ـــ با توجه به انجام رسالت، به نوعي ميتوان اولين و اصليترين محور در بعثت را رسالتي دانست كه برعهده حضرت گذاردند. لطفاً درباره اين رسالت الهي و ظرفيت پذيرش آن كه حتي خود خداوند نيز به ثقيل بودن آن اعتراف مي كند، صحبت كنيد.
• من هر وقت درباره نخستين روزهاي بعثت فكر ميكنم بياختيار به ياد آيات نخست سوره «مدثر» ميافتم. رسول خدا (ص) پس از گرفتن وحي، آن هم در اولين مرحله، واقعا مضطرب و انديشناك بود. بعثت يك تحول بزرگ در زندگي دروني و روحي ايشان بود. اصلا متوجه نشد چطور راه حرا را تا خانه آمد. گويي جبرئيل را در تمام آسمان ميديد. صداها را ميشنيد. واقعا نگران بود. نميگويم اطمينان نداشت. چرا كه با نبوت سازگار نيست. اما با آن سنگيني وحي طبيعي بود كه يك انسان، حتي اگر محمد(ص) هم باشد، شور و شوق و دلهره تمام دلش را فراگرفته باشد. وقتي به خانه آمدند، فقط يك جمله توانست بگويد و آن اين كه مرا بپوشانيد. مرا بپوشانيد. در اين وقت شايد آدم ميخواهد زير پوششي برود، همه جا تاريك باشد، آرام باشد تا بتواند بينديشد. اصلا نميخواهد بينديشد، ميخواهد اندكي خود را به غفلت بزند تا آن اضطراب از درونش برود. آن فشار روحي وجسمي سنگين كه در اولين برخورد با جبرئيل پيش آمد، احساس فشاري كه ايشان بر خود حس ميكردند، نياز به آرامش داشت. اما خداوند اين نگراني و اضطراب را دوست دارد. ديگر وقت آرام گرفتن، وقت قرار گرفتن نيست، وقت حركت است. اصلا اين شوري كه خداوند به عنوان بعثت به پيامبر(ص) داده، براي قيام وحركت و انذار و بيم دادن است نه براي سكون و ركود و خوابيدن و زير پوششي رفتن. حالا آيات اول سوره مدثر را مرور كنيد: «اي جامه به خويش پيچيده! به پاي خيز و انذار ده، و پروردگار خويش بزرگ شمار، و جامهات پاكيزه دار و از آلودگي پرهيز كن». خداوند رسالت انذار و تبشير را به رسولش واگذار نكرده كه برود و خود را در جامهاي بپيچد و آرامش صوفيانه براي خود درست كند. خداوند، رسولش را سزاوار انجام رسالت ديده نه سزاوار رفتن به كنج عزلت. بايد برخيزد، دعوت كند، نماز بگزارد و خدايش را بزرگ شمارد، لباسش را پاكيزه دارد و از هر نوع آلودگي پرهيز كند. وقتي ميگويم رسول، صوفي نيست، مقصود اين نيست كه خودش را فراموش كند، مقصودم آن است كه مردم را فراموش نكند. اين كه عابد بماند، و قرآن بيش از همه بخواند، خودش آلوده نباشد همهاش درست، اما بايد برخيزد و انذار دهد.
