
سال گذشته در يكي از همين روزها، حاج داود كريمي هم از ميان ما رفت و به خيل جانبازاني پيوست كه پيش از او، راهي آسمان شده بودند.
حاجداود، بيش از آنكه يك جانباز يا يك شهيد باشد، يك «نماد» است؛ نماد كساني كه در روزهاي خطر، «مورد توجه» بودند و «مهم» شمرده ميشدند، نامشان «شيرمرد» بود و «قهرمان» جامعه تلقي ميشدند، ولي هنگامي كه شب تاريك حادثه به دست آنان به صبح آرامش رسيد و كشتي توفانزده جامعه در ساحل امن آرميد، به ناگاه، به گوشه گمنامي و عزلت رفتند، فراموش شدند، كسي سراغشان را نگرفت و حتي بسياري پنداشتند كه همچون كساني، هيچگاه وجود نداشتند!
حاجداود و بسياري از همنسلان او، درست در بزنگاه خطر، دست از زن و زندگي شستند و به جايي شتافتند كه بسياري از آنجا ميگريختند، به دامان خطر و جايي كه دشمن تا دندان مسلح، در آنجا حاضر بود و براي قتل و غارت و كشورگشايي آمده بود.
حاج داود، نماد كساني بود كه بي هيچ ادعا و بدون كوچكترين چشمداشتي، جان خود را به كف دست گرفتند و براي دفاع از ميهن، ناموس و آيين به ميدان رزم رفتند، از مرگ نترسيدند، طعم تلخ اسارت را به جان خريدند و حتي از دست دادن اعضاي بدنشان را نيز تحمل كردند تا ايران، همواره ايران باقي بماند؛ با مردمانش، با آيينش و با نواميسش.
حاجداود، سمبل كساني بود كه تا روز پيروزي و تا لحظه بيرون راندن اهريمن از وطن، در كانون توجه بودند و از فرداي ظفر، به جاي آنكه به پاس رزمندگيشان، قدر ببينند و بر صدر نشينند، زجر ديدند و به گوشه تنهايي و كنج فراموشي رفتند.
حاجداود و بسياري ديگر چون او كه تنها براي خدا و ميهن و آيينشان به آوردگاه رزم رفته بودند، پس از پايان كارزار، نه تملق كسي را براي كسب مدارج دنيوي گفتند و نه براي فتح خاكريزهاي مقامات زميني، با هموطنان خود به نزاع قدرت برخاستند.
جامعه نيز، فراموش كرد آنان كه فراموش شدهاند، مرداني هستند كه امتحان پس دادهاند و ميهندوستي و دينخواهي خود را نه در شعار و سخن، كه در عمل، آن هم در سختترين ميدانها و به جان عزيز خويش، ثابت كردهاند.
بدين سان، امتحان پسدادههايي كه يكي از بزرگترين جنگهاي جهان را اداره كرده و كشور را از اشغال و تجزيه رهانيدند، كنار رفتند و عافيتطلباني كه هنگام نواخته شدن شيپور جنگ، راهي فرنگ شده بودند تا حتي صداي آژير حمله هوايي را نشنوند يا در حجرههاي مدارس قم، سر به كتابهاي فقه و فلسفه فرو برده بودند تا روايات جهاد را بخوانند و تئوريهاي حكومت بياموزند، از خانههاي امن خويش بيرون آمدند و به استناد مدارج علمي خويش، مدعي همه مديريتها شدند و البته هيچكس از آنان نپرسيد كه در هنگامه پرغوغاي جنگ، كجا بودند و چرا فقط به زمان تقسيم غنايم از راه رسيدند؟
اما حاجداودها كه به عشق غنيمت، راهي نبرد نشده بودند؛ بسياري از آنان كه از آن جنگ بزرگ، جان سالم به در بردهاند، بارها به مزاح اين را گفتهاند كه پس از جنگ، «اضافي زندهاند»، زيرا در نبرد هشت ساله، اصل بر «بازنگشتن» بود.
شكي نيست كه بخش اعظم وضعيت نابسامان جامعه ما، مستقيم و غيرمستقيم، محصول سوءمديريتهاست و اين سوءمديريتها نيز از جانب كساني است كه بر مسندهاي رياست و وكالت و وزارت و... تكيه زدهاند، بيآنكه پيش از اين، شايستگي خود را به اثبات برسانند يا مراتب وطندوستي خويش را در بزرگترين آوردگاه تاريخ معاصر كشورشان، نشان داده باشند. برعكس، آنان، درست زماني كه كشور به ايشان نياز داشت، از معركه گريختند و برخلاف بسياري از همسالان و همكلاسيهاي جهادپيشه خود، هر جايي، از دانشگاههاي لندن و كانادا تا حوزههاي علميه قم و مشهد، را براي گذران يك زندگي آرام و دور از هياهو، غنيمت شمردند.
به هر حال، درس خواندن و مباحثه كردن، خوش گذراندن در تفريحگاههاي آمريكا و اروپا يا كنج مساجد و تكايا دعاي توسل خواندن، به مراتب راحت و بهصرفهتر از سينه سپر كردن در مقابل گلولههاي آتشين و روي مين رفتن و در كارون خروشان غرق شدن بود.
