرکل آن امروزه يکي از مشهورترين و خبر سازترين موضوعات بينالمللي هستند. با جستجوي اين موضوع در اينترنت صدها صفحه خبر و مقاله متنوع به زبانهاي مختلف در دسترس قرار ميگيرد. البته صدها و يا بهتر بگوييم هزاران مقالهاي که به زبانهاي مختلف در اين رابطه وجود دارد قرار نيست از حقانيت برنامه صلح آميز ايران و از استانداردهاي دوگانه و برخورد تبعيضآميز آمريکا در مورد ايران، هند و اسرائيل سخن بگويند تنها دو يا سه درصد حاضرند به بيان حقايق بپردازند و بديهي است که بقيه به دنبال اين هستند که به جهانيان بقبولانند ايران به دنبال سلاح اتمي و ناامن کردن صلح بينالمللي است و اينجا است که کار ايران مشکل ميشود يکي از دهها مورد مطلب در اين خصوص را ميتوان در رسانههاي غربي و از جمله در روزنامه «هاآرتص» مورخ 10/3/2006 ديد که در گزارش خود به نقل از مقامات اطلاعاتي آمريکا، ايران را متهم نموده که بطور جدي راهکارهاي سري را براي ساخت بمب اتم و نابودي اسرائيل دنبال ميکند. برنامههايي که هيچگاه آنها را براي آژانس بر ملا نکرده است.
برخي رسانههاي گروهي کشورهاي عربي نيز همسو با رسانههاي گروهي غرب، پرونده ايران را بطور روزانه و با جديت و حساسيت دنبال ميکنند در حالي که در آنسوي جهان کشورهايي مانند کوبا و ونزوئلا در همسايگي دشمن قدارشان جرأت ميکنند از برنامههاي هستهاي ايران حمايت نمايند. در خاورميانه رسانههاي کشورهاي عربي مسلمان با احتياط و در واقع سياست به نعل و به ميخ را دنبال ميکنند. در ميان روزنامههاي عربي بيشتر از همه الشرق الاوسط، السياسه کويت والاتحاد امارات مقالاتي عليه برنامه هستهاي ايران منتشر مينمايند و اين هفته جنجاليترين اخبار و تحولات در اين خصوص جريان داشت.
مؤسسه «اينترپرايز» مبتکر طرح خاورميانه بزرگ و طراح حمله به عراق و افغانستان که طرحها و توصيههاي آن به مفهوم بخشنامه براي کارگزاران کاخ سفيد و وزارت خارجه آمريکا ميباشد اين هفته در برنامهاي که از تلويزيون VOA پخش شد در خصوص نحوه تعامل با ايران اين جمعبندي را ارائه نمود که ايران از 26 سال قبل تا کنون جنگ اعلام نشدهاي را عليه آمريکا شروع کرده و حال که اجماع بينالمللي براي انزواي ايران وجود دارد، نوبت آمريکا است که پاسخ آن را به طور عملي و قاطع بدهد. در اين راستا 4 مدل برخورد با ايران ارائه شد:
1ـ بهره گيري از مدل برخورد با صدام حسين 2ـ مدل برخورد با يوگسلاوي سابق 3ـ مدل برخورد با اتحاد جماهير شوروي 4ـ مدل انقلاب نارنجي مثل گرجستان و اوکراين.
البته وجه مشترک همه اين مدلها تحريم است. در اين طرحها موضوع تحريم و کنترل و بازرسي تنگه هرمز و بنادر دبي نيز در دستور کار قرار دارد.
يکي از پيشنهاد دهندگان مدل برخورد نارنجي با ايران، «مايکل لدين» بود. او قبلا نيز به طور مبسوط از طرح خود دفاع نموده است. او نظريات موافقان استفاده از مدل افغانستان و عراق را در مورد ايران رد نموده و معتقد است که استفاده از برگ اقليتهاي قومي و زباني که در مدل عراق و افغانستان مورد استفاده قرار گرفت در ايران کارايي ندارد.