ـــ ما در سيره معمولاً رابطه پيامبر(ص) با مردم را ميخوانيم اما در هنگامه بعثت و اندكي بعد و بعدتر آيا در رابطه ميان خدا و رسول حادثه خاصي و يا احياناً مشكلي را نميتوانيم نشان دهيم؟
• ببينيد اميرالمؤمنين(ع) وقتي ميخواهد رابطه وجودي خدا را با خلق بيان كند، با تعابير زيبايي بيان ميكند كه به رغم تفاوتي كه در كلمات دارد، يك معنا را ميرساند. خدا همه جا و درون همه چيز و با همه چيز هست، اما نه اين كه به آنها چسبيده باشد. وقتي شما خدا را داريد هميشه بين خوف و رجاء هستيد. اين كه خدا با ماست، تا كجا با ماست؟ تا وسط كار ميآيد و بعدش رهايمان ميكند؟ در سختيها چطور؟ اين كه مردم در قديم و حالا هم، با اين كه خدا را قبول دارند به خدايان ديگر متوسل ميشوند، براي اين است كه فكر ميكنند اين توسل قوت قلب به آنها ميدهد، در وقت خطر از آنها دفاع ميكند. چون خدا را نميبينند، چون به آنها متصل نيست، اعتمادشان كم ميشود. اين حس طبيعي براي آدمي در حركت به سمت پايين است و لذا دائما بايد ذكر بگويد، نماز بخواند، با خواندن قرآن، اجازه دهد خدا با او حرف بزند. اما بالاخره آدم خسته ميشود. مخصوصاً وقتي فشار زياد باشد. براي پيغمبري كه اصلاً آمده است تا به مردم بگويد خدا هست، همه جا با شماست، صاحب شماست، براي شما تصميم ميگيرد، بدون او نميتوانيد كاري بكنيد، و خيلي چيزهاي ديگر، اين همراهي بيشتر لازم است. بيشتر اين همراهي در امتداد وحي است. يعني خدا دائما بايد با رسولش در ارتباط باشد. مطالب جديد را به او بگويد. اعتماد به او بدهد. به تعبير قرآن اطمينان قلبي به او بدهد. يا در جاي ديگر تعبير آرامش و سكون را دارد كه به پيامبرش ميدهد. اصلا خداوند خودش در قرآن ميگويد كه اين قرآن را بتدريج فرستاده براي همين كه به قلب پيغمبر آرامش بدهد. احساس نكند از خدايش جدا شده. اما گاهي، نميدانيم به چه دليل، در اين ارتباط تأخير ميشد. خوب پيغمبر هم به عنوان يك انسان نگران ميشد، ناراحت ميشد، دست كم اين بود كه خدا با يك رسالت سنگين رهايش كرده و رفته است. ديگر خبري از جبرئيل نيست. در اين جا بود كه دلش ميگرفت. سوره والضحي را بخوانيد. به نظرم نشانه دل گرفتگي رسول خداست.
حتي او فكر ميكند مشكلي پيش آمده است. خدا با او قهر كرده و او را دشمن داشته است. اين نگراني به هر حال به بعد انساني محمد(ص) برميگردد. اما خداوند جبران ميكند و دلداريش ميدهد: «والضحي، والليل اذا سجي، ما ودعك ربك و ماقلي....»
سوگند به روشنايي روز، سوگند به شب چون آرام گيرد، پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نداشته است. و قطعا آخرت براي تو از دنيا نيكوتر خواهد بود. و بزودي پروردگارت تو را چيزي عطا خواهد كرد تا خرسند گردي. بعد هم او را به ياد كودكي و يتيمي و دشواريهاي زندگيش مياندازد كه خداوند تا به حال از او مراقبت كرده است. آن هم براي چنين روزي. مقصودم اين است كه بالاخره مشكلاتي بين خدا و رسولش هم در اين حد پيش ميآمد. البته بايد گفت: خدا واقعا حامي پيغمبرش بود، ميديد كه مشركان چه اندازه او را آزار ميدهند، و براي اين كه او را تسكين دهد مرتب با آياتي او را قوت قلب ميداد، نويد به آينده ميداد. در همين آيات سوره والضحي هم، باز اين نويد را ميبينيم. حالا مقصود از آخرت واقعا آخرت است يا آخر كار. در اين آيه به نظرم هر دو احتمال هست. صبر كن بالاخره پيروز ميشوي .براي همين پيغمبر وقتي جنازههاي مشركين را در چاههاي بدر ريخت، سر چاه ايستاد و به جنازهها خطاب كرد كه ما وعده خداي خود را محقق يافتيم آيا شما هم وعده خدايان خود را محقق يافتيد؟ خوب، آدم، پيغمبر باشد يا غير پيغمبر، بايد اين هشدار را بگيرد كه چه چيزي داشته، تا كجا آمده، چه امتيازاتي گرفته و چه نعمتهايي نصيبش شده است. اينكه در همين سوره خدا به پيغمبرش ميگويد: «و اما بنعمة ربك فحدث» يعني از نعمتهاي خداوند كه به تو داده بگو، تا خودت هم يادت باشد كه چه چيزهايي گرفته اي. در سوره انشراح هم باز خدا همين حرفها را به پيغمبرش ميزند. اگر در سوره والضحي او را به ياد كودكي انداخت كه يتيم بود و خدا حفظش كرد، حالا در بزرگي، عظمت و شكوه هم به او داده است: «آيا ما سينه ات را فراخ نكرديم» يعني سعه صدر به تو نداديم. آيا «بار گران را از دوش تو برنداشتيم». بالاخره پيغمبر همه اش نگران اين رسالتش بود. كار بسياري هم ميكرد تا جايي كه خدا به او ميگويد زمين گذاشتن اين بار گران برايت فراهم شده و نبايد ناراحت باشي، ديگر آن بار گران كه كمرت را ميشكست روي دوشت نيست.
