صفحه اولآرشيوجستجوتماس با ماپيوندهاورزشيخبرنامه
 نسخه چاپي خبر  ارسال به دوستان   iran web hosting & web design


دكتر عبدالکريم سروش

۲ شهريور ۱۳۸۴ - قبل از ظهر ۱۱:۳۹ تعداد بازديد : 55993 كد خبر : ۲۸۱۲۳

بر من همه عيـب‌ها بگـفتـيد/يا قـوم الي متي و حتـّام
ما خود زده‌ايم جام بر سنگ/ديگر مزنيد سنگ بر جام

جناب آقاي حجّة ‌الاسلام بهمن‌پور
نقد مشفقانه و غيرت‌ورزي ديندارانه‌تان را ارج مي‌نهم و نکته‌هاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشته‌تان مي‌افزايم و اميدوارم که پايگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.

يکم. گمان نمي‌کردم سخنان من خنده‌آور يا گريه‌آور باشد. بهتر بود آن را تأمل‌انگيز مي‌خوانديد.
آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقه‌يي من در سوربون ـ پاريس ـ مي‌پرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهم‌آورده‌اند بسنده نمي‌کرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزون‌تر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟

دوّم. لُبّ کلام من در باب دموکراسي و اسلام (که گزيده نارساي دانشجويان آن را به‌خوبي منعکس نمي‌کند) اين بود که تمدن اسلامي تمدني فقه‌محور است و از فقه سالاري تا دموکراسي که قلبش قانون سالاري (نوموکراسي) است، فاصله چنداني نيست. مسلمانان به رعايت قانون و مقررات در حيات فردي و جمعي خود خوي گرفته‌اند و لذا با قانون‌سالاري ناآشنا نيستند. نارسايي نظام فقهي البته در اين است که تکليف‌انديش است نه حق‌انديش. و لذا داروي شفا بخش حق را بايد به اين اندام نيم مردة تکليف‌انديش، تزريق کرد تا تندرستي و چالاکي دموکراتيک پيدا کند و جامة عدالت امروزين (که بر مدار حقوق بشر مي‌گردد) بر قامتش راست آيد و توازني مطبوع و مطلوب ميان حق و تکليف برقرار کند. و اين بسي فاصله دارد با آرمان خيال‌‌انديشانه کساني که خواهان استخراج دموکراسي از متن تعليمات اسلامي‌اند.

سوّم. نوشته‌ايد که "لاجرم مي‌خواهيد با اين استدلال بگوييد که ملت ايران براي استقرار دموکراسي يا هرچيزي نظير آن بايد دست از تشيع بردارد." قريباً خواهم گفت که من چه مي‌خواهم بگويم اما اي کاش شما شعله‌اي از آتش غيرت ديني خود را درخرقة متکلم رسمي حکومت ايران، محمدتقي مصباح يزدي، مي‌زديد که پانزده سال است به صد زبان و صدبرهان مي‌کوشد تا اثبات کند که دموکراسي و اسلام در تضاد‌ند و به او مي‌گفتيد که " شما مي‌گوئيد ملت ايران براي استقرار دموکراسي بايد دست از اسلام بردارند". و آنگاه بر او بانگ مي‌زديد که " نمي‌دانم بر سخنان شما بخنديم يا بگرييم و شما مي‌خواهيد به مردم ايران خدمت کنيد يا خيانت؟". آقاي مصباح که تشيع را عين اسلام حقيقي و حقيقت اسلام مي‌داند، مگر مفاد صريح سخنانش اين نيست که تشيع و دموکراسي ناسازگارند و به قول شما "ريشه‌اي‌ترين اعتقاد شيعيان غير قابل جمع با مردم سالاري" است؟ و مگر تشيع چيزي غير از تئوري نبوت و امامت و مهدويت است؟ و مگر تضاد اسلام (بخوانيد تشيع) با دموکراسي، منطقاً مدلولش اين نيست که نبوت و امامت و مهدويت با دموکراسي ناسازگارند و پيامبر و علي و مهدي مخالف دموکراسي‌اند؟
باري من و مصباح يزدي ظاهراً هم داستانيم که اسلام و تشيع موجود با دموکراسي ناسازگارند. وي مي‌گويد براي دموکراتيک شدن دست از اسلام برداريد يا مسلمان بمانيد و با دموکراسي وداع کنيد، اما من مي‌گويم لازمة اخذ دموکراسي ترک مسلماني نيست، شما در کدام جبهه‌ايد؟

چهارم. من در باب امامت و ولايت چيزي بيش از آنچه قبلاً در «بسط تجربه نبوي» و در «مسأله خاتميت» آورده‌ام، نگفته‌ام. شايسته است آن را دوباره بخوانيد. خاتميت، چنانکه من در مي‌يابم، مقتضايش اين است که پس از پيامبر سخن هيچ کس در رتبه سخن وي نمي‌نشيند و حجيّت گفتار او را ندارد. حال سخن در اين است که امامت را شرط کمال دين شمردن و امامان را برخوردار از وحي باطني و معصوم و مفترض‌الطاعه دانستن (چنان که شيعيان مي‌دانند) چگونه بايد فهميده شود که با خاتميت ناسازگار نيفتد و سخن‌شان در رتبه سخن پيامبر ننشيند و حجيت گفتار او را پيدا نکند؟ آنان را شارح و مبيّن معصوم قرآن و کلام پيامبر دانستن نيز گرهي از کار فروبسته اين سؤال نمي‌گشايد. آيا امامان، براي پاسخ به هر سؤالي، به کلمات پيامبر رجوع مي‌‌کردند و آنها را مي‌خواندند (در کجا؟) و مي‌انديشيدند و آنگاه جواب مي‌گفتند يا جواب‌ها (چنانکه شيعيان مي‌گويند) نزدشان حاضر بود و نيازي به اجتهاد و إعمال رويـّت و پژوهش و تحليل نداشتند. و لذا سخني که مي‌گفتند بي‌چون و چرا وبي احتمال خطا و بر اثر الهام الهي، عين کلام پيامبر بود و جاي اعتراض نداشت؟ اگر اين دوّمي باشد، فرق پيامبر و امام در چيست؟ و آيا در اين صورت، جز مفهومي ناقص و رقيق از خاتميت چيزي بر جاي خواهد ماند؟ شما طوري از نقش شارح بودن امامان شيعه سخن مي‌گوئيد که گويي «مجتهد معصوم»اند اما مگر مجتهد معصوم خود مفهومي تناقص‌آلود نيست؟ باري جواب اين سؤالات هر چه باشد، آيا امامان را در رتبه پيامبر ندانستن و بنيان خاتميت را استوار کردن و «سنگ خاتميت را بر سينه زدن» (به قول شما) جفا بر اسلام و کاستن از منزلت ولايت است؟.

گفته‌ايد که من ولايتي را که براي ملاّي رومي قائلم از امامان شيعه دريغ مي‌کنم. دريغا که اين جا (و هيچ جا) مقام طرح عقايد شخصي نيست، اما ناچار مي‌گويم که من شيعه غالي نيستم و نه در مورد ملاّي روم و نه هيچ کس ديگر (پس از پيامبر(ص)) قائل به نبوت و شؤون و لوازم آن نيستم. از اين که بگذريم، هر درجه‌اي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممکن و ميسور مي‌دانم و از دوام ولايت معنوي و «بسط تجربه نبوي» جز اين مراد ندارم.
روايتي از امامان شيعه رسيده است که: «در مورد ما هر چه مي‌خواهيد بگوئيد، فقط ما را به مرتبه الوهيت نرسانيد» (نزّلوانا عن الرّبوبيّة و قولوا فينا ما شئتم). شما عالم علم‌الحديث هستيد و از اصالت اين روايت با خبرتريد. در اين روايت چنانکه مي‌بينيد فقط اجتناب از ربوبيّت خواسته شده است و از نبوت سخن نرفته است. اگر غلط نکنم اين روايت با آنکه ظاهري ضد غلو دارد، بايد پرداخته‌ غاليان شيعه باشد. دقيق‌تر آن است که آنان را نه به مرتبه خدايي بايد رساند نه به مرتبه پيامبري. هر منزلت ديگري براي آنان و ديگر سالکان متصور است. و «ما کان عطاء ربّک محظوراً» . مي‌دانم که اين سخنان سليم در ايران امروز که تشيّع غالي و تفّقه اخباري بر آن سايه افکنده است، آبرو و امنيت و حيات گوينده را نشانه مي‌رود اما «عشق است و داو اول بر نقدجان توان زد». اصلاح ديني و سيالّ کردن کلام اسلامي و شيعي‌ راهي جز اين ندارد.