موافقان مدل افغانستان و عراق بر عکس لدين معتقدند که در اين مدل، آمريکا و انگليس ميتوانند با پشتيباني از آشوبهاي قومي در بلوچستان، کردستان و آذربايجان و بويژه در خوزستان را تحت نام «عربستان» و يا «اهواز» تحت الحمايه خود قرار دهد و اقتصاد وابسته به نفت کشور ايران را در دست خود بگيرند. سپس آنها از خوزستان به عنوان «گروگان اقتصادي» استفاده کرده و خواستههاي خود را به تهران تحميل نمايند.
به نظر آنها کليد آينده ايران در جنوب غربي ايران، خوزستان است. خوزستاني که داراي مناطق نفت خيز، هويت قومي و مذهبي مشترک با عراق و در مجاورت آمريکاست. نيروهاي انگليس هم مشتاقانه در انتظار فرصتي هستند تا انتقام خود را بگيرند. نخستين گامهاي تجاوز، اشغال خوزستان نفت خيز، بدست گرفتن امنيت تنگه ي حساس هرمز، قطع کردن سوخت ارتش ايران و وادارکردن ايران به مصرف سوختي که در ذخيره دارد خواهد بود.
اما مايکل لدين معتقد است: درست است که خوزستان دشت وسيع و همواري است و ارتش آمريکا به راحتي ميتواند خوزستان را اشغال کند و منابع نفتي، منابع عظيم آب و قابليتهاي توليد برق ايران را تحت کنترل خود در آورد. اما در نظر بگيريد که صدام حسين قبلا از کارت قوميتها استفاده کرد و خوزستان را تصرف کرد اما همان عربهاي هم زبان او به مبارزه با ارتش عربي عراق برخواستند و ارتش به اصطلاح سردار عرب و نگهبان دروازههاي شرقي عربيت را از خوزستان بيرون کردند. همچنين در نظر بگيريد که وسعت خاک ايران تقريباً چهاربرابر خاک عراق و جمعيت ايران سه برابر جمعيت عراق است. در ضمن ايران از عراق کوهستاني تر است و ديواره عظيم زنجيره دراز و مرتفع البرز و زاگرس براي جنگهاي چريکي ايدهآل است.
از سوي ديگر، مدل عراق مدل موفقي نبود و هزاران کشته براي متحدين باقي گذاشت و اين عوامل هر تحليلگري را به يقين ميرساند که آمريکا و انگليس اين جنگ را ميبازند همانطوري که در عراق بسياري از پيش بينيها غلط از کار در آمد. در مورد ايران نيز اين اتفاق ميتوانند بيفتد. بعلاوه حمله به ايران ميتواند نسل ناراضي را که بر روي آنها حساب باز شده را به نيروي طرفدار ناسيوناليزم ايراني اسلامي و ضد بيگانه بکشاند.
شايد بسياري از اعراب خوزستان از شرايط زندگي خود ناراضي باشند ولي هيچ روشن نيست که آيا در جهت انگيزههاي قومگرايانه مايل به جداشدن از ايران و پيوستن به شيعيان عراقي (که در حال حاضر اکثريت را در دست دارند) هستند يا خير. رهبران شيعي عراق (که بسياري از ايشان از تبعيدگاه خود در تهران به عراق بازگشتهاند) مايل نيستند که با تشويق و برانگيختن عربهاي خوزستان دوستان قديمي خود را از خود بيگانه کرده و برنجانند و يا اينکه به متهاجمين اجازه دهند که از خاک عراق به عنوان پايگاهي براي حمله به ايران استفاده کنند. خاورميانه و بويژه ايران ويژگيها و مشخصات خاص خود را دارد. جو نگراني و بياعتمادي متحدان و دوستان و دشمنان در حاکميتهاي منطقه را نيز بايد به خصلتهاي موجود در خاورميانه افزود وجود اقليتهاي ديني و قومي نيز که ميتواند موجب بهره برداري هريک از کشورهاي منطقه شود و ميتواند مانند شمشير دو دم عمل کند بر اين بدبينيها ميافزايد. مشکل اقوام و اقليتها در ايران البته اهميت وجايگاه و نقش مهمي در تصميمات خواهد داشت اما مسئله اقوام ايراني با مشکل اقليتها در کشورهايي همانند عراق، يوگسلاوي و شوروي متفاوت است.
