يكي از بينندگان «بازتاب» با ارسال يادداشتي تحت عنوان «نقدي بر وبلاگ و وبلاگنويسي» نوشت: من معمولا در خصوص مسائلي که مينويسم خيلي راحت و صريح حرف ميزنم و اين موضوع، در اغلب موارد موجب ناراحتي اطرافيان ميشود. اين رفتار من تقريبا باعث عصباني شدن خيلي از دوستانم شده و من هم اين را ميدانم ولي هميشه فکر ميکنم بايد در انتقال افکار و احساسات، راحت و بيپرده بود.
اما پديده وبلاگ و وبلاگنويسي؛ حقيقتش اين مسائلي را که در ادامه مطرح ميکنم، شامل همه نميدانم ولي شايد بشود گفت که حدود 90 درصد و يا حتي بيشتر اينگونه هستند. درحقيقت من شخصا از وبلاگ و وبلاگنويسي چندان خوشم نميآيد، ولي ميبايست تجربهاش ميکردم. به همين خاطر، يك وبلاگ راه انداختم تا بعد بتوانم بهتر در اين مورد قضاوت کنم و ببينم که آيا مواردي که درباره آنها تصور داشتم، درست است يا نه.
1ـ وبلاگنويسي يعني درباره هر چيزي نوشتن و اظهار نظر کردن. البته تا اينجا شايد مشکلي وجود نداشته باشد ولي اينکه درباره هر چيزي با هر لحن و ادبياتي نوشتن، چيز ديگري است. البته اين به سطح سواد هر فرد مربوط ميشود و اين رسانه، کاملا شخصي است که در آن ـ تا آنجا که من فهميدهام ـ هر کاري را ميتوان کرد و هر چيزي را ميتوان نوشت.
2ـ ميدانيد يکي از دلايلي که وبلاگ در ايران خيلي رشد کرد، چيست؟ به نظر من خيلي از جوانهاي ايراني دوست دارند به يك شکلي خودشان را مطرح کنند. وبلاگ ظاهرا اين فرصت را به آنها داده تا خودشان را به شکلي مطرح کنند. اين جوانها دوست دارند ديده و شنيده بشوند. براي نمونه حتما شما هم با محتواي اکثر (نظرات) کامنتسهايي که در صفحات وبلاگها گذاشته ميشوند، آشنا هستيد. در اکثر اين پيامها به شکل مستقيم يا غيرمستقيم از شما دعوت، درخواست و در بعضي موارد به نوعي خواهش يا التماس شده تا به آنها سر بزنيد. اکثر اين دوستان فقط روي وبلاگ شما ميآيند، نگاهي سطحي به تيتر مطلب شما ميکنند و بعد با يک جمله کوتاه که مثلاً «من هم با شما همنظر هستم» يا اينکه «مطلب جالبي بود» و يا «شما خوب مينويسيد خسته نباشيد»، بعد هم به مأموريت اصلي ميپردازند و از شما ميخواهند که سري به آنها نيز بزنيد و دوباره اين سيکل ايجاد ميشود. من اين موضوع را از طريق بررسي محتواي اکثر کامنتسهاي موجود در وبلاگها دريافتهام.
3ـ وبلاگها به محلي براي تخليه روحي جوانها تبديل شده که در آن ميتوانند بلند فرياد بکشند و هر آنچه در ذهن و دل خود دارند، بيرون بريزند. در نتيجه بعد از مدتي، موضوعي شکل ميگيرد که من نام آن پديده را «مرگ وبلاگ» ناميدهام. چون بعد از مدتي، طرف ديگر چيزي براي گفتن و پرداختن ندارد و اين طوري کمي خود را تخليه کرده و از آن پس به هر چيزي دست مياندازد .براي مثال چندي پيش يک وبلاگ، صادقانه اعلام کرده بود که ديگر چيزي براي گفتن ندارد و به همين مناسبت تعطيلي وبلاگ خود را رسماً اعلام کرده بود. به همين خاطر من در برخي موارد نگراني برخي از مسئولان در مورد مسائل مطرح در وبلاگها را بيمورد ميدانم.
4ـ وبلاگنويسها بعد از مدت غالباً کوتاهي از عمر وبلاگشان، دچار نوعي خودبزرگبيني آن هم از نوع بسيار شديدش ميشوند. فقط کافي است يکي از اين وبلاگنويسها را که وبلاگش چند تا بازديدکننده دارد، در بيرون ببينيد که چقدر خودشان را ميگيرند و احساس ميکنند حالا ديگر تمام دنيا آنها را ميشناسند و انگار بر قله موفقيتها و در کنار فردي همچون «بيل گيتس» ايستادهاند. باور کنيد من گاهاً از برخي از اين وبلاگنويسهاي جوان رفتاري را ميبينم که واقعاً از مقامات مهم کشوري و بينالمللي نديدهام.
