رهبر انقلاب: بياييم شريعتي را با مطهري بياميزيم، شريعتي را در كنار مطهري مطالعه كنيم. تركيبي از زيباييهاي شريعتي با بتون آرمه انديشه اسلامي مطهري به وجود بياوريم. آن، به نظر من همان مرحله نويني است كه نسل ما به آن نياز دارد.
به مناسبت سالگرد درگذشت دكتر شريعتي، «بازتاب» در گزارشي به موضوع انتشار اتهام فعاليت براي ساواك به شريعتي توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي در سال 1372 پرداخته است.
در اين گزارش به قلم علي شكوهي، جريان انتشار جوابيهاي در نقد كتاب مذكور و واكنش سيدحميد روحاني، رئيس مركز اسناد انقلاب اسلامي، به اين نقد، بازخواني شده است.
در بخشي از گزارش مذكور آمده است: در سال 72 جلد سوم كتاب «نهضت امام خميني» به قلم «سيد حميد روحاني» منتشر شد كه بخشي از آن به افشاي اسنادي از شريعتي در ساواك مربوط مي شد. نويسنده مدعي بود كه شريعتي ساواكي است و با خط و ربط ساواك براي مبارزه با روحانيت عمل كرده است. در همان زمان سلسله مقالاتي را در دفاع از شريعتي با عنوان «بار ديگر شريعتي» در «كيهان» منتشر كردم كه در معرفي شريعتي بود و از جمله در چند قسمت به نقد كتاب سيد حميد روحاني اختصاص داشت. البته در آن زمان برخي از آقايان از جمله «حسين شريعتمداري» كه در آن زمان هنوز مسئوليت مؤسسه كيهان را بر دوش نداشت، با اين سياست روزنامه كيهان مخالفت ميكردند و نقد كتاب فوق را با توجه به حكم امام به سيدحميد روحاني براي تدوين تاريخ انقلاب اسلامي نمي پسنديدند، ضمن آن كه با نظر وي درباره مرحوم شريعتي هم موافق نبودند. سرانجام با فشار همين دست از آقايان و از جمله برخي از وابستگان به يك دفتر، ادامه انتشار آن مقالات متوقف شد. در آذرماه 72 در كيهان فرهنگي به صورت مستقل مقاله اي را منتشر كردم كه چنين عنواني را داشت: «اين تاريخ ما نيست» و در نقد همان كتاب آقاي روحاني بود.
به دنبال درج اين مقالات در روزنامه «كيهان» و ماهنامه «كيهان فرهنگي»، آقاي سيدحميد روحاني، جوابيهاي مفصل را نگاشت كه در روزنامه «كيهان» درج شد اما وي به همين امر بسنده نكرد و در مجله «15 خرداد» كه او مدير مسئول آن بود، به بهانه درج همان جوابيه، اتهامات تندي را متوجه بنده كرد كه درباري و ساواكي بودن از جمله آن اتهامات بود. براي پاسخگويي به ايشان دو راه را در پيش گرفتم: اول، نوشتن جوابيه و ارسال آن به نشريه «15 خرداد» براي درج و دوم، شكايت به دادگاه ويژه روحانيت تا روحاني به اتهام نشر اكاذيب و زدن تهمت مورد محاكمه قرار گيرد و معلوم شود كه دليلي براي اثبات آن اتهام ندارد... .
سرانجام تصميم گرفتم كه پاسخي براي آقاي حسينيان بنويسم... .
بنده به يك معنا هوادار شريعتي نيستم و عليرغم آن كه بسياري از آثار وي را مورد نياز نسل كنوني و پاسخگوي سؤالات آنان دانسته و ميدانم ولي هرگز تا قبل از انتشار كتاب اخير آقاي روحاني، در جهت ترويج آرا و انديشههاي آن مرحوم مطلبي ننوشتم اما سكوت در برابر تحريفهاي تاريخي آقاي روحاني را جايز ندانسته و نتايج منفي انتشار اين كتاب را در درجه اول، متوجه انقلاب و نظام و تاريخنويسي دوستان و خوديها ميديدم لذا دست به قلم برده و در نقد كتاب آقاي روحاني و در حدي كه در برابر اتهامات وي از مرحوم شريعتي دفاع منطقي كرده باشم به تشريح يكسري از نظرات و آراي آن مرحوم پرداختم. براي بنده، شريعتي يك متفكر و انديشمندي است كه چون بسياري ديگر، هم نقاط ضعف دارد و هم نقاط قوت و طبعاً برخورد هوادارانه كه مضمون آن، ناديده گرفتن نقاط ضعفها و اشتباهات بعضاً اصولي شريعتي است هرگز جايز نيست بلكه بايد همه انديشهها را نقادي كرد و با رفع اشتباهات و تقويت نقاط مثبت انديشمندان گذشته، در راستاي غناي باورهاي ديني حركت كرد. به اين نظر مقام معظم رهبري درباره شريعتي كاملاً ايمان دارم كه فرمودند:
«بياييم شريعتي را با مطهري بياميزيم، شريعتي را در كنار مطهري مطالعه كنيم. تركيبي از زيباييهاي شريعتي با بتون آرمه انديشه اسلامي مطهري به وجود بياوريم. آن، به نظر من همان مرحله نويني است كه نسل ما به آن نياز دارد.»...