گروهي که مخالف بهره برداري از اقوام براي ضربه زدن به حاکميت فعلي هستند همچنين در نظر دارند که در سال 1897 امپراتوري انگليس تلاش کرد که با پشتيباني ازشيوخ و اميران قبيلهاي منطقه، خوزستان را از ايران جدا نموده و نهايتاً اين منطقه را تحتالحمايه خود کند (همان کاري که در کويت کرد). در سال 1907 روس و انگليس تمامي خاک ايران را بين خود تقسيم نموده و جنوب ايران تحت نام «منطقه نفوذ جنوب» به تصرف انگليس در آمد و يک سال بعد از آن يک کاشف انگليسي موفق به کشف نفت در مسجدسليمان «خوزستان» شد. اين کشف موجبات پيدايي کمپاني نفتي «انگلوـ پرژن» شد که با قيام مردم و نهضت ملي شدن نفت به «بريتيش پتروليوم» تغيير نام داد. در سال 1925 نيروهاي رضاشاه «عربستان» را بازپس گرفتند و نام باستاني خوزستان را براي آن احيا کردند. در جنگ جهاني دوم نيروهاي انگليس خوزستان را گرفتند ولي ناچار از خروج شدند در سال 1951 گروه محمد مصدق رهبر نهضت ملي ايران برخوردار از پشتيباني عمومي، صنعت نفت را که عمدتاً در خوزستان قرار داشت (ازجمله شرکت نفت انگلو – پرشن )، ملي اعلام کرد.
در سال 1980 صدام حسين با تشويق غرب که از انقلاب ايران به هراس افتاده بود، در پي تهاجمي بيرحمانه به خوزستان، منطقه ي نفتي غرب خوزستان را به تصرف در آورد و تلاش کرد که طرح جدايي خوزستان از ايران را عملي کند و در اين ميانه از يک گروه چريکي جدايي طلب (که براي مدت زمان کوتاهي سفارت ايران در انگليس را به اشغال خود در آورده بودند) هم پشتيباني مالي و تسليحاتي کرد. اما عربهاي ايراني شيعه مذهب خوزستان هم دوشادوش ديگر سربازان هموطن خود تحت لواي حکومت جمهوري اسلامي وارد کارزار شدند. جنگي آميخته با بمبارانها، سنگرکشيها، پرتاب موشک، انفجارهاي موجي و استفاده از سلاحهاي شيميايي که در ابعاد وسيعي از طرفين کشته برجاي گذاشت. نيروهاي ايراني، ارتش عراق را در سال 1982 از خوزستان بيرون کردند. در 19 سپتامبر 2005 بين نيروهاي انگليس و پليس عراق و شيعيان عراقي (همانهايي که دو سال پيش براي براندازي صدام به ياري متهاجمين شتافته بودند) درگيريهايي روي داد. اين درگيري نشان داد که ايران تا چه اندازه ميتواند در امنيت بصره نقش داشته باشد.
اما به هر حال به رغم اين واقعيتها تقريبا همگان بر اين باورند که آمريکا به عنوان بهترين گزينه از اقليتها استفاده خواهد کرد ظهور قارچ گونه احزاب قومي در دوسال گذشته نيز اين باور را تائيد ميکند روزنامه وطن عربي مورخ 6/5/2005 طي مقالهاي نوشته است آمريکا بروز انقلاب در ايران را از طريق اقليتها دنبال ميکند وبا وجود اقليتهاي ناراضي، آمريکا به حمله مستقيم نيازي نخواهد داشت. در اين مقاله آمده است رژيم ايران قادر نخواهد بود در مقابل شورش عربها، کردها، بلوچها، ترکمنها و ترکها تاب بياورد. الانباء نيز در مقاله مورخ 21/5/2005 فاش ساخته است که سيد طاهر آل نعمه رهبرجدايي طلبان اهواز طي ملاقاتي محرمانه با مقامات کاخ سفيد و از جمله بوش به توافقاتي در زمينه دريافت کمک درقبال شورش دست يافته است. ملاقاتهاي مشابهي نيز از سوي عناصر جدايي طلب آذري با مقامات کاخ سفيد صورت گرفته است.