پنجم. آورده‌ايد که وجود امام مهدي «يک واقعيت است». از کجاي گفتار من برمي‌آيد که «غير واقعيت» است؟ قلم من در اين جا و در همه جا عمداً از داوري در باب عقايد خاص شيعيان و غير شيعيان، تن مي‌زند و تنها به ربط منطقي و نتايج تاريخي آنها ديده مي‌دوزد. من نيک مي‌ دانم که اکثريت شيعيان و غير شيعيان مقلدند نه محقق، و عقايدي دارند معلّل و غير مدلّل، که زاده جبر محيط و تلقين و تربيت است. و من ايمان تقليدي آنان را برنمي‌آشوبم. به‌علاوه نگاه درجه دوم و شيوه پلوراليستي من، اجازه نمي‌دهد که براحتي در باب ناجي و هالک بودن فرقه‌هاي گونه‌گون اسلامي حکميت کنم و گروهي را به بهشت و گروهي را به دوزخ بفرستم. اما قصه مهدويّت سياسي، يعني نقشي که اين انديشه در سياست ايفا مي‌کند البته منظور نظر و مطلوب خاطر من است. بگذاريد نسبت اين دو را در سياست معاصر بکاويم:
انجمن مهدويّه حجّتيه، نامبردارترين گروه قبل از انقلاب بود که با انديشه مهدويت نرد عشق مي‌باخت و اعضاي آن سلوک فردي و سياسي خود را بر آن استوار کرده بودند. اينان به گفته آيت‌الله خميني، معتقد بودند که تباهي و ستم بايد چندان فزوني گيرد که ظهور امام غائب را ايجاب و تسريع کند. پيداست که از اين انديشه، چه رويکردي به قدرت و سياست برخواهد خاست و باري هر چه از آن برآيد، قطعاًً سياستي دموکراتيک نخواهد بود. ناگفته نگذاريم که اعضاي انجمن حجّتيه، به شدت و نفرت، از آن اتهام بيزاري مي‌جويند و آن را دروغي برساخته دشمنان مي‌شمارند. شايد صحيح‌تر آن باشد که مهدويت‌گرايان حجّتيه را در امر سياست، مردمي بي‌عمل و کناره‌گير بشماريم که با همه حکومت‌ها مي‌سازندو به معاش خود مي‌پردازند تا پايان زمان در رسد و مهدي موعود نقاب از چهره براندازد. نيک روشن است که در شکم اين بي‌عملي سياسي هم طفل دموکراسي پرورده نخواهد شد.
در سوي مقابل، تئوري ولايت فقيه آيت‌الله خميني بود که حکومت را حق فقيهي مي‌دانست که به نيابت از امام غائب و با برخورداري از امتيازات و اختيارات او، سقف سياست را بر ستون شريعت بزند و دست قدرت از آستين مهدويت درآورد و با تصّرف در نفوس و اعراض و اموال مسلمين، ناخداوار سفينه جامعه را با نسيم ولايت به ساحل هدايت برساند. اين آشکارترين و ناب‌ترين شيوه بناي سياست بر مهدويت بود و چنانکه همه مي‌دانيم نه آقاي خميني نظرية خود را دموکراتيک مي‌دانست و نه ديگران چنان صفتي را درخور آن مي‌ديدند و نه بسط و تداوم عملي آن تئوري، ساماني دموکراتيک به کشور داد. و چنانکه گذشت متکلمان رسمي اين حکومت هم به هيچ رو شرمنده نبوده و نيستند از اينکه ناسازگاري نظري و عملي دموکراسي را با ولايت فقيه به صد زبان و برهان، مدلّل و مسلّم سازند.

اما در جانب روشنفکران ديني، دکتر علي شريعتي دلير، در استخدام نظرّيه مهدويت براي اهداف سياسي از همه دليرتر بود. وي بي‌آنکه به مباني کلامي مهدويت بپردازد از «انتظار فرج» سلاحي براي «اعتراض» ساخت و به‌دست پيکار جويان مسلمان داد تا با حکومت وقت درآويزند و آن را براندازند. اين شيوة ماهرانة اسلحه‌سازي ايدئولوژيک، گرچه خاصّيتي انقلابي داشت و به کار پيکار مي‌آمد، امّا دريغا که با مردم‌سالاري و استقرار نظم دموکراتيک مهربان نبود و جز ناراضي تراشي بهره‌يي و ميوه‌يي نمي‌داد و البتّه خادم خالص نظريه «امّت و امامت» بود که نظريّه‌اي سخت ضددموکراتيک از کاردرآمد.
از ميان اين بزرگان، شايد مهدي بازرگان يک استثنا بود که در عين اعتقاد، با «مهدي»، بازرگاني نکرد و از آن بهره سياسي نجُست و همين، انفصال او را از يک نظام مهدويت مدار رقم زد.
از همروزگاران خود که بگذريم و به پشت سر نگاهي بيفکنيم و پيشگامان مهدويت سياسي را در تاريخ گذشته جستجو کنيم البتّه با صفويان ملاقات خواهيم کرد که از ملاقات شاه اسماعيل با «صاحب الامر مهدي» داستان‌ها ساخته بودند و آوازه درانداخته بودند که وي تاج و شمشير و خنجر و کمر و رخصت «خروج» را از مهدي گرفته است. و حتي شاهان صفوي را منصوبان امامان به سلطنت مي‌انگاشتند و دولتشان را «مخلّدو به ظهور قائم آل محمّد متّصل» باز مي‌نمودند1. اگر اين آواها امروزه آواهاي آشنايي است، براي آن است که سرچشمه‌يي يکسان دارند و از حلقومي واحد برمي‌خيزند و باري فصل مشترکشان اين است که بر سياست ورزي مهدي گرايانه‌يي استوارند که با نظم انسان نواز مردم سالار نسبتي و قرابتي ندارد.

آن «امام شهر که سجاده مي‌کشيد بدوش» و کارنامه مجلسيان را مقبول و مصّوب امام زمان در شب قدر مي‌دانست و روحاني ديگري که با توسّل به رؤيايي، پيروزي دولت احمدي‌نژاد را محصول دعاي امام غائب مي‌شمرد (همچنانکه شاه اسماعيل و شاه تهماسب صفوي در رؤيا هاي خود امام علي و امام مهدي را ياور و پشتيبان خود مي‌ديدند) جز کاسبکاري سياسي و ارزان فروشي متاع مهدويت به سياست حاکم و ترويج «تشيع صفوي» کاري نمي‌کردند. و اگر حجة‌الاسلام بهمن‌پور از تضعيف اعتقادات شيعيان و نسبت عواميگري و عوامزدگي به روحانيان رنجيده‌اند، نگاهي به «تعصّبات سياسي» و مهدويت فروشي و گفتار و رفتار و سکوت و رضاي هم‌کسوتان و پيش‌کسوتان خود بيفکنند و آتش خشم و خروش خود را بر آنان ببارند. هم‌اکنون در جمکران، دوچاه نهاده‌اند يکي براي زنان و ديگري براي مردان، تا عريضه حاجات خود به امام غائب را جداگانه در آنها بيندازند و براي هر عريضه دويست تومان بپردازند. و اينها همه در زير گوش و چشم نوّاب امام زمان و «ملولان از علم بي‌عمل» صورت مي‌پذيرد که در قم نشسته‌اند و چشم بر اين «شرک تقوا نام» بسته‌اند. اينها را ببينيد و بگوئيد که حال جاي خنديدن است يا گرييدن.
باري نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بي عملي سياسي يا سفاکي و مردم فريبي صفوي صفتانه يا به ولايت مطلقه فقيه و يا اسلحه‌سازي ايدئولوژيک مي‌انجامد که علي‌ايّ حال با دادگري دموکراتيک پاک بيگانه‌اند."وقت آن شيرين قلندر خوش که ..." گفت:
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم که گاه‌گاه بر او دست اهرمن باشد
اين‌ها همه بيان ربط منطقي انديشه‌ها و پيشه‌ها بود، از اين پس اختيار و گزينش باشماست که دموکراسي را بخواهيد يا ولايت مطلقه‌فقيه را يا بي‌عملي سياسي را يا ...

