نزديكتر شدن به شهيد رجايي و موشكافي رفتارهاي اين چهره آشناي مردم ايران، واقعيتهاي جديدي را به تصوير ميكشد و روشن ميكند كه براي رجاييگونه بودن، بايد عميق شد و خالصانه به ظرافتها توجه كرد.
تنها دقت در اين ظرفيتهاست كه راز جا كردن رجايي در دل مردم ايران فاش ميشود و درسهاي بزرگ به دولتمردان كنوني ميدهد.
«بازتاب» در بيستوچهارمين سالگرد شهادت محمدعلي رجايي، بخشهايي از زيباترين خاطرات پندآموز رئيسجمهور شهيد ايران را منتشر ميكند:
خانواده ما هم حقي دارند
آقاي رجايي به مسئله پاكيزگي ظاهر و نظافت خود خيلي اهميت ميداد. يك شب كه از نخستوزيري به منزل ميرفت، ديدم مقابل آيينه رفت و سر و وضع خود را مرتب كرد. جلو رفتم و با شوخي به ايشان گفتم: «شما در اين شب تاريك با خودتان داريد چه كار ميكنيد؟ كسي كه شما را نميبيند. حالا اگر روز بود، ميگفتم لابد ملاقات رسمي داريد، ولي حالا كه نيمهشب است، چي شده كه خودتان را مرتب ميكنيد؟». گفت: «فلاني شما فكر نميكني خانواده ما هم حقي دارند؟ خانواده، يك جامعه كوچك و بخشي از جامعه ماست. مگر همسر و فرزندانمان چه گناهي كردهاند كه وقتي شوهر و پدرشان ميخواهد از خانه وارد جامعه بشود، سعي ميكند سر و وضعش تميز و مرتب باشد، ولي وقتي ميخواهد به خانه برگردد، پريشان و آشفته است. چرا ما نبايد آنان را جزو جامعه به حساب بياوريم و برايشان خودمان را مرتب كنيم؟»
(حسن عسكري راد، رئيس دفتر شهيد رجايي)
جريمه تو اين است
آقاي رجايي نسبت به افراد فاميل دلسوزي ميكردند و حتي از خودشان مايه ميگذاشتند. يك روز من به منزل ايشان مراجعه كردم و گفتم: «دايي جان ميخواهم عروسي كنم، ولي حتي يك تكه فرش هم ندارم». گفت: «اينكه مشكلي نيست. همين الان اين فرش را از داخل اتاق جمع كن و ببر». بعد از دو، سه روز كه از عروسي من ميگذشت، چون سيگاري بودم، كمي از آن فرش سوخت، از طرفي هم نميخواستم به همسرم بگويم فرش مال خودم نيست، لذا به داييام مراجعه كردم و مطلب را گفتم و عذرخواهي كردم كه كمي از فرش سوخته است. بعد گفتم: «خواهش ميكنم اين فرش را به من بفروشيد».

وقتي حرف مرا شنيد، با لحن نسبتا ناراحتي گفت: «دايي، اين حرفها چيست كه ميزني؟ به جهنم كه سوخته!». بعد قضيه را به شوخي زد و گفت: «جريمه تو اين است كه لنگه ديگر اين فرش را كه در منزل است و بيدزده شده، برداري و هر دو را با هم بدهي درست كنند و ببري در خانهات بيندازي». وقتي فرشها را جمع ميكردم، ديدم زير آنها مقداري روزنامه و موكت و گوني بود. ايثار ايشان نسبت به ما تا به اين حد بود. البته بعد مرا به يكي از دوستانش معرفي كرد كه بروم و از او براي خودم به صورت قسطي فرش بخرم.