تازه مگر ما «نام تو را بلند آوازه نكرديم» اين يك امتياز است. هر انساني اين را دوست دارد؛ اين كه خوشنام باشد و نامش پرآوازه باشد. سعدي نيز همين را ميگويد. بعد خدا به پيامبرش ميگويد: درست است كه سختي وجود دارد. ما منكر وجودش نيستيم، اما اگر سختي نباشد معناي راحتي فهميده نميشود. سختي و راحتي با هم است.
اگر شما قبول كنيد كه آيات اول سوره عبس و تَولّي درباره پيغمبر (ص) است بايد بپذيريد كه از طرف خداوند هم گاه هشدارهايي به پيغمبرش داده ميشده و نسبت به برخي از سياستهايش يا چيزهايي كه در فكرش ميآمده هشدار داده ميشده است. البته در برخي از روايات، گفته شده كه اين آيات خطاب به پيغمبر نيست، اما مشهور همين است. با اين حال، من بايد بگويم كه خداوند در قرآن به پيغمبرش بهاي بسياري داده، و احترامش كرده است. در عين حال، اجازه تخطي از دستوراتش را به او نداده و براي تخطي او هم جزاي سنگيني وضع كرده است. خدا در سوره الحاقه ميفرمايد: «اگر پاره اي گفتهها بر ما بسته بود، دست راستش را سخت ميگرفتيم، سپس رگ قلبش را پاره ميكرديم، و هيچ چيزي از شما مانع از عذاب او نميشد.» اين يك تهديد جدي بود. پيغمبر فقط بايد در وحي، مو به مو حرفهاي خدا را تكرار كند و بس.
يك جهت ديگر موفقيت انبيا مربوط به شرايط اجتماعي است. هر جامعه اي براي تحول قواعد و قوانيني دارد، پيغمبر يا غير پيغمبر، بايد اين قواعد را رعايت كند، و شگردهاي خاص برخورد با توده مردم را بداند
ـــ وقتي در قرآن تامل ميكنيم ميبينيم برخي از پيامبران در دعوتشان موفق بودهاند و برخي ناموفق. به نظر شما رمز و راز اين موفقيت و عدم موفقيت در چيست؟ مگر انبيا در اصل كلي رسالتشان با هم فرق دارند و مگر همه به حكم خدا عمل نميكنند؟
• به نظرم غلبه كردن هر پيغمبري بر اوضاع و احوال و دگرگون كردن محيط در چهارچوب دعوتش، به دو چيز بستگي دارد: يكي به خود آن پيغمبر و ويژگيهاي شخصي و فردي اش و ديگري به محيط و شرايطي كه در اطرافش بوده است. همه پيغمبرها كه با هم برابر نيستند. برخي اولوالعزماند و برخي نه. آنها هر كدام روش خاصي را كه متناسب با روحياتشان باشد در پيش ميگيرند. اين غير از اصل عصمت است. آن مربوط به گناه است. وقتي علماي امت مثل انبياء بني اسرائيل يا افضل از آنها باشند، تكليف روشن است. اين مطلب در حوزه رفتارهاي اجتماعي و اخلاقيات و رفتار سياسي بروز پيدا ميكند. براي خدا مهم اين است كه رسول بتواند رسالتش را به گوش مردم برساند، حتي مهم اين نيست كه آنها حرفش را قبول كنند. به نظرم، انبيا بيش از خود خدا اصرار داشتند مردم حرفهايشان را بپذيرند. اما خدا «ابلاغ» را كافي ميداند و بيش از اين از پيغمبرانش چيزي نميخواهد. خوب، البته اگر مردمي دعوت را قبول كردند، تكاليف ديگري ميفرستد. اين از قرآن به روشني به دست ميآيد. به هر حال، مقصودم آن است كه در موفقيت انبيا، ويژگيهاي فردي خود آنها تأثير دارد. بالاخره پيغمبر ما با نوح، يونس، موسي و ديگر پيامبران الهي (عليهمالسلام) فرق دارد. هر پيغمبري، مقدار تحملش متفاوت با ديگري است. يكي وقتي شكنجهاش ميكنند، عذابش ميدهند و حرفش را با تندي رد ميكنند، به كفار مخالفش نفرين ميكند، اما ديگري وقتي اذيتش ميكنند، حتي دندانش را ميشكنند، ميگويد: «اللهم اهدِ قومي فانهم لايعلمون» خدايا قوم من را هدايت كن، آنها نميفهمند، نميدانند. اصلا خلق و خوي انبيا با هم تفاوت داشت. شما ببينيد وقتي موسي نزدهارون برميگردد و ميبيند كه قومش منحرف شده است، صبر نميكند تا هارون حرفش را بزند، شروع به پرخاشگري ميكند. اما پيغمبر ما آيت صبر است. آيت آرامش و متانت است. حتي در مقابل اشتباه اصحابش، تنها از خداي متعال طلب مغفرت ميكند. اگر آنها از جنگ هم فرار كنند باز هم با آنها كنار ميآيد. بالاخره فرق ميكند كه شما چگونه حرفهايتان را بزنيد. مهم فقط اين نيست كه حرفتان حق باشد، نوع گفتن و خطاب شما با مردم اهميت دارد. اگر عصباني باشيد و دعوتتان را با تندي مطرح كنيد، آن اثر لازم را ندارد.