5ـ وبلاگنويسها بعد از مدتي اگر دوام بياورند، بعد از مشکل خود بزرگبيني به مسئله ديگري مبتلا ميشوند که من به آن احساس «سوپر من» بودن ميگويم! اين افراد فکر ميکنند که حالا ديگر آنقدر بزرگ، مهم و تأثيرگذار شدهاند که ميبايست به عنوان يک فرد مطرح، يک منجي و يک کارشناس، وارد بحرانها شده و به حل مشکلات بپردازند. از اين موارد هم به وفور ميتوان در ميان وبلاگها يافت که مثلا ً فراخوان ميدهند که بايد چنين کنيم و چنان.
6ـ رفتارشناسي وبلاگنويسها نشان ميدهد که بسياري از اين افراد به دنبال شهرت هستند. لذا اين افراد براي کسب شهرت و مهم شدن، خود را با مسائل بسيار بزرگتر از حد و اندازه خود درمياندازند تا به اين ترتيب به همه نشان دهند که آدمهاي مطلع، شايد کمي شجاع! و کارشناس هستند. به همين خاطر، خود را وارد جريانهاي مهم کرده و سعي ميکنند به هر ترتيب که شده، سري در ميان سرها درآورند و حالا چقدر در اين خصوص موفق هستند، بحث ديگري است.
7ـ برخي از اين وبلاگنويسها نيز دنبال کار ميگردند. بعد از انفجار مطبوعات در حدود سالهاي 76 به بعد، نياز شديدي به کساني که فقط بلد باشند بنويسند، پيدا شد. در نتيجه مرحله جديدي در کار مثلاً روزنامهنگاري شکل گرفت که طرف اول وبلاگنويسي شروع ميکرد و بعد سر از مطبوعات در ميآورد. در حال حاضر نيز کم نيستند وبلاگنويسهايي که به علت فقدان روزنامهنگاران حرفهاي، سر از مطبوعات درآوردهاند و به هزار و يک دليل، نيز به هر شکلي که امکانپذير باشد و بدون رعايت هيچيک از قواعد روزنامهنگاري، در مطبوعات مينويسند و به همين دليل است که نثر برخي از روزنامه و مطالب موجود در آنها، ادبياتي وبلاگگونه دارند. اين موضوع سبب شد که برخي از وبلاگنويسها که شاهد نفوذ قدرتمندانه همکاران منتقد! خود در مطبوعات بودند راه آنها را در پيش گيرند و شخصاً شاهد تلاش بسياري از وبلاگنويسها براي نزديکي به روزنامهنگاران و ايجاد نوعي رابطه با آنها براي يافتن يک موقعيت براي ابراز وجود در مطبوعات هستم.
8ـ مسائل موجود در اکثر وبلاگها، بسيار سطحي بوده و از حداقل ارزش علمي، بيبهرهاند. در وبلاگها، افراد حاضر، به نوعي فقط «غر» ميزنند و کاري جز اين نداشته و يا اصلاً بلد نيستند. شايد به بعضي از اين وبلاگها بتوان «غرلاگ» گفت که همين حرفهاي بيفايده، سطحي و تحليلهاي نشأتگرفته از باورهاي غلط که در تاکسيها و اتوبوسها بين برخي از مردم مطرح ميشود در آنها ميتوان يافت. در وبلاگها به هيچ موضوعي به شکل عميق و کارشناسي نگاه نميشود. بعضي از اين وبلاگها نيز صرفاً مانند «اکو» عمل ميکنند و حرف بزرگان و اشخاص مشهور را که در جايي شنيدهاند، به نقل از خودشان ميگويند و درست نقش «اکو» را که صدا را چند بار انعکاس و ارتعاش ميدهد، ايفا ميکنند. در بعضي موارد نيز شما بدون آنکه بدانيد موضوع از چه قرار است و حقيقت چيست، فقط بايد «غر» بزنيد، با ديگران همصدا شويد و بگوييد که بله اين چه وضعي است، اصلا که گفته چنين و چنان و بعد هم جاي تعجبي ندارد که به اين نتيجه برسيد که همه چيز زير سر اين انگليسيهاي فلان فلان شده است!
9ـ وبلاگنويسي يعني هر آنچه در سر داريد به زبان بياوريد. در وبلاگ ميتوان عفت کلام نداشت، ميتوان به همه فحش داد، ميتوان به همه تهمت زد و در يک کلام ميتواني هر آنچه در سر داري به زبان بياوري! اين برداشت ديگر من از وبلاگنويسي است. شما با صداي بلند و در ملأ عام ميتوانيد فحش بدهيد و حرفهاي رکيک بزنيد.
10ـ با اين تفاسير، خيلي هم افتخار ندارد که دايم مينازيم که جزو برترينها در وبلاگنويسي و حضور در اورکات هستيم. اين مثل اين است که بگوييم جزو برترين کشورهاي جهان در داشتن آدمهاي علاف و بيکار هستيم. در يکي از وبلاگها به جاي آمار بازديدکنندگان نوشته بود، «آمار آدمهاي علاف».
نميدانم، شايد هم من اشتباه ميکنم ولي با ارزيابي محتواي مثلاً صد وبلاگ براي نمونه، خيلي چيزها دستگيرتان ميشود. شما چي فکر ميکنيد؟