هفتم. دولت اسرائيل و سياست نومحافظه‌کاران آمريکا (که حجةالاسلام بهمن‌پور چنگ تمّسک به آنها زده است) نيز شاهد صادقي در آستين ماست. مگر صهيونيزم سياسي تئودور هرتزل تشکيل دولت اسرائيل را «آغاز فديه موعود و استخلاص بني‌اسرائيل» نمي‌دانست و مگر يهوديان اين «وعده توراتي ـ الهي» را مستمسک بازگشت خود و اشغال فلسطين قرار ندادند و مگر نو محافظه‌کاران آمريکا که منتظر بازگشت ملکوت مسيحند، برهمين پايه از دولت اسرائيل پشتيباني نمي‌کنند؟ پس قياس اين «وعده‌هاي الهي» و «موعودهاي منتظر» شيعيان و يهوديان و مسيحيان چه جاي شگفتي دارد؟ و اگر اسرائيل در چشم آمريکانشينان، حکومتي دموکراتيک مي‌نمايد (به قول شما)، درست به سبب آن است که ديگر آن موعودگرايي را جدّي نمي‌گيرد و براي آن تهيّه و تدارک نمي‌بيند و از حفظ و حمايت يک حکومت سکولار قدمي کوتاه نمي‌آيد. در ايران هم کم و بيش چنين است. يعني به اعتراف آقاي جوادي آملي، «ما همه سکولار زندگي مي‌کنيم». و اين نيست مگر به يُمن روشنگريهاي روشنفکران. اگر کار به دست حزب‌الله مي‌افتاد که به دنبال برپا کردن «جامعه مهدوي» است، آنگاه مي‌ديديد که چه مصالحي فداي چه مواعيدي مي‌شد.
هشتم. از سر طنز و طنازي نوشته‌ايد که اگر هم در جايي دموکراسي براي مسلمانان به ارمغان آمده، لاجرم «به يمن پيروي از ابوحنيفه و ابن خلدون و اقبال لاهوري بوده است»!. چنين سخن گفتن نه شايسته شما است و نه بيان وفادار مراد و مفاد سخن من. حساب اقبال لاهوري جداست ولي البته نسبت فقه حنفي و فقه جعفري با دموکراسي يکي است و هيچکدام براي طفل دموکراسي نه مادر خوبي هستند نه دايه مهرباني. سخن من همان است که در ابتدا آوردم: فقه سالاري تمدن‌ اسلامي و فقه‌خويي مسلمانان، زمينه مطلوبي است براي استقرار قانون‌سالاري دموکراتيک. ولي اين فقط شرط لازم است. آنچه اين شرط لازم را به شرط کافي بدل مي‌کند تزريق داروي شفاي‌بخش «حّق» به فقه تکليف‌انديش اسلامي است. و اين است معنا و نمونه تکيه بر سنت و فراتر رفتن از آن، با هم.

امّا آراء اقبال لاهوري درباب خاتميت شايسته توضيح بيشتر است:
وي در فصل پنجم و ششم کتاب پرمايه «بازسازي فکر ديني در اسلام»، روح اسلام را ضّد يوناني مي‌شمارد و افسوس مي‌خورد که مسلمانان يوناني مآب شدند و عقل استقرايي را فرو نهادند. به اعتقاد وي، در آمدن عقل استقرايي ـ تجربي، تکيه انحصاري بر غريزه (وحي) را متوقف کرد و خاک تاريخ از پروردن پيامبران عقيم شد و لذا ختم نبوت ايجاب و اعلام گرديد و از اين پس به انتظار وليّ آسماني ديگري نشستن که منبع تازه‌يي براي دانش باشد و اتوريتة نويني را بنا نهد خطاست. اعلام ختمّيت, آغاز رها سازي عقل انساني بود تا آدمي با انديشه خود‌گام بردارد و چراغ عقل خود را برافروزد چراکه دست کليم را "درين زمانه نهان اندر آستين کردند". بشريت, اينک به سه چيز نياز دارد: "تفسيري معنوي از جهان, رهايي معنوي خرد و اصول بنيادين عاّم براي جهت دادن به تکامل جامعه بر اساسي معنوي". نبودن و نيامدن پيامبران, به معني آزادي خرد است که ديگر سقفي براي تفکر ندارد و بخود وانهاده است و دين منبعي از منابع الهام اوست و لا غير. وي در انتها "دموکراسي معنوي را هدف غايي اسلام" مي‌شمارد و مهدويّتي را که رتبه نبوّت يا بالاتر از آن داشته باشد مانع اين دموکراسي معنوي مي‌يابد.
سخنان اقبال را به گوش هوش بايد شنيد و قدر دان نعمت خاتميت بايد بود که آدميان را بر مائدة زمين نشاند و از انتظار فرسايندة فتح‌ابواب آسمان رهايي بخشيد. انتظاري که به اعتقاد شريعتي "مذهب اعتراض" بود در نگاه اقبال به "مذهب انقراض" بدل مي‌شود: انقراض خرد و زوال دموکراسي معنوي. مسلمانان به حکم خاتميت, به هيچ "نداي آسماني" ديگر گوش نخواهند سپرد و بر سر راستين يا دروغين بودنش نزاع نخواهند کرد. سخن هيچ کس ديگر حجيت سخن پيامبر را ندارد و از آسمان فرو نمي‌ريزد که ازين پس, افلاکيان کار زمين را به خاکيان وانهاده‌اند. و البته اينها هيچکدام نافي ولايت باطني نيست که حديثي ديگرست.
نهم. حافظ گفت:
نـمي بينـم نشـاط عـيش در کـس نه درمان دلي نه درد ديني
درون‌ها تيره شد باشد که از غيب چراغي برکند خلوت نشيني
من آن خلوت نشين غيب نيستم امّا آنچه نوشته‌ام و مي‌نويسم از سر درد دين و براي درمان دلها است, خاصّه در اين زمانه که نشاط عيش را از همگان گرفته‌اند. و دراين راه پر خطر, نه چشم به منصبي دوخته‌ام نه مکسبي, بل همه آنها را درباخته‌ام. عشق به حقيقت جايي براي معشوق ديگري ننهاده است. و از کلام خشيت‌انگيز قرآن و خداي سبحان , اين يکي را بهتر از همه به ياد دارم که: تلک الدّار الآخرة نجعلها للّذين لايريدون علواً في‌الارض و لافساداً. والعاقبة للمتقّين1 و اگر مجال سخن فراخ‌تر بود و از منجنيق فلک سنگ فتنه نمي‌باريد و عقاب جور بال در همه شهر نگشوده بود و رهزنان گره بر زبان نبسته بودند, و اگر نبود عوامي عواميان و حرامي حراميان, "غير اين منطق لبي بگشادمي".
ليک از چشمِ بدِ زهر آب دم زخم‌هاي روح‌فرسا خورده‌ام

جناب آقاي بهمن‌پور
من همواره شما را به نيکخواهي و پارسايي شناخته و ستوده‌ام و نقدتان را گرچه منطقاً نمي‌پذيرم اخلاقاً ستايش مي‌کنم و اگر خال عيبي بر جمال تقواي شما مي‌بينم همانا همکاري شما با حکومتي است که ستمگريهايش دل عدالت را به درد آورده است و بر پيکر مشروعيتش زخمهاي عميق زده است. مگر از ذکر مبارک رفته است که "ولاتر کنوا الي الذّين ظلموا فتمسّکم النّار"2؟ از شما شنيده‌ام و مي‌دانم که شما اين حکومت را تنها حکومت شيعه جهان مي‌دانيد, و لذا حمايتش مي‌کنيد, امّا به گمان من, تنها معيار مشروعيت, عدالت است نه شيعيت و اسلاميت. و بهمين سبب اميدوارم در نقد دليرانه و پالايش طبيبانة سياست‌هاي عدالت آزار اين حکومت به مقتضاي ورع و اخلاق عمل فرمائيد و حال که صاحب اين قلم را به داشتن"تعصّبات سياسي" مذموم منسوب مي‌کنيد, خود از داشتن تعصّبات سياسي عدالت ورزانه پرهيز مکنيد.
والله ولي‌ّالتّوفيق