ـــ نقش شرايط اجتماعي و بستر اجتماعي كه هر پيامبر در آن دعوت خود را رهبري ميكند چگونه است؟
• يك جهت ديگر موفقيت انبيا مربوط به شرايط اجتماعي است. اين كه پيامبري در دعوتش موفق شود و مردم حرفهايش را بپذيرند مريد و مطيعش باشند؛ اما در جاي ديگر پيغمبري دهها سال دعوت كند و كسي نپذيرد، به شرايط جامعه هم برميگردد. بالاخره هر جامعهاي براي تحول قواعد و قوانيني دارد، اين طور نيست كه شما هر زمان اراده كنيد، راه هر جامعه را به سمت آنچه كه ميخواهيد، ولو اين كه حق بگوييد، بتوانيد تغيير دهيد. شما پيغمبر باشيد يا غير پيغمبر، بايد اين قواعد را رعايت كنيد، بايد شگردهاي خاص برخورد با توده مردم را بدانيد. بايد الفباي تغيير، تحول و دگرگوني را در جامعه بشناسيد. شما بايد بدانيد وقتي حرف جديدي ميزنيد، مردم چه واكنشي نشان ميدهند. در اين لحظه بايد بدانيد در مقابل اين واكنش، چه جوابي بايست داد. البته خدا به پيامبر بسيار كمك ميكرد. آيات قرآن رهنمودهاي زيادي داشت. خدا خود اين سنتها را معرفي ميكرد و راه استفاده از آنها را هم نشان ميداد. به نظرم پيامبر حتي در برخورد با مردم نيز ايدههايش را از قرآن ميگرفت. اما بالاخره شرايط هم مساعد بود. يك جامعه در مقطعي آماده تحول است در مقطعي آماده نيست. قوميدر برابر دعوتي واكنش مثبت نشان ميدهند، قوم ديگر وا كنش منفي. طبقه اي از طبقات مردم متمايل ميشوند، طبقه اي ديگر رويگردان. شما بايد بدانيد كه در هر مرحله بايد چه بكنيد و چه عكسالعملي از خود نشان دهيد تا محيط به شما جواب مثبت دهد. اين مسأله از يك طرف مربوط به درك شما و از طرف ديگر مربوط به آمادگي محيط است.
ـــ استراتژي پيامبر در مقام رهبري امت در بعد از بعثت چگونه بود؟ مقصودم اين است كه ايشان چه روشي را براي موفقيت در پيشبرد مقصود رسالتشان در وهلههاي مختلف رهبري خود در پيش گرفتند.