(مسعود رسولي)
تو مهمان من هستي
در طول ساليان آشنايي نزديك با داييام، يك بار نديدم ايشان حتي در اوج عصبانيت به كسي توهين يا بياحترامي كند. پيش از سال 42، يك روز كه اعضاي فاميل در منزل ايشان جمع بودند، يكي از جوانهاي فاميل با توجه به آن اوضاع و شرايط زمان شاه، به در خانه ايشان آمد، ولي چون مشروب خورده بود، خجالت ميكشيد داخل منزل بيايد. چون عادت ايشان اين بود كه مثل مدرسه از بچههاي فاميل، حاضر غايب ميكرد و سراغ هر يك را ميگرفت، ديد آن شخص در ميان بقيه نيست، به او خبر دادند بيرون منزل است و به اين دليل داخل نميآيد. ايشان رفت و به آرامي در گوش او چيزهايي زمزمه كرد. هيچكس نفهميد بين آنان چه حرفهايي ردوبدل شد. با حرفهاي داييام اشك آن جوان درآمد و دست او را گرفت و با خود سر سفره آورد و يك بشقاب گذاشت و گفت، با هم غذا ميخوريم. هرچه او گفته بود، من دهانم نجس است، گفته بود باشد، تو مهمان من هستي. آن شخص بعدها ميگفت، اين برخورد آقاي رجايي با من باعث شد، ديگر دور و بر اين كار خلاف نروم، ولي اگر برخوردش مثل بقيه با من بد بود، با توجه به جهالت و غرور جواني، لج ميكردم.
(محمد صديقي)
رضا، اهل تظاهر نيست
پيش از انقلاب، من وضع ظاهري درستي نداشتم، چون سبيلهايم خيلي بلند بود. در يك مهماني كه اعضاي فاميل بودند، چاي آوردند، وقتي خوردم، بعضي كه مقدس سنتي بودند، گفتند: «استكان او نجس است، آن را كنار بگذاريد و بشوييد». وقتي اين حرف را شنيدم، موقع ناهار كه سفره را پهن كردند، گفتم: «چون دهان من نجس است، غذا نميخورم» لذا لب به غذا نزدم. همه گفتند: «بيا غذا بخور». گفتم: «نميخورم». ولي تا داييام گفت: «رضا بيا غذا بخور»، گفتم: «چشم». بعد همه به من اعتراض كرده و گفتند: «چطور شد، شما حرف همه ما را زمين گذاشتي و حرف دايي محمدت را گوش كردي كه سن او از همه كوچكتر است؟» بعد كه خواستيم از مجلس خارج شويم، من كفش دايي و پدرم را جفت كردم و پشت سر پدرم به راه افتادم، گويا كسي پشت سر من ميگفت: او از روي تظاهر اين كار را كرد، ولي آقاي رجايي به او گفت: «نه، رضا اهل تظاهر نيست». بعد گفته بود، اگر هر كدام از شما با اين قيافهاي كه اين دارد، بوديد، بچههايتان شما را قبول نداشتند، ولي اينكه ظاهرش مثل يك آدم لات خياباني است، اينگونه پدرش را تكريم ميكند.
دو، سه شب بعد به در مغازه من آمد و گفت: «رضا، امروز فقط مختص تو آمدهام كه تو را ببينم». پرسيدم: «دايي، چه شده ياد ما كردهايد؟» گفت: هيچي، آمدهام به تو بگويم فردا شب به خانه ما بيا». گفتم: «چشم، ولي چه خبر است؟» گفت: همين كه ميگويم، بيا». بعد نگاه كرد، ديد من يك گردنبند دور گردنم گذاشتهام. گفت: «رضا، اين چيه؟» تا اين را گفت، به احترام او آن را پاره كرده و انداختم. بعد پرسيد: «اين سبيلها چيه؟» گفتم: «دايي جان، عالم جواني است ديگر». گفت: «يعني اگر سبيل بلند نداشته باشي، جوان نيستي؟» گفتم: «چرا». اين را گفت و رفت و من هم از فرط احترامي كه براي او قائل بودم، پشت سر ايشان به سلماني رفتم و سر و صورتم را حسابي اصلاح كردم و براي هميشه از آن تيپ خارج شدم و اين نبود مگر اينكه آقاي رجايي، برخلاف ديگران، بسيار با متانت و احترام و حفظ شخصيتم، توصيه خود را با من مطرح ميكرد.