عبدالکريم سروش
اول شهريورماه يک هزارسيصد و هشتاد و چهار خورشيدي




  •   دكتر!
    تنها از تو مي خواهم كه سري هم به كناره هاي شهرهاي اروپا بزني تا بتواني بهتر سامانه ي ستمكار را بيابي. ستمكار بودن را همچنين مي توان با كنارهم گذاشتن امار تبهكاريها نوزادكشيها آزار كودكان و زنان در اين كشورها و كشورمان ايران بر خويشتن روشن كرد. مي توانم نوشيدن الكل در كشور فرانسه را تنها براي يك نمونه به شما گوشزد كنم كه براي هر نفر سالانه نزديك 30 ليتر است. همه ي دانايان چه آنها كه خود الكل مي نوشند تا دمي از دانايي خويش بگريزند نيز برگردن مي گيرند كه مستي ريشه ي بسياري از بديهاست.
    ....

  •   بسم الحق
    اولا. اگر جناب دكتر سروش مطالعات بهتر و عميقتري داشتند حتما اين حديث حضزت صادق آل محمد عليهم السلام را مي ديدند كه فرمود: (اگر ما به راي و ميل خود فتوا مي داديم هلاك مي شديم. آنچه مي گوييم به نقل از رسول الله ص و دانشي است كه يكي پس از ديگري به ارث برده و ذخيره نموده ايم) (كتاب بصائرالدرجات - ص 299)
    ثانيا. آقاي سروش به احتمال زياد نام دو كتاب شريف (مصحف فاطمه) و (كتاب علي) را شنيده اند. براي اطلاع كاربران بازتاب عرض مي كنم كه اولي كتابي است كه به املاي حضرت صديقه و به قلم حضرت امير عليهما السلام نوشته شده است و خبر از حوادث و امور مختلف داده است و در نزد ائمه قرار داشته است و آنان حتي آن را به اصحاب نيز نشان داده اند. دومي هم قرآني است كه حضرت اميرالمومنين گردآوري فرمود و به آن تفاسير و شان نزولي كه از پيامبر شنيده بود اضافه كرد. اين كتاب هم همانند مصحف فاطمه به عنوان منبع علوم در اختيار ائمه قرار دارد. پس آنچنان كه آقاي سروش تعجب كرده اند كه ((در كجا؟)) جاي تعجب وجود ندارد.
    ثالثا. آيا شان ائمه معصومين كه پاسداران حريم حرام و حلال الهي هستند از شان مادر حضرت موسي و مادر حضرت عيسي عليهم السلام كمتر است؟ يقينا اينگونه نيست. پس چگونه ممكن است كه مطابق آيات صريح قرآني به آن دو وحي گردد ولي به اينان نگردد؟
    رابعا. ما حرف را تنها بر مبناي استدلال قبول مي كنيم. بر چه مبنايي اشكال دارد كه حرف كسي ديگر از معصومان در رتبه حجيت كلام پيامبر ص بنشيند؟ به نص صريح قرآن كه مي فرمايد : (لا نفرق بين احد من رسلك ) و به نص صريح حديث نبوي كه توسط فريقين (مانند كافي و صحيح مسلم) نقل شده است : (اني تارك فيكم الثقلين ...) حديث قطعي الصدور انبيا و ائمه معصوم همه در يك رتبه از حجيت اند .
    خامسا. انتقاد اول ايشان كه از آقاي بهمن پور گله كرده اند كه چرا اصل سخنراني را گوش نكرده است و به خلاصه ناقص دانشجويان بسنده كرده است ابتدا به خود ايشان وارد است. اي كاش ايشان هم متن خطبه (آن امام شهر) را گوش مي كرد و به نقل قول ناقص روزنامه ها بسنده نمي نمود.
    البته در مورد خواب ديدن و نقل آن حق با ايشان است چون خواب حجيت ندارد و كسي كه به آن خواب استدلال كرد در اين انتخابات گاف هاي زيادي داد.
    سادسا. متاسفانه حرف استاد مطهري درست ز آب در آمد كه ايشان برخي مطالب را بدرستي نياموخته اند. لا اقل مي توان در مورد آنچه نمي دانيم سخن نگوييم.
    عليرضا حسيني - قم

  •   با سلام به همه خاکیان و افلاکیان و خواننگان و دست اندرکاران بازتاب که زمینه تضارب افکاررافراهم کرده اند . بامید بازتابیدن این نظرات :
    از آخر مطالب اقای دکتر سروش شروع میکنم و بسیار مختصر و تلگرافی :
    9 - گفته اند ولاترکنو الی الذین ظلموا ... ولی پناه بردن آقای سروش بدامن ظالم بزرگ جهانی و آرمیدن در دامن امن آنها که بزرگترین جنایات تارخ را در عراق ویتنام کامبوج اندونزی و... مرتکب و دستشان بخون مردم بی گناه با کودتا بر علیه حکومتهائی که با انتخابات ازاد مردمی روی کار آمدند اغشته است مانند کودتاهای اشکار و پنهان : 28 مرداد شیلی الجزایر ترکیه و .. و حمایت از رژیم سفاک اسرائیل را از افتخارات خود میدانند و ... بیشتر از مصادیق پناه بردن به دامن ظلم است تا زندگی و دفاع از جمهوری اسلامی .

    8 - چون بحث علمی است در صلاحیت خود نمیدانم اظهار نظر کنم . فقط میدانم که برای کوبیدن یک تفکر و مکتب تمسک به برداشتهای غلط یکجانبه افراطی و تفریطی و حتی برداشتهای جاهلانه کار منصفانه ای نیست . بهتر است اقای سروش فهم غلط خود را از مکاتب با مطالعه منابع اصیل اصلاح کنند .

    7 - چه مقایسه مع الفارقی کرده اید بین یک رژیم غاصب و سفاک با یک مکتب که نوید عدالت را در پرتو حکومت عدل مهدی میدهد !!گوئی کوچکترین اطلاعی از مبانی غیبت و حکومت مهدی موعود ندارید ( که دارید ) . یک مکتب مستدل که همیشه آماده است مبانی فکری خود را در معرض نقد و بررسی و جواب شبهات را بدهد با یک دست آویز موهوم که بر خلاف مبانی ( نه فقط استدلالی بلکه) تاریخی فقط ادعای باطل میکند را در کنار هم قرار داده اید . اینجاست که باید به مظلومیت علی که گفت : " الدهر انزلنی ثم انزلنی حتی یقال معاویه و علی " گریست آنهم پس از گذشت 14 قرن و توسط یکنفرکه درزمینه های مختلف نظر میدهد .

    6 - ندارد !!؟؟

    5 - اگراز لجبازی در فهم درست مطالب دست برداشته به منابع اصیل مراجعه کنید حتما درمیابید که بعضی برداشتهای غلط جاهلانه متعصبانه سیاسی کارانه و .. ربطی به مکتب اسلام و تشیع ندارد . کسی هم ادعا نمیکند تمام و نهایت اسلام و تشیع را فهمیده ( همانطوریکه خود شما هم قبول دارید) . بنابراین وقت خود را و ذهن عامه مردم را با القاء برداشتهای غلط از مکتب تشیع تلف نفرمائید .