• البته همه حرفها را در اين گفت و گوي محدود نميتوان گفت. اما به نظرم اولين چيزي كه مهم است اين است كه پيغمبر براي كار دعوتش، عجله به خرج نداد. خيليها در كار مبارزه بر ضد آنچه كه نميپسندند، عجول هستند و زود هم سرنگون ميشوند. البته از فرصتها بايد استفاده كرد، اما بايد حلم نشان داد، صبوري ورزيد. پيغمبر اين كار را كرد. سه سال اول را خيلي آرام پيش رفت. اصلا دشمن را تحريك نكرد. آنها خبر از اسلام محمد داشتند، اما كاري به كار او نداشتند. اين خيلي مهم است كه شما دشمن را در شرايطي قرار دهيد كه نتواند تصميم بگيرد، نتواند اقدام آخر و خشنش را انجام دهد. به نظرم سيزده سال، قريش سركار ماندند، نميدانستند بايد چه بكنند. برخورد آرام وصبورانه پيامبر آنان را خلع سلاح كرده بود. قاطعيتش را دارد، اما تحدي نميكند. مرزهايي را نگه ميدارد تا دشمن از آنها عبور نكند. فكر كشتن پيغمبر(ص) خيلي قديمي بود، اما سيزده سال طول كشيد تا جدي شد. اگر اين تصميم را قريش اول كار ميگرفتند، و عملي ميكردند، منهاي اين كه خدا بخواهد يا نخواهد، از لحاظ ظاهري، كار اسلام فلج شده بود.نكته ديگر به نظرم آن بود كه پيغمبر، در امتداد همين حليم بودن، ميدانست كه با يك اقليت نميتواند در مكه كاري از پيش ببرد. او فقط با حضور مردمي كه مسلمان شده بودند ميتوانست كار خود را پيش ببرد. لذا بايد صبر و تحمل ميكرد و از كارهاي عجولانه جلوگيري ميكرد.كار فرستادن اصحابش به حبشه خيلي دقيق بود. به نظرم بيش از آن كه بخواهد آنها را از شكنجه مشركين راحت كند، ميخواست ايمان آنها محفوظ بماند. حتي شايد ميخواست اگر نام اسلام در مكه خاموش شد، چراغ اسلام در جاي ديگري روشن بماند. همين هجرت به حبشه كمر مشركين را شكست. آنان را به شدت تضعيف كرد، بي خود نبود كه آنها به دست و پا افتادند تا اينها را برگردانند، اما بازهم روش پيامبر(ص) به گونهاي دنبال شد كه آنها نتوانستند.
به نظرم دلايل موفقيت پيغمبر خيلي بيشتر از اينهاست. نميشود اينجا بيان كرد، اما آنچه مهم است اين است كه پيغمبر انديشيد و متوجه شد كه تغيير در اين جامعه راه و رسمي دارد. نقش جوانان زياد است، بردگان ميتوانند مهم باشند. درست است كه اين جامعه اشرافي، براي اين جوانها، فقيرها و بردهها اهميتي قائل نيست، اما درست به همين دليل اينها خواستار تغييرند، خودشان تغييرپذيرند و ميتوانند به خود بقبولانند تا وارد عرصههاي تازه تري شوند.پيغمبر ميدانست كه در اين جامعه قبيله اهميت دارد. نه تنها خودش را از قبيله اش جدا نكرد بلكه روز اول آنها را دعوت كرد. جالب است كه غير از ابولهب، خاندان بنيهاشم، مسلمان و كافرشان تا آخر از پيغمبر دفاع كردند. ببينيد ايشان تشخيص ميداد كه چطور لااقل خانوادهاش را براي خودش نگه دارد. در سالهاي سختي شعب ابي طالب همه بني هاشم حتي كافرهايشان هم آنجا در كنار هم بودند. اين سيستم قبيله اي بود و پيغمبر از آن استفاده كرد. با آنها درنيفتاد.
ـــ سهم صحابه در پيشبرد اين استراتژي چقدر بود؟
• نكته جالبي است اين كه هيچ كس بدون داشتن ياراني خوب و كارا نميتواند كارش را پيش ببرد. در روزگار ما هم اگر امام خميني ياران نزديكش را نداشت، كارش پيش نميرفت. ميگويند پيغمبر را خديجه و علي و ابوطالب بالا بردند. به نظرم اين حرف بي راهي نيست. جعفر هم بود، ديگر مسلمانان صدر اسلام هم بودند. خيليها زحمت كشيدند ولو اين كه بعدها بعضي از آنها منحرف شدند. اما كارشان را كردند.