تاريخ ايران نشان ميدهد كه ايران هيچگاه کشور يک قوم غالب بر اقوام مغلوب نبوده است. در دوران حكومت هخامنشيان، جانشينان اسكندر مقدوني، اشكانيان، ساسانيان، اسلام، مغولان، صفويه، افشاريه و قاجاريه و به عبارت ديگر در تمام دوران تاريخي، مديريت و اداره مناطق در انحصار قوم و قبيله خاصي نبوده است و همه اديان و فرهنگ اقوام يا ملل ايران مورد احترام بوده است بطوريكه در عهد داريوش هخامنشي امپراطوري ايران 49 قوم يا نژاد و حداقل 25 تا 30 منطقه يا ايالت فدرال و خودمختار داشت. و هرزماني که سياست قوم ستيزي و محو هويتهاي قومي و تحميل فرهنگ يک قوم بر قوم ديگر معيار قرار گرفته آن سياست منجر به شکست شده است. ايران يک دهه است که در راستاي اجراي اصل 15 (استفاده از زبانهاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانههاي گروهي و تدريس ادبيات اقوام در مدارس در كنار زبان فارسي ) و اصل 19 (داشتن حقوق برابر براي همه اقوام و شهروندان ايران صرف نظر از رنگ، نژاد، زبان و تفاوتهاي ديگر آنها ) و اصل 48 ( لزوم توزيع عادلانه درآمدهاي ملي در استانها و توزيع فعاليتهاي اقتصادي برحسب نيازها و استعدادها ) در تلاش است تا اهمال کاريهاي گذشته را در مورد اقوام جبران کند. البته در ايران هميشه افرادي از همه اقوام در حکومت مرکزي نقش داشته اند. بويژه عربها در سياست و حکومت بعد از انقلاب نقش بارزي بر عهده داشته اند چندين روزنامه و راديو تلويزيون به زبان عربي برنامه پخش ميکنند و زبان عربي در مدارس بطور اجباري تدريس ميشود بنا براين عربها نمي توانند مدعي اهمال و تبعيض شوند. اما با اين وجود در راستاي توطئه خارجي در کمتر از 2 سال چندين گروهک و حزب مدعي دفاع از حقوق هموطنان عرب در خوزستان سر برآوردند و اينها علاوه بر گروهکهايي هستند مانند گروهک خزعلهاشمي و ابوشريف که ساخته و پرداخته رژيم صدام بودند و سابقه 30 سال فعاليت تروريستي عليه هموطنان خوزستاني دارند البته تعدادي از آنها در قالب قوميت خواستههاي صنفي مسالمت آميزي دارند که بايد به آنها و خواستههايشان احترام گذاشت. اما تروريستهايي که با نام «مجلس التحرير الوطني الاحوازي و« المنظمة العربية لتحرير الاحواز» (ميعاد)، و«حزب النهضة العربي الاحوازي» که با برعهده گرفتن بمب گذاريهاي اخير رسما اقدام به جنايت و آدم کشي را پيشه خود ساخته اند و بخشي از مسئوليت تجاوز صدام به ايران را برعهده دارند بايد بطور عادلانه به جنايات آنها و همدستي آنها با متجاوزين بعثي، به عنوان جنايتکار جنگي رسيدگي شود و اين افراد بايد بدانند که نبايد گول فرصتهاي زودگذر را بخورند و به منافع درازمدت هم زبانان و هم کيشان خود لطمه وارد نمايند.