    4 - اگر مشکل اقای سروش در مراجعه به منابع اصیل و عشق به درک حقیقت اسلام و تشیع برطرف شود درک مفاهیم کلمات و مطالب ائمه اسان شده خواهند دید که نه تنها هیچ تناقضی با خاتمیت ندارد بلکه تایید کننده آن است . مطالب این قسمت پر از اشکال است . به بعضی از آنها اشاره میکنم :
    اولا : فقط به چند جمله از مطالب ائمه توجه کرده اند و ترجمه ملا لغطی !! . کدام امام معصوم ادعا کرده که شانش مطالبش کلماتش رفتارش و .. برتر یا هم شان پیامبر است ؟؟ کافی است به این جمله علی ( که در بزرگیش اگر اقای سروش هم شک داشته باشند برادران سنی و حتی غیر مسملمانان شک ندارند ) که فرمود : " انا عبد من عبید محمد " ( اگر دوباره اقای سروش ملالغطی نشوند و نگویند عبد محمد بودن شرک است پس علی مشرک است ؟!!) توجه کنند مشکل حل میشود . جملات بیشماری از پیامبر اسلام که برادران سنی هم قبول دارند مانند حدیث ثقلین و .. تناقضلت ذهنی اقای سروش را حل میکند .
    ثانیا : مگر الیوم اکملت لکم دینکم را قبول ندارند که در کامل شدن دین با امامت مناقشه میکنند ؟
    ثالثا : چطور اقای سروش بخود حق میدهند اجتهاد کنند ولی ائمه از این حق برخوردار نیستند ؟
    رابعا : مگر اجتهاد مجتهدین بر خلاف خاتمیت است که اجتهاد ائمه .
    خامسا: اگر اقای بهمن پور ( که خودتان قبول داردید فهیم است ) از حرفهای شما چنین استنباط کرده اند پس بدانید که استنباط امثال بنده که چیزی نمیدانیم از حرفهای شما بسیار انحرافی تر خواهد بود . البته اگر برای ماها مینویسید . و اگر برای عاج نشینان فرنگ یا مخالفین اسلام مینویسید که منتظر مستمسک برای کوبیدن اسلام و تشیعند که ......
    سادسا : اگر کسی عین کلام دیگری را بگوید یعنی خود اوست ؟ که میگونید اگر امامان کلام پیامبر را میگفتند پس فرقشان با پیامبر چیست؟!!
    سابعا : چه تناقضی بین معصوم بودن و اجتهاد وجود دارد ؟
    بسیار کوچکتر از آنم که بگویم اقای سروش تناقضات و اشکالات حرفهای خود را نمیدانند ولی کافی است به مقالات بسیار ساده کسانی مانند علامه طباطبائی و مطهری و .. که در سالهای دهه 30 و 40 گفته اند با دید درک مطلب مراجعه کنند انشائالله یعلمکم الله

    3 - در این قسمت هم تناقضات بسیار است به چند مورد مختصرا اشاره میکنم :
    اولا : اقای مصباح نه تمام اسلام اند نه حرف آخر اسلام . بازهم شما فهم افراد را بحساب دین گذاشتید که با پلورالیسنم خودتان تناقض دارد . برای کوبیدن یک مکتب تمسک به هر ادعا نوعی ماکیاولیسم است آنهم از نوع فرهنگی (دگماتیسم نقابدار خودتان ) . ولی بنظرم شما کمر همت بسته اید که برای کوبیدن جمهوری اسلامی اول مکتب شیعه را بعدا اسلام را بکوبید ؟؟
    ثانیا : اگر اقای مصباح بین دموکراسی و اسلام اسلام را ترجیح میدهد شما کدامیک را ؟ از مطالب شما پیداست که شما نه تنها دموکراسی را بر اسلام ترجیح میدهید بلکه دین شما شده دموکراسی . من اگر بخواهم انتخاب کنم حداقل چیزی را انتخاب میکنم که تصور میکنم (حتی اگر قطعی ندانم ) خدا برای من تعیین کرده و نه دیگری ( که خواهم گفت دیگری کیست)
    ثالثا : اگر دین شما دموکراسی است مبنای ان و تعریف آن و مصادیق آن کدام است ؟ جوابی بجز اینکه بگوئید غرب است ندارید و معلوم است که غرب در امریکا تجسم و عینیت یافته . پس اگر اسلام را بر دموکراسی ترجیح میدهم باین دلیل ( نه علت ) است که خدا ( ی حتی احتمالی ) را بر امریکا ترجیح میدهم .
    رابعا : ایا خود امریکا که خود را طرفدار و مبلغ و سینه چاک و پاسدار دموکراسی در جهان میداند ( اینها را نمیتوانید انکار کنید . حتی اگر شما انکار کنید خود امریکائیها قبولتان ندارند ) تعریفش از دموکراسی چیست ؟ ( اصلا تعریف شما چیست ؟ ممکن است بگوئید شما دموکراسی خودتان را قبول دارید . آنرا هم بررسی میکنیم ) . وقتی امریکائیها صریحا میگویند انتخابات ازاد و رای د ادن مردم ایران بمعنی دموکراسی نیست و با عملشان بر علیه حکومتهای قانونی که با رای مستقیم مردم انتخاب شده اند کودتا میکنند پس معنی دموکراسی انها رای مردم نیست .
    رابعا : فرض کنید امریکائیها میگویند چون انتخابات ایران توسط شورای نگهبان نظارت میشود ( البته رئس جمهور شدن اقای بوش را بارای دستگاه قضائی نادیده بگیرید ) دموکراسی نیست . آیا حاضرند به رای آزاد از تمام مردم دنیا در مورد مسائل جهانی تمکین کنند . رای مردم دنیا پیشکش ایا به رای مساوی تمام اعضاء سازمان ملل تمکین میکنند ؟ بازهم پیشکش . ایا به رای شورای امنیت تمکین میکنند ؟؟ بعید است این دین جدید بنام دموکراسی اینقدر قوی باشد که این بدیهیات را انکار کنید . از به چالش کشیدن حق وتو و .. صرفنظر میکنیم .
    خامسا : شما در دوره عضویتتان در شورای انقلاب فرهنگی با این مقدار دموکراسی پای بند بودید که به رای اکثریت تمکین کنید یا گفتید چون نظرات من را قبول نمیکنند منهم از شورا خارج میشوم . میبینید که ما چقدر همین دموکراسی را درعمل قبول داریم یا مثل امریکا تا آنجا قبول داریم و شعارش را میدهیم که در جهت اهداف و منافع خودمان باشد .
    بگذرم که مطالب بسیار عمیق و ریشه داری هست ولی متاسفانه دین جدیدبنام دموکراسی فرصت و اجازه تجزیه و تحلیل عمیق همین دین را هم بما نمیدهد .