ـــ به لحاظ روحي يا شخصيتي چه چيزي را ميتوان در وجود پيامبر(ص) برجسته دانست، مقصودم چيزي است كه بتواند در موفقيت پيغمبر به او كمك كرده باشد؟
• من به اخلاق و رفتار بيش از هر چيز اهميت ميدهم. در اين باره زياد گفته شده است و من نميخواهم در اينجا چيزي بگويم. اما به جز آن، من شخصا روي اعتماد به نفس پيامبر(ص) تكيه ميكنم، آن هم بلافاصله بعد از نقش اخلاق. هيچ شكي نيست كه پيغمبر تا آخر عمر سر سوزني ترديد در حرفهايش نكرد. اصلا كاري به نبوت و عصمت ندارم، از لحاظ رفتاري ميگويم، حتي كساني كه ممكن است نبوت پيغمبر را هم قبول نداشته باشند، به همين دليل بايد تا اندازه اي هم كه شده بپذيرند، اينكه پيامبر در طول بيست و سه سال در گفتههايش شك و ترديد نكرد، از يك كلمه حرفش برنگشت، حتي يك شوخي يا يك طنز كه حاكي از ترديد باشد و هيچ چيزي كه اين اعتماد به نفس را خدشه دار كند، در پيغمبر نميبينيم. او در اين كه رسول خدا(ص) بود، به او وحي شده بود، آياتي به او داده شده بود، كمترين ترديدي نداشت. اين خيلي مهم است. اين اعتماد به نفس نقش مهميدر كشاندن مردم دارد. اين اعتماد است كه ميتواند پيغمبر را پيغمبر اولوالعزم كند، اراده اش را مستحكم كند، صبورش كند و تحت هر شرايطي او را از راهش برنگرداند. من ترديد ندارم كه افراد بسياري تحت تأثير اين اعتماد به نفس پيامبر بودند. او در پيروزي اش در تحقق وعدههايش شك نداشت، البته باز هم تأكيد ميكنم، قرآن نقش بسيار مهم در ايجاد اين اعتماد به نفس داشت. خود قرآن به مردم هم اعتماد ميداد. اما مهم آن بود كه رهبري اين اعتماد به نفس را داشته باشد و در فكر و انديشه و روشش ترديد نداشته باشد.
ـــ خداوند در چند جاي قرآن به اين اشاره دارد كه پيامبر نسبت به ايمان مردم به اسلام بسيار مشتاق است تا حدي كه خود را در مشقت نيز ميافكند.به عنوان سئوال پاياني راجع به اين بعد از سيره حضرت رسول توضيح دهيد.
• پيغمبر ما در راه دعوت به اسلام به قدري تلاش ميكرد كه خداوند هم نگرانش شده بود. خدا ميگويد اين قدر براي مسلمان شدن افراد ناراحت هستي كه نزديك است جانت را سر آن بگذاري كه چرا مسلمان نميشوند «فلعلك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا» نبايد اگر به اين سخن ايمان نياوردند، خويشتن را به خاطر شان از اندوه هلاك سازي. و در جاي ديگري با اشاره به فردي كه گويا پيامبر نتوانسته بر روي او تأثير بگذارد فرمود: «آيا آن كه كردار بدش در نظرش آراسته شده چنان كه نيكويش پنداشت، همانند كسي است كه چنين نيست؟ پس خدا هر كه را خواهد گمراه و هر كه را خواهد هدايت ميكند. نبايد جان تو به خاطر آنها دچار اندوه شود. زيرا خدا به كارهايي كه ميكنند آگاه است» و به رسول خدا(ص) گفته شده است كه: « اگر تو به هدايت آنها حريص باشي، خدا آن را كه گمراه كرده هدايت نميكند.» و نيز به او ميگويد: «تو هر كسي را كه دوست داشته باشي، هدايت نميكني، خداست كه هر كه را بخواهد هدايت ميكند» و در جاي ديگر باز به رسولش ميگويد: «و من كفر فلايحزن كفره»، هر كس كه كافر شد، نبايد كفر او تو را محزون كند. بنابر اين شما يك پيغمبري داريد كه اين اندازه اصرار بر مسلمان شدن مردم دارد، صبح و شب به سراغ اين جماعت ميرود، اصلاً در كار دعوت اسلامي خسته نميشود. اين خيلي مهم است. براي هدايت مردم بايد تلاش كرد، نميشود اشرافي گري و بزرگ منشي كرد. يك مبلغ بايد پشتكار داشته باشد تا بتواند كارش را پيش ببرد. به علاوه پيغمبري تواضع و دوست شدن با مردم ميخواهد، اين كه از هر وسيله اي ميتواني براي دعوتشان استفاده كني و يك لحظه آرامش نداشته باشي.اينهاست كه يك پيامبر را بر اوضاع جاري فائق و پيروز ميكند و راهش را براي موفقيت هموار ميسازد.
گفتوگو از ياسر هدايتي