اينك، اگر ميبينيم، گروهي از كرسيداران براي ارزشزدايي از جامعه از هيچ چيز فروگذار نميكنند يا جمعي از صاحبان قدرت و تريبون، كمر به نابودي آزادي بستهاند، علتش آن است كه هيچكدامشان براي برپايي ارزشها و پاسداشت آزادي، جهدي نكرده و گامي برنداشتهاند.
آنان در دفتر خاطراتشان، به ياد ندارند، همرزمي را كه براي حفظ ارزشها، پاسداري از ميهن و صيانت از آزادي مردمش، در يك لحظه بر اثر انفجار گلوله مستقيم تانك، تكهتكه شده باشد. آنان هرگز به ياد نميآورند كه براي آزادي و ارزشهاي ميهن و مردمشان، هفتهها در محاصره باشند، هر لحظه جان دادن همسنگرانشان را ببينند و از گرسنگي و تشنگي سنگ بر شكم بندند.
آنان نه شكنجه بعثيها را در اردوگاههاي بغداد و تكريت به خاطر ميآورند و نه حتي يك روز را در بازداشت رژيم شاه بودهاند و راستي كسي كه در روزي كه بايد، براي آزادي و ارزشها و براي ناموس نجنگيده است، چگونه به خود اجازه ميدهد كه پا بر گلوي مدافعان اصلي آزادي و ارزشها بگذارد و در همان حال، درباره آنچه برايش قدمي برنداشته است، سخن بگويد و خط بدهد؟!
خط عافيتجويي، هيچگاه مردان عمل در دامن خود پرورش نداده است، بلكه محصول اين جريان، متكبراني است كه به جز خود و منافع خويش، چيز ديگري را قبول ندارند و حتي تصميمات كلان مديريتي را بر اساس منفعتجوييهاي شخصي و گروهي خويش ميگيرند.
جالب اينجاست كه اين جريان، براي آنكه خطر مهيب(!) بازگشت مردان ميهندوست را براي هميشه خنثي كند تا بتواند همچنان با عافيتخواهي شخصي، اريكههاي مديريتي را يكي پس از ديگري تصاحب كند و حتي به تئوريپردازي براي نظام هم بپردازد، به شدت ميكوشد كساني كه در روز نياز كشور، به داد كشور رسيده و لباس رزم بر تن كردهاند، در قالبهاي دهانپركني چون بازگشت «ميليتاريسم» تحليل و چنين جرياني را مخالف آزادي و دمكراسي و... معرفي كند؛ حال آنكه خود اينان، هنگامي كه گلوي آزادي و مفاهيمي چون آن، زير تيغ تيز مهاجمان عرب و حاميان غربي آنان بود، صرفا نقش تماشاگر را بازي ميكردند و البته بعضيهايشان كه لابد دل نازكي داشتند، روي خود را برميگرداندند تا خون نبينند!
آنان در شرايطي ميكوشند، حضور در ميادين امتحان و رزم را به سوءسابقه(!) تعبير كنند كه در همه كشورهايي كه تاريخ معاصرشان مسبوق به جنگ است، همواره اين پرسش مطرح است كه آيا داوطلبان پستهاي حساس، در هنگام جنگ، براي وطن خويش جنگيده و امتحان پس دادهاند؟
انتخابات سال گذشته رياستجمهوري آمريكا را به ياد بياوريد. در آن زمان، جمهوريخواهان، «جان كري» را متهم ميكردند كه در زمان جنگ ويتنام به جبهه نرفته است و دمكراتها نيز «جورج بوش» را به همين اتهام تخطئه ميكردند. در آن زمان يكي از مأموريتهاي مهم و سرنوشتسازي كه ستادهاي انتخاباتي اين دو كانديدا، بر عهده داشتند، جمعآوري اسناد و مداركي چون عكسها و فيلمهايي بود كه نشان دهند، كانديداي آنان براي وطنشان جنگيده و در هنگام نبرد ويتنام، در گوشه عافيت، ننشسته است.
جالب اينجاست كه شيفتگان ششدانگ غرب، ترجيح ميدهند، اين يك قلم از آموزههاي غرب را قلم بگيرند و در اينباره به قرائت خويش عمل كنند، زيرا اين به صلاح فردي و گروهي آنان، نزديكتر است. در اين ميان، چه تناسب شگفتانگيزي وجود دارد ميان غربگرايان و آنان كه بارها در قرآن «السابقون السابقون، اولئك المقربون» را با صداي خوش خواندهاند!
ترديدي نداشته باشيد كه آنچه امروز از رنجها و نابسامانيها بر جامعه ما تحميل ميشود، تاوان بياعتنايي به حاجداودهاست و گستراندن فرش زير پاي آناني كه در روزهاي نياز، كشور را تنها گذاشتند و منتظر شدند تا آبها از آسياب بيفتد و موعد تقسيم غنايم و پستها، فرا برسد.