    2 - شما دموکراسی و حقوق بشر را باهم یکی گرفته اید یا حداقل لازم و ملزوم . خاستگاه هر دو هم غرب یعنی امریکاست . تناقضات اشکار نه تنهادر حرف و عمل بلکه در مبانی تفکر دموکراسی و حقوق بشر هم زیاد که به بعضی از آنها گذرا اشاره کردم. به حقوق بشر حتی اشاره وار هم نمی پردازم . درخانه اگر کس است یک حرف بس است . اما مطالب فقه و حقوق و تکلیف :
    اولا : میگونید فقه به تکلیف میپردازد و نه به حقوق . کسانی که به حقوق بشر متمسک میشوند منظورشان کدام حقوق است و کدام بشر . فقط حق خود را و ملت خود را ( یعنی به ترتیب امریکائیها و بعد اروپائیها و بعد ... ) ذیحق میدانند و بشر بحساب میاورند یا واقعا به حق بمعنی واقعی معتقدند و به بشریت بما هم بشر باور دارند ؟؟!!
    اگر از محیط سیاست خود را دور نگهداشته اید ولی سیاست شما را رها نمیکند . حتما خبر دارید که امریکائیها در هر جا ببینند یک قانون ساخته خود به خودشان تعرض میکند آنرا در درجه اول قبول نمیکنند و یا وتو میکنند و یا صریحا نقض میکنند . اینها شواهد بزرگ پای بندی آنها به حقوق بشر است !!! نمیدانم چرا این دینی که امریکائیها ساخته اند و خود عملا و صریحا قبول ندارند چرا باید جای خدا را برای ما بگیرد .
    ثانیا : اگر کسی به تکلیف معتقد باشد بهتر است یا به حقوق ؟ اگر خود را مکلف بداند خود را متعهد به انجام یک کار دانسته و به وظیفه خود عمل میکند . ولی اگر خود را محق بداند از دیگران طلبکاری میکند . ( شاید بهمین دلیل غربیها همیشه خود را محق میدانندو طلبکار ) با کدام باور جامعه بهتر اداره میشود و در صلح و صفا بسر میبرد . من ترجیح میدهم در خانواده ای زندگی کنم که همه خود را مکلف به انجام تعهداتشان بدانند نه اینکه همه خود را طلبکار بدانند . ریشه جنگها همین طلبکاریهاست و ریشه صفا و محبت و گذشت و ... همین احساس تکلیف .
    در این موضوع هم اقای سروش چشم بسته گوش به ادعاها ی غربیها د اده اند و پیرو دین آنها .
    ثالثا : احساس تکلیف بیشتر به دموکراسی ( بهمان معنی رایج خودش ) منتهی میشود یا احساس محق بودن . اگر زمامداری خود را مکلف بداند برای مردم بیشتر حق قائل است یا خود را محق بداند . کسی که در ابعاد جهانی اشکارا حقوق دیگران را تضییع و همه چیز را بنفع ملت خود برداشت و رفتار میکند در داخل کشور خود هم همه چیز را ( اگر بتواند ) برای منافع شخصی خود تفسیر و برداشت و رفتار میکند .
    رابعا : شما خود را مکلف و موظف به گفته ونوشتن این مطالب دانسته اید یا ذیحق ؟. سخن از عشق به حقیقت گذشت از مکسب و منصب و .. گفته اید . اگر اینها حق شماست چرا بر مینای حق برای بدست آوردنش نمی جنگید . اگر از اینها گذشته اید چرا ؟ بجز اینکه میگوئید از این حقوق گذشته اید تا وظیفه ای را که بر خود احساس میکنید انجام دهید . مگر خود شما بیشتر احساس تکلیف نمیکنید تا ادعای حق . کدامیک برای شما و خوانندگانتان ارزشمندتر است . اینکه بگویند شما دنبال احقاق حق خود هستید یا بگویند شما بدنبال انجام وظیفه هستید . اگر بگویند برای انجام وظیفه از حق خود گذشته اید بیشتر ابرو دارید یا بگویند برای احقاق حق خود تلاش میکنید ؟؟ . میبینید که خود شما هم بیشتر پای بند وظیفه هستید تا بدنبال حق خود . پس فقهی عمل میکنید !!

    گذشته از اینها :
    - مینای تفکر شما چیست؟ اسلام قران حق عدل ازادی حقوق بشر دموکراسی و ... ؟ کدامیک ریشه دار تر مستدل تر و با مبنای دقیق تر است ؟ اگر حق را محور همه قرار میدهید و در نتیجه به مبانی دین و اسلام و خدا و قران پای بندید برای درک مفاهیم عمیق ان و حل تناقضات خود از برداشتهای نادرست تلاش کنید . بیش از اینکه به مطالعه تفکرات دموکراسی غرب بپردازید ریشه های فرهنگی خود را بشناسید .
    - اگر مطالبی را میگوئید و مینویسید از روی عشق به حقیقت است ( یعنی نوعی تعهد و تکلیف و نه حق داشتن ) و در تلاشید تا حقوق بشر ( بمعنی رایج) را باو بدهید چرا خدمات امام خمینی را که نه تنها یک جامعه ایران را از زیر ظلم و ستم و استبداد و .. ( که اگر نسل جدید ندانند شما بخوبی میدانید ) نجات داد بلکه جرات و جسارت قیام به مردم گوشه و کنار جهان را برای گسستن زنجیر های ظلم جهانی داده نادیده گرفته و آنرا تحقیر میکنید . و در عوض صریح و در پرده مبلغ فرهنگ ریاکارانه غرب باسم حقوق بشر و ازادی و دموکراسی شده اید . ایا اگر قرار است با ظلم و استبداد مبارزه کنید مظهر تمام کامل آنرا جمهوری اسلامی میدانید ؟. از شنیدن اخبار جنایتها غارتگریها ادم کشی ها و ... اسرائیل امریکا و متحدینشان و دروغپردازیهای انان غافلید ؟؟. یا ..
    - حجت شما پیش وجدان خود و کسانیکه مطالب شما را نه با انشاء زیبا و مسحور کننده آن بلکه با منطق و استدلال خواند ه و آنرا پر از تناقض میبینند چیست ؟ آنچه را که به خدا نسبت د اده میشود دائما انکار و آنچه را به غرب مستند است تبلیغ میکنید و جملات خودتان راکه درسخنرانیها و درسهای خصوصی شنیده ام ( البته 26 سال قبل حالا موضعتان عکس شده !!) بیادتان میاورم که : " و اذا ذکرالله اشمئزت قلوب الذین لایومنون بالله و اذا ذکر ت ... اذاهم یستبشرون .
    بنده ناچیز منصور علمی

  •    بسمه تعالي
    در مورد علم انسانها ايا ايشان تنها علم حصولي را قبول دارند وديگر انواع علم را منكرند؟
    ودر مورد روايت" انا مدينه العلم وعلي بابها" چه مي گويند معناي باب بودن علم پيامبر چيست؟
    در مورد ساير ائمه مثلا امام حسين وادعاي ايشان بر حقانيت راهشان ايا شائبه حكومت خواهي است ؟
    ويا در مورد امام رضا اگر مجالس مناظره ايشان دليل بر علم نيست, پس چيست؟
    وآيا بنظر شما انها بهترين الگوهاي بشري نيستند؟
    من نمي دانم چه كسي اجتهاد وعصمت را يكي گرفته است كه ايشان اشكال كرده اند!!
    در مورد وحي هم خودشان مي دانند كه گرچه فرشته وحي بر كسي نازل نمي شود اما ساير انواع وحي وجود دارد.
    در مورد دموكراسي هم به گمانم مفهوم مردم سالاري ديني با
    دمو كراسي غربي متفاوت باشد كه بعضي از متفكران به ان پرداخته اند.
    نوشته اند كه دين تكليف انديش است وسوال اين است كه ايا اين تكليفي بودن براي عامه مردم ونه" مجتهدين" چيز بدي است؟ايا ايشان راه حل بهتري دارند؟
    در مورد" شان" پيامبر اسلام هم گمان نمي كنم كه كسي از بزرگان سخني بر خلاف گفته باشد وتنها فرقه هاي غاليه چنين ادعايي دارند.
    در مورد ناجي يا هالك بودن فرقه ها ومذاهب گوناگون استاد مطهري در كتاب عدل الهي تشيع را از اين اتهامات پاك كرده اند.
    در مورد انتظار موعود هم ظاهرا بر مصاديق نا صواب ان دست گذاشته اند وآيا اين موارد دليل بر اين مي شود كه ما انتظار وباور ان را كنار بگذاريم؟
    نوشته اند كه "در شكم بي عملي سياسي حجتيه هم طفل دموكراسي پرورده نخواهد شد"وسوالم اينست كه بر چه اساسي رسيدن به دموكراسي از نوع غربي بهترين هدف خلقت است كه ببينينم كدام گروه مي رسند وكدام گروه نمي رسند؟
    در مورد دموكراسي هم خود بهتر ميدانند گه ناقضان بسياري دارد وتعدادي از نخبه گرايان ان را نمي پذيرند. ودموكراسي شماهمان نگين سليماني است كه نه گاه گاه بلكه دايم دست اهريمنان بر ان اويخته است.
    والسلام ف .ازاده