(رضا رسولي)
ميگويند فاميلهايش را آورده است
يك بار كه براي ديدن عمو به نخستوزيري رفتم، چون اسلحه همراه داشتم، اسلحه را در دستمالي گذاشته و كف دستم قرار دادم. موقع ورود، محافظان نخستوزير كه مرا نميشناختند، طبق معمول تا خواستند مرا تفتيش بدني بكنند، دستهايم را بلند كردم و آنان هم متوجه قضيه نشدند، لذا به راحتي اسلحه را به داخل بردم. وقتي وارد اتاق ايشان شدم، اسلحهام را روي ميز كارشان گذاشتم و ماجرا را هم تعريف كردم و گفتم: «عموجان، حفاظت از جان شما با اين جو شديد ترور، خيلي ضعيف است و اينها آنطور كه بايد، حساسيت ندارند، اجازه بدهيد يكي از ما كه از اعضاي خانوادهات هستيم، جلو آخرين در ورودي به دفتر بايستيم و لااقل كاري كنيم كه ضريب دقت محافظت از شما بيشتر شود». تا سخن مرا شنيد، گفت: «نه فلاني، هم تو از كار و زندگيات به خاطر من ميافتي و هم نميخواهم بعدها بگويند، رجايي آمد و نخستوزير شد و هرچه فاميل و قوموخويش داشت، با خودش به نخستوزيري آورد و مشغول كار كرد. از شما متشكرم و توصيه ميكنم بيشتر دقت بكنند».

چند ماه بعد كه با جسد سوخته ايشان مواجه شدم، قلبم آتش گرفت كه ايشان تا چه حد رعايت مسائل مردم و انقلاب را ميكرد و سرانجام به چه وضع دردناكي به شهادت رسيد. جسد ايشان به همان حالتي كه روي صندلي نشسته بودند، به كلي سوخته بود، به طوري كه اگر ميخواستيم پايشان را راست كنيم، ميشكست و تكهتكه ميشد.
(حسن رجايي)
هر كس برنده شد، پولها را تصاحب نميكند
يك بار كه براي تفريح به باغي در كرج رفته بوديم، بچهها براي پر كردن اوقات فراغت، شروع به بازي «دبلنا» كردند. در اين بازي، هر كس مقدار مختصري پول ميگذاشت و هر كس ميباخت، از دور خارج ميشد و آخرين نفري كه ميماند، همه پولها را از آن خود ميكرد. دايي بزرگمان وقتي ما را در حال اين بازي ديد، ناراحت شد و گفت: «اين بازي را ترك كنيد، اين قمار است و بالطبع حرام». ولي وقتي آقاي رجايي به جمع ما وارد شد و روال بازي را سؤال كرد، بدون اينكه بخواهد بازي ما را متوقف كند و يا به آن عنوان «قمار» بدهد، با روش خاصي كه داشت، گفت: «بچهها من پيشنهاد ميكنم همين روال را دنبال كنيد، ولي با يك تفاوت و آن اينكه هر كس برنده شد، پولها را تصاحب نميكند، بلكه جريمه فرد بازنده آن است كه در خرج اين پول، زحمت بكشد. پيشنهاد من اين است، با اين پول كه مال همه است، همه با هم برويم و مايحتاج تفريحمان را مثل هندوانه و.. بخريم». همه از اين پيشنهاد كه جنبه قمار هم نداشت، خوشحال شديم و يك ساعتي را به اين سبك بازي كرديم. در پايان بازي، سوار ماشين شديم و كسي كه از همه بيشتر بازنده بود، زنبيل را برداشت تا مسئوليت حمل ميوهها را بر عهده بگيرد.
(مجتبي رسولي)
اول بدهيد اين آقايان بخورند
پس از دستگيري آقاي رجايي، تا سه ماه از او كاملا بيخبر بوديم. پس از اين مدت، ده دقيقه وقت ملاقات به ما دادند، آن هم با اين خيال كه از اين ملاقات در جهت مصالح خودشان استفاده كنند، چون پيش از ملاقات از من و خواهر ايشان سؤالاتي كردند كه شايد چيزي دستگيرشان شود، ولي هيچ نتيجهاي نگرفتند. جالب اينجاست كه به آقاي رجايي نگفته بودند تو را براي ملاقات ميبريم ،لذا ايشان تصور ميكرد كه مانند روزهاي قبل، دوره جديد بازجويي و شكنجه را در پيش رو دارد. وقتي ايشان را آوردند، از صورتش پيدا بود كه در اين مدت، نور نديده است. بسيار لاغر و ضعيف شده بود.