عصر افول قوم گرايي عربي
انگلستان قوم گرايي عربي را تدبير و سازمان داد و با درايت بر عليه عثماني بکار گرفت اما همين استراتژي انگليسي مانند شمشير دولبهاي بعدها درموضوعات مختلف از جمله در کانال سوئز عليه خود انگليس بکار رفت.امپراتوري عثماني از سال 1800 تا 1853 با شورشهاي قومي در سرزمينهاي تحت حاکميت بويژه در منطقه اسلاوهاي بالکان روبرو شد. توماس ادوارد لورنس 1888ـ1935 نيز از طرف بريتانيا مامور بود که شيوخ قبايل عرب را بر عليه عثماني متحد نمايد موفقيت سريع و شگفت انگيز در اين راه بدست آورد.
از آيات قران استنباط ميشود که قوم گرايي و قبيله گرايي در دوره جاهليت شديدا وجود داشته است. اما ناسيوناليسم، پان عربيسم جديد و ظهور فکر قوم گرايي عربي در اواخر حکومت سلطه گرايانه و تعصب آميز عثماني ظهور کرد. تشکيل دولت اسرائيل و ظهورعبد الناصر، قوم گرايي عربي را به اوج خود رساند و شعار برتري قومي با استفاده از آيه ( کنتم خير امه اخرجت للناس ) معيار و آرم اتحاديه عرب قرار گرفت و ملي گرايان نژادپرست به احاديثي نيز که در صحت آن ترديد است متوسل شدند مانند اينکه ( اذا ضل العرب ضل الاسلام) يعني قوم گرايان عرب علي رغم سکولار بودن با زيرکي هرجا کم آوردند از اسلام هزينه کردند و بر توان قوم گرايي افزودند. اما شکستهاي پياپي قومگرايان وعربيسم حاکم، فروپاشي دولت جمهوري متحد عربي( سوريه مصر عراق) کودتاي عارف 1963 وکشتار بيشتر از ده هزار نفر عضو حزب کمونيست عراق، قتل عام کردها و شيعيان، حمله صدام به ايران و کويت ضربات محکم و شکنندهاي را به اين ايدئولوژي نژاد پرستي وارد ساخت و ادامه حاکميت حزب قومي بعث در عراق که سرزميني کثير الاقوام است فقط با زور سرنيزه امکان پذير بود. پس از حمله صدام به کويت براي اولين بار روزنامههاي کويت قومگرايي عربي را مورد انتقاد قرار دادند و آن را وسيلهاي براي ديکتاتورها و غارتگران خواندند و 8 سال جنگ خونين با ايران را ناشي از قومگرايي افراطي و جاهلي عربي شمردند. و از اينکه در کتب درسي عراق به قوميت ايراني و فارسي توهينهاي زيادي شده است انتقاد نمودند در سالهاي اخير در مصر، مراکش، الجزاير، تونس، ليبي و عربستان نيز قوم گرايي عربي و اهمال ساير اقوام منطقه مانند آمازيقها، ترکها، فارسها و... مورد انتقادات شديد قرار گرفته است. محمد آل شيخ در روزنامه الجزيره عربستان مورخ 12/6/2005 در مقالهاي تحت عنوان عروبت چه سودي به ما رسانده است؟ قوم گرايان و حتي ناصر را موجب ننگ و عار دانسته و نوشته است که تاريخ معاصر ثابت کرد که قوم گرايي عربي فکري تخريبي و مايه عقب ماندگي و ظلت بوده است چنانکه قوم گرايان مدعي ترقي خواهي نتوانستند به اندازه ارتجاع به کشورهاي خود خدمت کنند. يک نويسنده مصري در مصاحبه با الجزيره قوم گرايي بنابراين هنگامي كه مهاجم يا استعمارگر يا قوم حاكم و ستمگر مسلمان باشد، ناسيوناليسم عامل اتحاد مردم در مبارزه، شورش و انقلاب عليه متجاوز ميشود. مانند مورد مبارزات مردم كردستان عراق عليه حكومت بعث سابق، ولي وقتي متجاوز و استعمارگر مسلمان نباشد مردم هم از عامل دين و هم از عامل ناسيوناليسم در مبارزه خود به عنوان يك حربه استفاده مينمايند مانند آنچه كه در مبارزه آزاديبخش مردم الجزائر بر عليه اشغالگران فرانسوي به كار گرفته شد.