  •   با سلام بر همه ياران خير انديش
    سخن اين هم وطن ناچيزتان كه معلق ميان خير و شر و گريزان از نادني دوست و نابخردي و ناجوانمردي دشمن است . هيچ اين نيست كه وارد بحثي بي سر و ته شوم كه بازي با كلمات و واژه ها . حق را بر عوام مستور نموده و بر عالم موهوم .
    اما اقاي سروش عزيز . من كه سالياني را در ميان مدعيان دموكراسي و بهترين نمونه اين مدعيان سر كرده ام . از شما مي خواهم بپرسم كه چگونه اين واژه كه كثير السو’ الاستعمال شياطين غربي بوده در ميان عبارات و كلمات مقدسي آورده ايد كه مصداق عيني لااكراه في الدين بوده اند و آيا اينكه امام علي (ع) حاضر به بيعت با ابوسفيان و عباس نمي شود تا رداي خلافت را بر تن ببيند . چيزي جز عمل به بخش زيباي دموكراسي دروعين غرب نيست كه شما را مجذوب خويش ساخته است ؟
    آقاي عزيز حقوق بشر چيست ؟ مصداق آن را كدام بشر و حكومت غربي ارائه داده . الگوي شما كدام است ؟ آيا مي دانيد كه دموكراسي ايده آل غرب . دموكراسي سوئيس است ؟ اگر بپذيريد برايتان از اين زيبايي مي گويم . وگرنه مثال ديگري خود بزنيد و خود ديده ظاهر و دل هر دو باز كنيد تا اعتقادات ما را به مسخره نگيريد و به ريش ما با ادبيات شاعرانه خود كه حق را باطل و صواب را مذموم مي نمايد . نخنديد .
    دموكراسي كه توليد كننده آن غرب بوده . حتي يك نمونه عملي هم ندارد . دموكراسي يك عوام فريبي است . دموكراسي غربي يك حقه شيطاني براي حاكميت كساني است كه مي توانند حاكم باشند و فقط به دنبال مجوزي براي رفع كدورت بين محكوم و حاكمند . سوئيسي ها مرتبا راي و نظر مي دهند . آنها نمونه دموكراسي مستقيم اند اما مي دانيد كه در سوئيس كه اكثريت مردم روشن و آگاه آن با رفتار دولت آمريكا و شارون به شدت مخالفند . هيچ تاثير عملي بر رفتار دولت خود در بازداشتن از همكاري و سود رساني به اسرائيل غاصب ندارند و امسال در بودجه ميلياردي خريد نظامي شان كه هيچ نيازي به ان ندارند . مجلس حق اظهار نظر در اصل موضوع نداشته و يك سوم اين بودجه برخلاف خواست مردم و اكثر اعضاي مجلس قرار است صرف خريد تسلسيحات از اسرائيل شود ؟
    آيا مي دانيد چرا ؟ چون سوئيسي ها اجناس اسزائيلي را نمي خرند و تراز تجاري صهيونيست ها با سوئيس منفي است و براي جبران آن آنها به دولت سوئيس فشار اوردند تا اسلحه بخرد و دولت هم سمعا و طاعتا !!
    من بسياري انتقادها و بسياري گله ها و بسياري دلگيري ها و ... از دولت ج.ا.ايران دارم . اما معيار بسيار عالي سلامت نسبي يك حكومت در جهان سابقه دشمنان آن و عمق دشمني آنان است . آيا ترديدي داريد كه آمريكا و جلادان هم پالگي شارون يك ساعت هم تحمل رهبر و نظام ج.ا.ايران را ندارند و آيا منكر اين هستيد كه ايران تنها سرزمين مقدسي است كه در آن مي شود وجود اسرائيل را نفي كرد . ولي هيچ دموكراسيي در غرب چنين تواني ندارد !!
    آقاي محترم اجازه بدهيد كه با عرض پوزش به ريش امثال شما بخندم كه به جاي علم بازي با كلمات و جهالت آموختيد . من هيچگاه مدعي اين نيستم و نخئواهم بود كه در بحث كلام و فلسفه با شما هماورد باشم كه حاشا و كلا . اما تشخيص حق و باطل را بعيد مي دانم كه خارج از استعداد و درك شما باشد كه شما را فرد كم هوشي نمي دانم . اما دلم راضي نمي شود به اينكه بگويم . سر بر دامن دشمنان ما داريد و ادعاي مهرورزي بر وطن و دين ما . هر چه باشد احترام ايراني بودنتان . محفوظ است و اميد به حفظ اين واژه كه هميشه غيرت همراه آن بوده است .
    يك هموطن از اروپاي مركزي

  •   اين هم براي بار چندم كه مي نويسم و بارتاب، بازتاب نمي دهد. چون سنگ در بي انعكاسي تمام مي ماند ولي بايد اين را به ياد داشت كه گداختن از بر بي هيمه ساختن وجود بسيار نزديك است.
    الخ ... آنچه اين دو بزرگوار در برابر هم مي نهند جز پوششي خوش بر تارك بيدادي ناخوش نيست كه هر دو راه به بيراه استبداد مي برند. در تعجب ام كه چرا جمهوري اسلامي اينقدر با سروش سر ناسازگاري دارد. او كه در ذات تفكرش، دلرباي شيداي دين است و پرواركننده پيامدهاي ديني. عقلي اگر بود مشكلي نبود.
    اما هم خويشي تفكر سروش و مصباح عريان تر از آن است كه بيان گردد. يكي از يك سوي بام فرياد مي زند و ديگري از آن سوي. هر دو دلخوش سيري چند، عوام نيز يقه مي درند در هر دو سو. هنوز انكار غريبه اند باهم در اين نداي بنيان فكنانه ي فيلسوفي بزرگ كه « مرگ خدا» فرياد مي زند. چه بسا اين قديسان پير هنوز در جنگل افكارشان، اين خبر را نشنيده اند .
    هشت سال با انديشه سروش در لايه هاي زيرين حركات به اصطلاح« اصلاح طلبي».نتيجه؟!!!
    آغاز سال هاي ديگر با انديشه عيان مصباح و شاگردانش به اصطلاح « اصول گرايي» و باز هم در انتظار نتيجه؟!!!
    مي دانم كه اين نظر را هيچ فرصت بازتاب نيست و حداقل گفته شده است حالا براي بازتابيان.

  •   احتياجي به سخن گفتن و يا تشريح سخنان آقاي سروش نيست چون ايشان به تفصيل و مستدل ديدگاههاي خود را بيان كرده اند . بنده صرفا از دو موضوع تاسف ميخورم يكي از اينكه پاسخهاي ارائه شده به مطالب آقاي سروش (تقريبا) هيچكدام منطقي ومستدل نبود وتكرار بيانات منبري بود و تاسف ديگر كه بسيار غم انگيز است اينكه به دليل تعصبات نابجا امكان بهره مندي از شخصيتي چون سروش در داخل كشور فراهم نيست نمي دانم افرادي كه سنگ پيروي بي چون وچرا از امامان را به سينه مي كو بند چگونه نمي توانند سخني مغاير نظريات خود را تحمل كنند مگر حضرت رضا امام هشتم شيعيان با افراد صاحب عقايد و افكار مخالف به مباحثه و مناظره
    نمي پرداختند بدون اينكه كسي را
    به كفر و ارتداد متهم كرده و امنيت او را به
    خطر بياندازند . موضوعي كه به آن اعتقاد
    راسخ دارم _ صرف نظر از اينكه مدافع سروش و يا مخالفين ايشان باشم _ اين است كه
    تضارب آرا’ اعتقادي وديني و استمرار اينگونه مباحث بصورت عقلاني علمي و به دور از تعصبات خشك و بي ثمر باعث قوت عقلانيت
    و تدين صحيح و متقن خواهد شد . از سايت
    بازتاب براي انتشار مطالب علمي تشكر ميكنم
    و اميدوارم در ارتباط با اينگونه مباحث از اظهار
    سخنان و واژه هاي سخيف پرهيز نموده و
    ديدگاههاي منتقدين را بازتاب دهند . اصرار و
    اميدي به درج مطالبم در سايت ندارم چرا كه
    قبلا نيز مطالبم درج نگرديده ولي از
    علاقه مندان و خوانندگان هر روزه بازتاب هستم و دوست دارم بر غناي اين سايت
    افزوده شود . با تشكر محمد مهدي از تهران.