چون در اين ملاقاتها خانوادهها معمولا براي زنداني خود، نميتوانستند جز آبميوه چيزي بياورند، ما هم همين كار را كرديم و در يك فلاكس چاي كه به اندازه دو ليوان ميشد، آبميوه آورده بوديم. وقتي آبميوه را در ليوان ريختيم كه به آقاي رجايي بدهيم، به مأموراني كه ايشان را از سلول آورده بودند، اشارهاي كرد و گفت: «اول بدهيد اين آقايان بخورند، بعد من ميخورم». هدف ايشان از اين رفتار، بعد از جنبه عطوفت اسلامي آن، در اين بود كه آنان نسبت به زندانيان سياسي، خوشبين شوند و القائات رژيم و ساواك در اين مورد نقش بر آب شود.
(عاتقه صديقي)
بگذار داخل جيبت!
آقاي رجايي اهل تسبيح به دست گرفتن نبود. يك روز كه در وزارتخانه خدمت ايشان بودم، تا ديد در دست من تسبيحي هست، به من گفت: «كاظم جان، تسبيحت را بگذار داخل جيبت!».
(دكتر كاظم نائيني)
اين دروغ است
نمونه مهم صداقت آقاي رجايي را ميتوان در انتخابات رياستجمهوري ايشان مثال زد. در زير عكس معروفي كه يك پيرمرد چانه ايشان را گرفته است، از قول آن پيرمرد نوشته بوديم: «من از تو حمايت ميكنم، ولي از تو ميخواهم اسلام را پياده كني». اين تنها پوستر انتخاباتي او بود. طرح و متن اين پوستر از من بود. من ديدم اگر اين متن را از زبان آن پيرمرد بياورم، خيلي گيرايي دارد، ولي ايشان با متن مخالفت كرد و گفت، اين دروغ است. چون اين پيرمرد در اين ديدار، چيز ديگري به من گفت و مطلبش اين نبود.

هرچه ما با اصرار زياد به او گفتيم اين يك كار تبليغي است، ايشان ميگفت، نه، چاپ اين عكس به تنهايي و بدون متن، كافي است. اين اواخر ديگر، من بعضي كارهاي تبليغاتي را به او نشان نميدادم، چون ميدانستم قطعا با انجام آنها مخالفت خواهد كرد.
(كيومرث صابري فومني)
ريش، بايد ريشه داشته باشد!
در ميان بچههاي فاميل، من جزو كساني بود كه ريشم را از روز اول با تيغ اصلاح ميكردم و جز در يكي، دو بار، اصلا ريش نگذاشتهام. يك بار اتفاقا در جلسهاي در نخستوزيري، من كنار دست عمو نشسته و با او حرف ميزدم، ريشم را هم قشنگ زده بودم. آقايي كه در آن اتاق روبهروي من بود، وقتي ديد با اين سر و وضع خيلي با آقاي رجايي گرم گرفته و داريم حرف ميزنيم و گاهي هم ميخنديم، يكدفعه از كسي كه آمد و پهلوي او نشست پرسيد: «فلاني، اين كيست كه اينقدر آقاي رجايي با او گرم گرفته است؟» و جواب شنيد، پسربرادرش است. بعد دست به ريشش گذاشت كه يعني صورتش را از ته با تيغ زده است! آقاي رجايي كه در اينگونه مواقع حواسش خيلي جمع بود و داشت زيرچشمي به آنان نگاه ميكرد كه دارند راجع به ما چه ميگويند و از طرفي فهميد كه من هم متوجه صحبتهاي آنان شدهام، تا آمدم جواب آن سؤالكننده را بدهم، گفت: «صمد جان، اجازه ميدهي من جوابش را بدهم؟» پرسيدم: «شما هم متوجه شديد چه گفتند؟» گفت: «بله». بعد رو كرد به آن فرد و گفت: «آقاي فلاني، ريش، بايد ريشه داشته باشد و مال اين، ريشه دارد!» آن بنده خدا از سؤالي كه كرده بود، خيس شرم و عرق شد. آقاي رجايي هيچوقت در مورد ريش با من صحبتي نكرد كه مثلا صمد جان، چرا ريشت را با تيغ ميزني يا ريشت را بگذار.