جمهوري اسلامي، كشوري چون شوروي سابق نيست كه تاريخ نويسي رسمي داشته باشد و مورخان آن، كارمندان دولت باشند و وقوع يا عدم وقوع حوادث تاريخي هم به وسيله بخشنامههاي دولتي ابلاغ شود و مثلاً حزب كمونيست آن تصويب كند كه فلان حادثه در تاريخ رخ داده يا نداده است. در واقع ما «مورخان مسلمان» داريم اما «تاريخ نويسي رسمي و دولتي» نداريم يعني نه آقاي روحاني و نه هيچ مورخ ديگر، تاريخ نويس عليالاطلاق كشور محسوب نميشود و لذا هر كسي بر اساس ميزان دقت در نگارش رويدادها و مستند بودن وقايع و نحوه ارزيابيها و جهتگيريهاي كلي كارش مورد قضاوت قرار ميگيرد. با اين حساب هر كسي ميتواند با دليل و منطق، منتقد كار تاريخي نويسندگان كشورمان باشد و بنده نيز به دلايلي كه در مقالاتم بخشي از آنها را عرضه كردهام، به نقادي كتاب آقاي روحاني پرداختهام. البته مورخاني نظير آدميت، ابراهيم صفايي و امثالهم با ارزشهاي اسلامي و انقلابي مخالفند و تاريخ را به دلخواه خود مينويسند و ما هيچ ميانهاي با آنها نداريم اما از آقاي روحاني كه يك نيروي خودي محسوب ميشود و مورد اعتماد حضرت امام رحمهالله عليه بوده است، انتظار بيشتري داريم چرا كه نتيجه كار وي - روا و ناروا - به حساب كل انقلاب و نظام و جبهه فرهنگي نيروهاي انقلابي گذاشته ميشود. هدف بنده از نقادي آن كتاب هم از جمله اين بوده است تا نشان دهم كار آقاي روحاني با آن همه ضعف و اشكال، متعلق به خودشان است نه نظر كل نيروهاي انقلاب و كم نيستند كساني كه به اسلام و انقلاب و مواضع حضرت امام و مقام معظم رهبري معتقدند اما نظري خلاف آقاي روحاني دارند... .
افشاي چند سند از مرحوم شريعتي - يا به تعبير شما مراد بنده! - هر چند ميتواند بدون اشكال باشد ولي بدين شكل كه آقاي روحاني اقدام كرده، قطعاً غلط است زيرا اولاً سندها، بخش ناچيزي از كل اسناد مربوط به شريعتي را شامل ميشود، ثانياً تفسير آنها با آنچه آقاي روحاني عرضه كرده، متفاوت است، ثالثاً همين اسناد هم نميتوانند چهره انقلابي شريعتي را بپوشانند و در ضمن آنها، ضديت وي با رژيم گذشته مشخص است، رابعاً از اين پروندهها استفاده انحصاري ميشود و هيچ محقق ديگري اجازه دستيابي به آن اسناد و بررسي مستقل ادعاهاي آقاي روحاني را ندارد. خلاصه آن كه اگر به جاي «چند سند»، همه اسناد شريعتي انتشار مييافت مشكل ما حل ميشد چون با مراجعه به آنها، ميتوانستيم نظر خود را بيان كنيم اما با اين اسناد محدود و گزينش شده از سوي آقاي روحاني، آيا حق مطلب ادا ميشود و نظر وي به اثبات ميرسد؟ تصور نميكنم هيچ محقق دقيق و انسان منصفي، شيوه برخورد آقاي روحاني با اسناد پروندههاي شريعتي را تتبع تاريخي و پژوهشي مستند و روشمند بداند... .
آقاي حسينيان به اين نامه بنده پاسخي نداد و ظاهرا كار به همين جا ختم شد. چند اتفاق بعدي در ارتباط با همين ماجرا رخ دادند كه ذكر آن ضروري است:
اول آن كه مسئوليت مركز اسناد انقلاب اسلامي و نشريه 15 خرداد از سيد حميد روحاني گرفته و به آقاي حسينيان سپرده شد.
دوم آن كه با تصميم آقاي حسينيان، مجموعه اسناد شريعتي در ساواك در سه جلد منتشر شد كه خود دفاعي از شريعتي محسوب مي شود.
سوم آن كه حسينيان پس از تصدي مسئوليت ماهنامه 15 خرداد از بنده خواست تا با كم كردن متن جوابيه و حذف برخي مطالب تند آن، امكان درج آن را در مجله فراهم كنم. پس از خواندن مجدد جوابيه آن را مستحق هيچ گونه تغييري نيافتم و به همين دليل به درج عين آن اصرار كردم. آن جوابيه هرگز چاپ نشد.
چهارم آن كه آقاي محسني اژه اي دادستان بعدي دادگاه ويژه روحانيت سالها بعد با بنده تماس گرفت و پرسيد كه آيا بر رسيدگي به شكايت خود از سيد حميد روحاني اصرار دارم يا خير و بنده نيز گفتم كه اصراري ندارم اما شكايتم را پس نمي گيرم. به آن شكايت هم هرگز رسيدگي نشد.
واقعيت اين است كه در شرايط كنوني آنقدر از آن ماجرا گذشته است كه آن را صرفا يك برگ كم اهميت از تاريخ معاصر مي دانم و فقط براي ماندن در خاطره ها، اين مطالب را نگاشتهام... .
متن كامل را در ستون «گزارش» بخوانيد.