  •   تاسفي ديگربايد برسخنان ايشان ابرازشود من نمي گويم همه كارها جمهوري اسلامي ويا خود نظام ما عين عدالت است اما تعبيرات آخر نامه اگرقول جان رالز كه يادآورسخن لاعدل كالانصاف است را بيادآوريم بايدگفت كه سخنان دكترسروش دل انصاف رابه دردآورده و برپيكر عقلانيتش زخمهاي عميق زده است مگرازذكرمبارك رفته است كه " ولايجرمنكم شنئان قوم علي الاتعدلوا اعدلواهو اقرب للتقوي"؟ .....آيااخيراتفسيرجديدي ازعدالت وتقوا دارند؟ ضمنا يك نكته علمي درباب خاتميت به ايشان يادآورشوم وايشان خوب است به كتب اهل فن مانند علامه طباطبايي مراجعه كنند. درباب "خاتميت" ما تنها به ختم نبوت تشريعي وارسال رسل معتقديم ونبوت انبايي و انذارمنذران و سايراشكال لطف وهدايت الهي هرگزختم نخواهدشد بويژه كه ائمه عليهم السلام محدث هستند و حقيقت ليله القدر هم همين است سوره قدركه شناسنامه اهل بيت عليهم السلام است براي چيست؟ برويد ومطالعه كنيد وبه راه بازآييد حيف شماست كه به عاقبت آن كسي مبتلا شويد كه توحيد راخوب مي نوشت و نمي فهميد وآن كه اخلاق راخوب مي نوشت و نمي فهميد وعامل نبود....دوست عزيز نكند مصداق اين شعرشده باشيد كه " چشم باز وگوش باز و اين عمي حيرتم ازچشم بندي خدا" استدعا مي كنم درشبي خلوت وباياردورازاغيار تامل فرماييد

  •   سلام بر گردانندگان بازتاب
    بايسته و لازم ديدم از اين حركت شايسته‌تان در بازتاباندن پاسخ پر مغز استاد تقدير و قدرداني نماييم. باري بسيار دلم از بسياري از مطالب پيشينتان چركين بود و سبك و مرام‌تان در مسير انتشار آزاد ِ مبتني بر احترام به خواننده و دارابودن جايگاه صلاح نم يدانستم، اما با انتشار سخنان استاد نيك دلم را روشن كرديد و با اين كار زيبا و پرارج‌تان بر دل خوانندگان سايت ارزش نهاديد، باشد كه ما همگي درك و دانايي و شعور و دانش تشخيص و بازشناخت نيك از بد را براي مردم قائل باشيم،
    يا حق

  •   سلام بر راستي!
    از اينكه ميبينم آقاي دكتر سروش كه سمبل فرار از مناظره و متكلم وحده بودن است بخود جرئت داده است و در جواب يك متن يك اسكرولي - 5 اسكرول قلم فرسايي نموده اند بسيار متعجبم!
    ليكن اين را بايد به فال نيك گرفت! باشد كه ايشان از منبر متكلم وحده بودن پايين آمده و رودررو صحبت نمايند تا ما جوانان كم مايه تر به دريافت روشن تري برسيم. هر چند سخنان ايشان بازخواني صحبت هاي 50-70 سال پيش دانشگاه هاي مصري و عربيست كه امروزه در همان كشورها دمده شده.

    هنوز يادمان نرفته كه اين بزرگوار (كه در ساليان قديم بيشترين حضور را در تلويزيون و ركورد سفر خارجي براي سخنراني با هزينه دولت را در كارنامه خود دارد) روزي روزگاري روي يك فرش با رهبر و حداد عادل نشسته و در مورد مطهري بحث ميكردند.
    اما امروز براي جامعه اي كه بيش از هرزمان به رجعت نظري و عملي به گفتار و سيره امامان نياز دارد داروي شك و ترديد تجويز ميكند.

    از دكتر خواهش ميكنم كه يك قدم ديگر برداشته و در زورآزمايي هاي علمي (مناظره) هم شركت كند. باشد كه ما جوانان كم مايه از انديشه بزرگان طرفي بربنديم.

  •   هوالمحبوب جناب دكتر سروش بنده از 14 سالگي كتابهاي شما را خوانده ام و بارها در سخنراني هاي شما حضور داشته ام ولي تا امروز اينچنين واضع حس كينه شما را نسبت به حكومت درك نكرده بودم تنها يك چيز مي گويم اگر بر فرض محال سخنان شما در ستمكاري اين حكومت صحيح باشد شما ما را با ترساندن از ماري به دهان اژدها روانه مي سازيد شما در سخنانتان از امام خميني چنان سخن مي رانيد انگار از مردي عادي سخن رانده ايد اينها نشان از آن حقيقت وجود شماست كه آنقدر در خود گم شده ايد كه حقيقت بزرگترين انقلاب جهان را بدست با كفايت او نمي بينيد آقاي سروش شما وعده چه حكومتي با چه الگويي به ما مي دهيد اينكه همچون زاهدان در كوه عبادت كني و تن به گناه نسپري كه كار شاقي انجام نداده اي هنر آنست كه در داخل گود باشي پاك بماني .

  •   می دانم که باز هم منعکس نمی کنید:

    1- "خاتميت، چنانکه من در مي‌يابم، مقتضايش اين است که پس از پيامبر سخن هيچ کس در رتبه سخن وي نمي‌نشيند و حجيّت گفتار او را ندارد"

    اشکال از همینجا است که شما خاتمیت را درست درنیافته اید:
    خاتمیت یعنی اینکه تمام آن چیزی که خدا باید برای ما می گفت گفته است و از آن پس بر احدی وحی نخواهد شد وگرنه خود سخنان پیامبر که تحت تعلیم وحی بوده با سخنان امامان که پی در پی تحت تعلیم پیامبر بوده اند از حیث حجیت هیچ فرقی نمی کند.

    2- "و چنانکه گذشت متکلمان رسمي اين حکومت هم به هيچ رو شرمنده نبوده و نيستند از اينکه ناسازگاري نظري و عملي دموکراسي را با ولايت فقيه به صد زبان و برهان، مدلّل و مسلّم سازند.
    "
    چرا باید چنان اصالتی برای مفهوم بشر ساخته دموکراسی قائل باشید که علیرغم اندیشه پلورالیستی خود لازم بدانید کسی شرمنده باشد؟
    حداکثر این است که راجع به درستی یا نادرستی هر یک نمی توان اظهار نظر کرد پس شرمندگی برای چه؟

    3- باز هم دموکراسی مسلم انگاشته می شود: "و البتّه خادم خالص نظريه «امّت و امامت» بود که نظريّه‌اي سخت ضددموکراتيک از کاردرآمد"

    4- انصافا راست می گوید:" و روحاني ديگري که با توسّل به رؤيايي، پيروزي دولت احمدي‌نژاد را محصول دعاي امام غائب مي‌شمرد"

    5- "دادگري دموکرات" ؟؟؟

    6- گویی ایشان تمام حقیقت عاتم را در دموکراسی می بیند که باید تمام تلاشها به آن ختم شود:" ولي البته نسبت فقه حنفي و فقه جعفري با دموکراسي يکي است و هيچکدام براي طفل دموکراسي نه مادر خوبي هستند نه دايه مهرباني"

    7- "يعني به اعتراف آقاي جوادي آملي، «ما همه سکولار زندگي مي‌کنيم». و اين نيست مگر به يُمن روشنگريهاي روشنفکران"
    بازهم از آن تحریفات خاص آقای سروش. اینکه آیت الله جوادی آملی می گوید ما همه سکولار زندگی می کنیم مقصودش انتقاد از وضع موجود است نه اینکه خیلی هم خوشحال است از این وضعیت و اتفاقا این از خیانتهای روشنفکران به زعم شماست.

    8- "سخن هيچ کس ديگر حجيت سخن پيامبر را ندارد و از آسمان فرو نمي‌ريزد که ازين پس, افلاکيان کار زمين را به خاکيان وانهاده‌ اند"
    ظاهرا ایشان هنوز بین وحی و سخن پیامبر که البته حجیت تام دارد تمیز نمی دهند.

    9- "ازين پس, افلاکيان کار زمين را به خاکيان وانهاده‌ اند" سخن بسیار گزافی است. همیشه کار زمین بدست خاکیان بوده است سخن بر سر گوش سپردن به سخن "صاحب" افلاکیان است نه نهادن کار زمین به دست افلاکیان.




  • نظرات و پیشنهادها:
    آدرس پست الکترونيکي :