(عبدالصمد رجايي)
ميوههاي وازده را جدا ميكرد
يكي از دوستان آقاي رجايي ميگفت، ما واقعا شخصيت ايشان را نميشناسيم. بعد تعريف كرد، يك روز كه ميخواستم به ديدنشان بروم، ديدم از منزل خارج شدند. پرسيدم: «كجا تشريف ميبريد؟» گفتند: «ميخواهم بروم ميدان ژاله، چند كيلو ميوه بگيرم». گفتم: «چرا از خيابان ايران كه نزديك شماست، ميوه نميخريد؟» پاسخ داد: در آن دكهها و گاريهاي ميدان ژاله، دوستي دارم كه از او ميخواهم خريد كنم». همراهشان رفتم. وقتي به آن محل مورد نظر رسيديم، ديدم آقاي رجايي با صاحب دكه، خوش و بشي كرد و بعد دور از چشم او، ميوههايي را كه كمي زدگي داشتند و از ميوههايي بودند كه ديگران آنها را نميخريدند، در پاكت ميريزد. چون در آن موقع ميوه، سواكردني بود. از كار ايشان تعجب كردم كه چرا اين كار را ميكنند. چون من دو، سه بار ميوههاي خوبي را جدا ميكردم و در پاكتشان ميگذاشتم، ولي ايشان به گونهاي كه صاحب دكه متوجه نشود، آنها را از پاكت بيرون ميآورد و به جاي آن، ميوههاي وازده را داخل ميكرد. ميوههايش را كه در پاكت ريخت، در آن را هم بست تا مبادا پيرمرد ميوهفروش، متوجه شود او چه ميوههايي را انتخاب كرده است.

پس از اينكه پول را پرداخت و با هم به طرف منزلشان برگشتيم، در مسير، علت اين كار را از او پرسيدم، لبخندي زد و گفت: «بابا تو به كار ما چه كار داري؟!». گفتم: «آخر ميخواهم بدانم». باز خنديد و گفت: «حالا برويم منزل، برايت تعريف ميكنم». در منزل باز اصرار كردم و گفتم: «واقعا اگر قصد صرفهجويي داشتي، چرا قيمت ميوه سواكردني را به او دادي؟» خنديد و گفت: «نه، جريان چيز ديگري است». پرسيدم: «چه جرياني؟» گفت: «اين برادر ما دو پسر داشت كه ساواك، يكي از آنان را شهيد و ديگري را هم زنداني كرده است. اين بابا هم درآمدي جز اين كار ندارد. چون با اين مصيبتهايي كه ديده، كسي خرجي او را نميدهد، من و چند نفر از رفقا، قرار گذاشتهايم بدون اينكه او مطلع شود، در طول هفته به دكهاش مراجعه و خريدمان را فقط از او بكنيم و ميوههاي وازده را به قيمت خوبي از او بخريم كه اموراتش بگذرد».
(غلامرضا فاضلي)
سرش را پايين انداخته بود و گوش ميكرد
يك بار خانمي كه سر و وضع و حجاب مرتبي نداشت و از تسويهشدههاي آموزشوپرورش بود، وقت ملاقاتي گرفته و در اتاق آقاي رجايي كه من هم بودم، حضور يافت و شكايتش را با لحن بسيار معترضانه و تندي مطرح كرد. در مقابل تنديهايي كه او ميكرد، به آقاي رجايي نگاه كردم، ديدم بسيار مؤدب نشسته و سرش را پايين انداخته و به حرفهاي او گوش ميكند و پس از پايان صحبتهاي او، خيلي محكم و منطقي به او پاسخ ميدهد. در آخر هم كه آن خانم از اتاق او بيرون ميرفت، خودم شاهد بودم به احترام او از پشت ميزش بلند شد و گفت: «خوش آمديد».
(علي صادقي)
همين كه راه ميرود و نق ميزند، خوب است
يك بار كه بحث بود، يكي از مسئوليتهاي وزارت آموزش و پروش را به من محول كنند، آقاي رجايي به برادراني كه اين پيشنهاد را كرده بودند، گفت: «اولا شما نميتوانيد با صابري كار كنيد. اين روشنفكر ما، ماشاءالله هزارماشاءالله اين قدر ناز دارد كه نميشود با او ساخت! ديگر اينكه اگر صابري پيش من نيايد، تعادل من به هم ميخورد!». وقتي از او پرسيدند: «مگر ايشان در نخستوزيري پيش شما چه ميكند؟»، گفت: «هيچي، همين كه راه ميرود و سر من نق ميزند، خيلي خوب است!» و راست هم ميگفت، خدا مرا ببخشد. نقي كه من سر آقاي رجايي ميزدم، هيچكس نميزد. اصلا ايشان گروه نق داشت كه آقاي مصطفي تاجزاده و آخوندي هم جزو همين گروه نق بودند.
يك روز وارد شدم، ديدم چند تا از اين جوانان نشستهاند و با آقاي رجايي حرف ميزنند. جلو آنان به ايشان گفتم: «آقا اين بچهها ديگر كي هستند كه آنان را به اينجا دعوت ميكنيد!» يك بار ديگر هم كه يكي از اين افراد مسن را دعوت كرده بود، باز من سر ايشان نق زدم كه اين پيرمردها ديگه كياند كه اينجا ميآوريد؟! اينها كه ديگر پير شدهاند. آقاي رجايي با لبخند گفت: «صابري، من نميدانم به كداميك از حرفهاي تو بايد عمل بكنم. مسن ميآورم ميگويي پير است! جوان ميآورم، ميگويي بچهاند! خوب اينها ميآيند سر من نق ميزنند. من كه صد درصد به حرفشان عمل نميكنم. حرف و انتقادشان را گوش ميكنم، درستش را برميدارم و عمل ميكنم». من در آن روز با ايشان يك شوخي كردم كه خنديدند. گفتم: «يك مستخدمي پيش رئيس ادارهاش رفت و گفت، فلاني مرد. رئيس اداره گفت، چرا مرد؟ او كه جوان بود! گفت، بله. رئيس اداره گفت، خيلي حيف شد كه اين بيچاره جوانمرگ شد! مستخدم گفت، بله خيلي بد است آدم جوان بميرد. رئيس اداره كه ديد او با اين نوع مردن مخالف است گفت، بله مثلا فلاني كه مرد، 99 سال عمر كرد. مستخدم گفت، نه آقاي رئيس، اين نوع مرگ هم خوب نيست چون آدم پير ميشود و بايد زير او لگن بگيرند! رئيس گفت، مرد حسابي، براي مردن، جواني خوب نيست، پيري هم خوب نيست، پس براي چه سن و سالي خوب است؟ مستخدم گفت: قربان توي همين سن و سالي كه شما هستيد خيلي خوب است!».
(كيومرث صابري فومني)
ميخواهم اين گروه نق را تشكيل بدهم
يك روز آقاي رجايي به من گفت، اگر آمادگي داري، ميخواهم شما را به رياست دفترم منصوب كنم. من هم به خاطر علاقهاي كه به ايشان داشتم، قبول كردم. در نخستين جلسهاي كه به عنوان رئيس دفتر رياستجمهوري با ايشان داشتم، پس از اينكه توضيح داد چه كارهايي بايد بكنم، گفتند: «شما يك سري از دوستان و رفقايتان مانند آقاي دكتر صدر، عزيزي، مظفرينژاد، دكتر ظفرقندي، دكتر سيامكنژاد و دكتر دانش داريد كه من برخي از آنان را ميشناسم كه آدمهاي مطمئني هستند. دلم ميخواهد از اين آقايان خواهش كنيد، هفتهاي يك جلسه با اينها داشته باشم». پرسيدم: «براي چه كاري؟». گفت: «ميخواهم يكسري آدمهاي مطمئن و صادق به من نق بزنند، چون اين دوستان شما اشخاصي هستند كه هر كدام در كار خاصي هستند؛ يكي دانشجو و ديگري معلم است؛ يكي پزشك است و كارهاي مختلفي دارند و اهل رياست و پست و مقام هم نيستند. دوست دارم هفتهاي نيم ساعت پيش من بيايند و اينجا بنشينند و نسبت به مسائلي كه در بيرون ميگذرد و آنان اطلاع دارند، به من غر و نق بزنند. ايشان نام اين گروه را «گروه نق» گذاشت و گفت: ميخواهم اين گروه نق را تشكيل بدهم كه بيايند نق بزنند كه چرا در فلانجا، مسئله فلانطور است؟ من هم دستورشان را اجابت كردم. پس از مدتي، ديدم ايشان گروههاي ديگري را هم دعوت كرده است، چون ميفرمود، در فلان ساعت بعضي از رفقاي فلاني ميآيند، به آنها وقت بدهيد.
هدف آقاي رجايي از اين كار، اين بود كه از كانال و مجراي افراد مورد اعتماد و اطمينان از مسائل و مشكلات مردم آگاه شود و مستمرا در خود قدرت انتقادپذيري را زياد كند، چون به اين افراد ميگفت، هر ايرادي كه در مملكت ميبينيد، به من تذكر بدهيد.
(محمدحسين رفيعي طاري)
همان بهتر كه رفت
برنامه آقاي رجايي اين بود كه چند دقيقه مانده به اذان ظهر، از اتاق كارشان بيرون ميآمدند و تجديد وضو كرده دوباره به اتاق بازميگشتند. يك روز، يكي از روحانيان سرشناس قم، بدون تعيين وقت قبلي، به نخستوزيري مراجعه كرد كه تصادفا در وقتي بود كه آقاي رجايي در تدارك وضو براي نماز بود. ايشان منتظر نشسته بود. وقتي ما مسئله را به آقاي رجايي منعكس كرديم، گفتند: «حالا كه وقت نماز است». ما هم گفتيم به هر حال، ايشان آدم بسيار محترمي است و از قم آمده است. گفتند، اين وقت براي نماز است و بعد ادامه دادند، خودم ميدانم چه كار كنم. بعد از لحظاتي، از اتاق خارج شده، در حالي كه نشان ميدادند براي تجديد وضو ميروند، سلامي كرده و به راهشان ادامه دادند. بعد از وضو، باز همان كار را تكرار كرد و به اتاق خود وارد شده و به نماز ايستادند. پس از نماز گفتند: «حالا تشريف بياورند». تا گفتيم ايشان ناراحت شد و رفت، آقاي رجايي جواب داد: «همان بهتر كه رفت» و افزود: «اين آقا كه روحاني است، بايد به من تذكر بدهد! موقع نماز هيچ كاري هرچند مهم، نبايد انجام بشود. آنوقت از من توقع دارد، نماز اول وقتم را به خاطر ملاقات با او ترك كنم؟!».
(حسن عسكري راد)
وزرا، در بدترين اتاقهاي مجموعه مستقر شدند
از نخستين مصوبات دولت آقاي رجايي، اين بود كه وزرا بايد در بدترين اتاقهاي مجموعه وزارتي مستقر بشوند. خود ايشان اتاق كوچك منشيها را به عنوان اتاق كار انتخاب كرده بود. در اتاق او، حتي يك مبل ديده نميشد. چند صندلي و يك ميز را در اين محل تنگ قرار داده بودند. اتاق من كه وزير مشاور در امور اجرايي بودم، همراه با كسي كه قائممقام من بود، اتاق كوچكي در طبقه چهارم نخستوزيري بود. اينها همه براي آن بود كه مثل سابق، بهترين اتاقها را در اختيار وزرا و معاونان آنان قرار ندهند كه تدريجا خلقيات مسئولان تغيير كرده و اسير پست و مقام شوند. مصوبه ديگر اين بود كه وزرا پيشرو و پسرو نداشته باشند. آخرين مصوبه اين بود كه حقوق هر وزير برابر با متوسط حقوق كارمندان دولت در آن زمان؛ يعني حدود هفت هزار تومان باشد. متأسفانه در زمان شهيد رجايي، برخي از همكاران وزرا، مصوبات مزبور را به درستي رعايت نكردند و پس از شهادت ايشان به تدريج و در زمان نخستوزيري برادر ميرحسين موسوي، اين آهنگ بسيار كند شد و پس از او پرشتابتر از ميان بسياري از مسئولان رخت بربست!
(بهزاد نبوي)
برگرفته از :‹‹خلاصه خوبي ها››، گردآورنده: غلامعلي رجايي